سهشنبه ساعت ده و نیم صبح از تشییع برگشتم و از اون لحظه خونه بودم تا امروز ساعت شیش عصر.خونه موندن…
انتشار: 2026/07/30 22:06 UTC
سهشنبه ساعت ده و نیم صبح از تشییع برگشتم و از اون لحظه خونه بودم تا امروز ساعت شیش عصر.خونه موندنی که حتی تصورش رو هم نمیکردم و اینجوری خدا رو در شکستن عزمها و ارادهها باید شناخت.جمعه نوزدهم تیر ۱۴۰۵- قم
پستهای تلگرام — حرف اضافه
بعد از اداره همکارم منو تا یه جایی رسوند. بعدش با اتوبوس رفتم حرم. میخواستم یه زیارت کوتاهی بکنم بعد برم راه آهن. وقتی رسیدم صورتم شور شده بود از عرق. رفتم توی وضوخانه. صورتم رو شستم و رفتم رواق حضرت خدیجه. تا صورتم رو خشک کنم، ضدآفتاب بزنم و برم زیارت. توی رواق حضرت خدیجه خادمین آقا داشتند آینهکاریها رو دستمال میکشیدند. برگشتم به خادم وضوخانه که با هم سلام و علیک کرده بودیم گفتم اونجا آقایون هستن. من اینجا ضد آفتاب بزنم و برم. رو به آینه وایسادم و شالم رو کشیدم عقب. همین موقع یه خادم دیگه هم رسید. کرم رو که دستم دید گفت «خانم آرایش ممنوعه.» من سکوت کردم چون اصلا تو مود گفتگو نبودم باهاش. حرفش رو تکرار کرد. گفتم «خانم این ضدآفتابه. من اگه بخوام آرایش کنم نمیام جلو چشم شما این کار رو بکنم که تذکر بخورم.» کرم رو زدم به چند نقطه از صورتم. اومد از در بره بیرون ، زیرلب گفت ولی این آرایشیه ضدآفتاب نیست. به قدری عصبانی شده بودم از دستش که کرم لدورای رنگی رو گرفتم سمتش و با صدای بلند گفتم «بگیر بخون اینو بعد بگو. آدم میاد زیارتش دلش سبک بشه ولی مگه میذارید شما. یه مشت آدم بیسواد رو گذاشتن اینجا.» خشم منو که دید دستشو آورد بالا. گفت «باشه باشه و رفت.»خادم اولی گفت خانم «خیلیها اینجا بازنشسته آموزش پرورش هستن. بی سواد کجا بود؟» گفتم «خانم بی سواد در دین. بی سواد در ارتباط که یه کاری میکنن که من مذهبی محجبه هم میترسم از حرم.»تا من کرم رو بمالم روی پوستم، چندباری عذرخواهی کرد و منم چادرم رو مرتب کردم و رفتم رو به ضریح. با خودم میگفتم کاش این خانم میدونست من با چه حالی خودم رو کشوندم تا اینجا و با این گیر ناحسابش حالم رو نمیگرفت.چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۵- قم
به قدری در موقعیت سختی هستم که فقط مگر دستی از غیب برون آید و کاری بکند وگرنه به فنا خواهم رفت. از ته دل دعا کنید لطفا...به وصل خود دوایی کن دل دیوانه ما را...
به قدری در موقعیت سختی هستم که فقط مگر دستی از غیب برون آید و کاری بکند وگرنه به فنا خواهم رفت.از ته دل دعا کنید لطفا...
Channel photo updated
🖤 با گل بدرقهات میکنیم📝روایت | #بدرقه_آقای_شهید▪️یکی از چیزهایی که در مراسم وداع و تشییع آقا برایم تازگی داشت دیدن گل، دست مردم بود. در مراسم وداع، لیزیانتوس یا گلایول سفید زیاد دیده بودم. از فراوانی این دو تا میشد حدس زد موکبهایی دارند گل توزیع میکنند اما هر چه سر چرخاندم در مسیر ندیدمشان. ▫️دوست داشتم بدانم گلخانهدارها گلها را نذر کردهاند یا افراد دیگری هستند که به جای موکب غذا و چای و شربت، موکب گل زدهاند. امروز اما وقتی دم متروی فردوسی دسته گل زیبای زن را دیدم با یک ذوقی رفتم سمتش. «چه قشنگن گلاتون.» با لبخندی تشکر کرد. گلها آلسترومریای قرمز بودند با زنبوری سفید. خودش دیروز رفته بود گلفروشی و انتخابشان کرده بود. ■ پرسیدم «چرا گل آوردین؟ مگه توی فرهنگ ایرانی برای تشییع کسی گل میبریم؟ میخواین چیکارشون کنین؟» وَرِ گل و گیاه دوستم داشت لذت میبرد از انتخاب شخصی و زیبای زن و سمت علوم اجتماعی خواندهام، میبردم به سمت پدیدار شناسی ماجرا. اما جواب زن، نقطه گذاشت بر ور دوم. «میخوام هدیهشون کنم به پیکر آقا. بندازم روی تابوتشون.» ▫️شاید برای همین چیزی نپیچیده بود دور ساقهی گلها. میخواست برای دانه دانه هدیه کردنشان هیچ مانعی نباشد. رها و با بخشندگی تمام.✍️ زینب خزایی📆🔰 خرده روایتهای رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از مراسم تشییع پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب در تهران؛ ۱۴۰۵/۰۴/۱۵، شماره ۲۲۸رسانه ریحانه را دنبال کنید📲 @reyhaneh_khamenei_ir
یک. قرار بود دا با امروز با خانوادهی برادرم برود تهران. من هم که طبق معمول از همدان بلیت رزرو کرده بودم و آن یکی برادرم هم دیشب میخواست با اتوبوس برود.دو. دیشب دا گفت خودمان سه تایی یک اسنپ بگیریم تا جای خانوادهی برادرم تنگ نشود.سه. اسنپ زماندار زدیم و برای ده و نیم امروز صبح رزرو کردیم. ماکسیم هم همینطور.چهار. ساعت ده صبح راننده ماکسیم زنگ زد و گفت اگر امکانش هست سه بعدازظهر برویم. علی الحساب پذیرفتیم. ماشینش خوب بود و قیمتش هم مناسب. گرچه میخوردیم به گرما و ترافیک.پنج. اسنپ را که از قبل با زمانبندی رزرو میکنی قابلیت لغو ندارد. زنگ زدم به پشتیبانی و گفتم ما قصد لغو سفر را داریم. کاربر گفت شما سفر رزرو شده ندارید. ما هم خیالمان راحت شد.شش. فکرش را که کردم اگر سه راه میافتادیم با احتساب ترافیک هشت شب میرسیدیم تهران. تا من برسم ترمینال جنوب و برسم قم میشد دست کم یازده شب. ماکسیم قبلی را با گوشی دا زده بودیم. به برادرم گفتم مجددا با گوشی من بزنیم اگر تا ساعت یازده کسی قبول کردیم برویم و از راننده اولی به خاطر ساعت نامناسبش عذرخواهی کنیم.هفت. ساعت ده و نیم خانوادهی برادرم داشتند حرکت میکردند و ما منتظر قبول درخواست ماکسیم دوم که پسرعمو و نوهی عمویم آمدند خانهمان. در واقع آنها هم عازم تهران بودند ولی خواسته بودند پیش از رفتن سری به مادرم بزنند.هشت. در همان فاصلهی کوتاه فهمیدیم آنها دو نفرند. برگشتیم به خان اول. قرار شد مادرم با خانوادهی برادرم برود و من و برادرم با پسرعمویم اینها. نه. ماکسیم دوم را که کسی نپذیرفت. از راننده ماکسیم اولی هم عذرخواهی کردیم به خاطر ساعتش. داشتیم حرکت میکردیم که رانندهای از اسنپ تماس گرفت و گفت ده دقیقهی دیگر میرسد. برایش توضیح دادیم که نیم ساعت پیش با پشتیبانی تماس گرفته و سفر را لغو کردهایم.ده. آدم خیال میکند باید همه چیز را پیشبینی کند و میتواند همه چیز را پیش بینی کند غافل از اینکه گاهی باید سپر بیندازد و طبق شرایط پیش آمده برود جلو.چرا؟ نمیدانم. جمعه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵- همدان
