از سرایتِ اذواق تا تکثیرِ التذاذ و اِدراک!(درنگی در ضرورتِ خواندنِ جمعی یک متن)گاهی یک قطعهٔ موسیقی…
انتشار: 2026/08/17 05:46 UTCدریافت: 2026/08/20 00:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 00:55 UTC
از سرایتِ اذواق تا تکثیرِ التذاذ و اِدراک!(درنگی در ضرورتِ خواندنِ جمعی یک متن)گاهی یک قطعهٔ موسیقی را در خلوت میشنویم؛ تنها ماییم و موسیقی. گاهی هم فیلمی را در تنهایی میبینیم و جان و جهان خود را به جان و جهان سازندهاش میسپاریم. این خلوت، البته لذت و سود و ثمر خاص خود را دارد.اما پرسش این است که آیا تجربهٔ درک و التذاذ هنر همواره در تنهایی به کمال میرسد؟تصور کنید قطعهای از باخ را نه در اتاقی خلوت و خاموش، بلکه در تالاری سرشار از عاشقانِ موسیقی میشنوید؛ با نوازندگانی چیرهدست که هر نُت را به جان مینوازند. پیش از آنکه نخستین نت به صدا درآید، چیزی در فضا هست: انتظارِ جمع. و پس از آن، هر نت فقط به گوش شما نمیرسد؛ از گوش و دل صدها انسان دیگر گذر میکند و آنگاه به شما بازمیگردد. در این صورت به نظر میرسد که شما فقط باخ را نمیشنوید؛ شنیدنِ دیگران از باخ را هم میشنوید. گاهی، یک آهی و سکوتی و مکثی، برقِ شوق نگاهی و قطرهٔ اشکی در گوشهٔ چشمی، چیزی به ذوق و ادراک شما میافزاید. شاید همان قطعه را در خلوت خود بارها شنیده باشید، اما این بار، در میان جمعی همدل، که برخوردار از جانی هُوشیوار و بیدارند، ناگهان نت یا جملهای موسیقایی چنان به گوش شما میرسد که گویی برای نخستین بار آن را نیوشا شدید.در سینما نیز چنین است. دیدن هفت سامورایی کوروساوای بزرگ در خلوت، تجربهای است؛ اما دیدن آن در سالن سینما، در میان کسانی که با سینما زندگی میکنند، تجربهای دیگر. خندهٔ جمع در لحظهای، سکوت ناگهانی در لحظهای دیگر، یا سنگینیِ نَفَسها در صحنهای تراژیک، بخشی از ادراک ما از فیلم میشود. همین را میتوان دربارهٔ آثار برسون و برگمان و بیضایی و کیارستمی و برخی از بزرگان دیگر نیز گفت. فیلم، البته همان فیلم است؛ اما تماشای ما دیگر همان تماشای پیشین نیست. تو گویی این بار در جمع، چیزی از نگاه و ذوق و ادراک دیگران در ما سرایت کرده و منتشر شده است. تمام سخن بر سرِ این است که ذوق، برخلاف تصور ما، امری تماماً شخصی نیست. ذوق میتواند مُسری باشد. شوقِ شنیدن، شوقِ دیدن، شوقِ فهمیدن و حتی شوق حیرت کردن میتواند از انسانی به انسان دیگر منتقل شود. گاهی دیگری با یک نگاه، با یک آه، با یک لبخند، با یا یک پرسش، چیز تازهای در ما برمیافرزود. ما را به جایی میبرد که در تنهایی هرگز راهی به آن نمیداشتیم.بیسبب نیست که شمس تبریز در مقالات، ضمن نقل ماجرایی، اشارتی باریک به این معنا دارد که وقتی سخنی گفتم و از ذوق مولانا ذوق کردم! ذوقناکی کلام خود را از ذوق مولانا یافتم.شاید به همین دلیل است که یک شعر را میتوان سالها به تنهایی خواند و از کنارش گذشت، اما همان شعر را یک روز در جمعی شنید و ناگهان به نکته یا درک و دریافت تازهای از آن نائل شد. متن همان است؛ اما ذوق و درک ما دیگر همان ذوق و درک سابق نیست.گویی در خواندنِ جمعی، اتفاقی شبیه یک تکثیر رخ میدهد. انتشاری شبیه انتشار نور! هر کس بخشی از جان خود را به متن میتاباند و متن، نورهای متفاوتی را که از ذهنها و دلهای مختلف دریافت کرده، دوباره به سوی همه بازمیتاباند. یک نفر معنای واژهای را میبیند؛ دیگری موسیقی جمله را میشنود؛ سومی به تناقضی ظریف پی میبرد؛ چهارمی خاطرهای را به یاد میآورد؛ و ناگهان آنچه یک نفر به تنهایی میدید، به تجربهای غنی و چندلایه بدل میشود. من از ذوق تو چیزی میگیرم و تو از ذوق من چیزی. این شاید مهمترین تفاوتِ خواندنِ تنها و خواندنِ جمعی باشد. در یک چنین حالی، ما فقط یک متن را با هم نمیخوانیم؛ خواندنهای خود را نیز با یکدیگر در میان میگذاریم. و از تلاقی و برخورد این خواندنها، گاهی معنایی متولد میشود که هیچیک از ما احتمالاً به تنهایی هرگز به آن نمیرسیدیم.در فرهنگ و ادبیات صوفیانهٔ ما، سنت «مجلس» و «مجلسگویی» و شکلگیری و استمرار آن در کیشِ درویشان دلریشِ این دیار شاید تا حد نسبتاً زیادی متأثر از همین پدیده بوده باشد: برای اینکه معنا میان آدمها رفتوآمد کند؛ برای اینکه شعر و کلام فقط خوانده نشود، بلکه در میان جانها گردش کند و ضرباهنگ و غنا و طراوت آن، تازه و تازان و تابنده بماند.باری، نامهها و نغمهها و سرودههای سترگ، هر بار که خوانده و شنیده میشوند، بسته به آنکه چه کسانی گِرد آنها نشسته و چه پرسیده و چه دیدهاند، امکانهای تازهای را آشکار میدارند. بدین قرار، شاید بتوانیم بگوییم یکی از لذتهای فراموششدهٔ روزگار ما همین باشد: با هم خواندن؛ سرایتِ ذوق؛ تکثیرِ دریافت و کشفِ چیزی که در تنهاییِ خود نمیدیدیم. من متن را میخوانم، تو متن را میخوانی؛ اما میان خواندنِ من و تو، چیزی شکل میگیرد که نه فقط از آنِ من است و نه از آنِ تو؛ از آنِ مَجمع و مجلسی است که متن به دَمَ مبارکش آراسته شده است.ایرج رضایی بیست و ششم مردادماه ۱۴۰۵@irajrezaie

