قسمت دوم: ♦️سید گفت: من خانه ای برای خود سراغ ندارم اما چون تو می خواهی آن را می فروشم.من که چهل و…
انتشار: 2026/08/26 07:39 UTCدریافت: 2026/08/26 19:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/26 19:35 UTC
قسمت دوم: ♦️سید گفت: من خانه ای برای خود سراغ ندارم اما چون تو می خواهی آن را می فروشم.من که چهل و یک اشرفی برای خرید خانه برای خانواده ام جمع کرده بودم خانه بهشتی سید را با همان وجه معامله کردیم و آن را چنین قولنامه کردیم.در حضور شاهد عادل، حضرت رضا علیه السلام، خانه ای را که این شخص عقیده دارد من در بهشت دارم به مبلغ چهل و یک اشرفی از وجوهات دنیایی و مادی به او فروختم و مبلغ را نقد گرفتم.به سید گفتم: بگو، بَعتُ.فرمود، من نیز عرض کردم: اُشترِيت.🌱🌹وجه را پرداختم و به خانه دخترم رفتم.او گفت: پدرجان چه کردی؟گفتم: خانه ای برای شما خریداری کردم که آب های جاری و درختان سبز و خرم دارد و همه نوع میوه جات در باغ های آن پیدا می شود.آن ها بسیار خوشحال شدند و گفتند: ما را نیز همراه خود ببر تا آن جا را ببینیم.گفتم: شما نیز خواهید آمد. یک دیوار آن خانه به خانه حضرت خاتم النبيين صلى الله علیه و آله، یک دیوار آن به خانه امير المؤمنين عليه السلام، دیوار دیگر آن به خانه امام حسن علیه السلام و دیوار دیگر نیز به خانه امام حسین علیه السلام متصل است.💫💙آن هنگام متوجه عمل من شدند و گفتند: آقا، چه کرده ای؟گفتم: خانه ای برای شما خریدم که هرگز خرابی ندارد.مدتی از این ماجرا گذشت تا این که روزی نشسته بودم که شخص متینی تشریف آوردند و سلام کرد و من هم جواب دادم.. من را به اسم خطاب کرده، گفتند: شیخ حسن! مولای تو امام زمان علیه السلام می فرمایند: چرا فرزند پیغمبر را آزار می دهی و ایشان را خجل می کنی؟من به دامن ایشان آویختم و عرض کردم جانم فدای شما، آیا شما امام زمان علیه السلام هستید؟فرمود: خير، من فرستاده ایشان هستم و میخواهم خواسته تو را از ایشان بدانم.آن گاه دست من را گرفته به حرم برد و در گوشه ای از صحن مطهر نشستیم و برای اطمینان چند علامت که کسی از آن هاخبر نداشت را بیان فرمود. از جمله فرمود: آیا تو نبودی که در قایق نشسته بودی و قایق در دجله غرق شد، تو به چه کسی متوسل شدی و چه کسی تو را نجات داد.سپس فرمود: این علاماتی است که مولای من برای من بیان فرموده و سپس فرمودند: آیا تو در کاظمین دکان عطاری نداشتی و داستان عصا را بیان فرمودند و گفتند که آورنده و برنده عصا حضرت امام زمان علیه السلام بود.😍سپس فرمودند: حال، حاجات خود را بیان کن.عرض کردم: اولین حاجت من این است که می خواهم بدانم با ایمان از دنیا خواهم رفت یا خیر؟دوم این که آیا از یاوران امام عصر علیه السلام هستم یا نه و هم چنین این که معامله ای که با سید انجام داده ام صحیح است یا خیر؟و دیگر این که چه زمانی از دنیا خواهم رفت؟در این حال ایشان خداحافظی کرد و رفت. به اندازه یک قدم که برداشت از نظرم غایب شد و ایشان را ندیدم.چند روز از این ماجرا گذشت و من منتظر خبر بودم. پس از چند روز چشمم به جمال ایشان روشن شد، دوباره دست من را گرفته، به گوشه صحن و مکان آرامی از حرم مطهر بردند و فرمودند: سلام تو را به مولایت رساندم. ایشان به تو سلام رساند وفرمود: آسوده خاطر باش که با ایمان از دنیا خواهی رفت و از یاوران ما هستی و نام تو در فهرست یاوران ما قرار دارد.معامله ای که با سید انجام داده ای در نهایت صحت است و زمان فوت تو علائمی دارد: یکی از آن علائم این است که بین هفته در خواب خواهی دید که دو ورقه از عالم بالا به سوی تو پایین خواهد آمد در یکی از آنها نوشته شده: لا اله الا الله محمد رسول الله و در دیگری نوشته است: علی ولی الله حقاُه،طلوع فجر جمعه آن هفته به رحمت خدا خواهی رفت.🦋🕊و ایشان بلافاصله بعد از گفتن جمله آخر، از دیدگانم غایب شدند و من همچنان منتظر روز جمعه موعود هستم.🔖 سید تقی، راوی خبر مذکور نقل کرده،یک روز شیخ حسن را در نهایت خوشحالی دیدم که از حرم حضرت رضاعلیه السلام به سمت منزل می رفت.از او پرسیدم: شیخ حسن؟ چرا امروز این قدر خوشحالی؟ایشان گفت: من یک هفته میهمان شما هستم، به هر شکل که می توانید مهمان نوازی کنید.آن هفته شب ها را نمی خوابید، فقط در روزها خواب قیلوله می کرد و با اضطراب بیدار می شد. همواره در حرم حضرت رضاعلیه السلام یا در منزل مشغول خواندن دعا بود و همواره روزه بود.روز پنج شنبه همان هفته حنا گرفت، محاسن و دست و پای خود را با حنا خضاب کرده و خیلی دیر از حمام بیرون آمد. حدود دو ساعت و نیم از شب گذشته بود که از حرم خارج شد و به سمت منزل روانه گردید. به من گفت: همه اهل بیت و بچه ها را جمع کنهمه آن ها جمع شدند، با آنها صحبت کرده، مزاح نموده و فرمود: من را حلال کنید! سخن من همین است و من را دیگر نخواهید دید و هم اکنون با شما خداحافظی می کنم.❗️