بعد از اداره همکارم منو تا یه جایی رسوند. بعدش با اتوبوس رفتم حرم. میخواستم یه زیارت کوتاهی بکنم ب…
انتشار: 2026/08/19 11:59 UTCدریافت: 2026/08/19 15:18 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 15:18 UTC
بعد از اداره همکارم منو تا یه جایی رسوند. بعدش با اتوبوس رفتم حرم. میخواستم یه زیارت کوتاهی بکنم بعد برم راه آهن. وقتی رسیدم صورتم شور شده بود از عرق. رفتم توی وضوخانه. صورتم رو شستم و رفتم رواق حضرت خدیجه. تا صورتم رو خشک کنم، ضدآفتاب بزنم و برم زیارت. توی رواق حضرت خدیجه خادمین آقا داشتند آینهکاریها رو دستمال میکشیدند. برگشتم به خادم وضوخانه که با هم سلام و علیک کرده بودیم گفتم اونجا آقایون هستن. من اینجا ضد آفتاب بزنم و برم. رو به آینه وایسادم و شالم رو کشیدم عقب. همین موقع یه خادم دیگه هم رسید. کرم رو که دستم دید گفت «خانم آرایش ممنوعه.» من سکوت کردم چون اصلا تو مود گفتگو نبودم باهاش. حرفش رو تکرار کرد. گفتم «خانم این ضدآفتابه. من اگه بخوام آرایش کنم نمیام جلو چشم شما این کار رو بکنم که تذکر بخورم.» کرم رو زدم به چند نقطه از صورتم. اومد از در بره بیرون ، زیرلب گفت ولی این آرایشیه ضدآفتاب نیست. به قدری عصبانی شده بودم از دستش که کرم لدورای رنگی رو گرفتم سمتش و با صدای بلند گفتم «بگیر بخون اینو بعد بگو. آدم میاد زیارتش دلش سبک بشه ولی مگه میذارید شما. یه مشت آدم بیسواد رو گذاشتن اینجا.» خشم منو که دید دستشو آورد بالا. گفت «باشه باشه و رفت.»خادم اولی گفت خانم «خیلیها اینجا بازنشسته آموزش پرورش هستن. بی سواد کجا بود؟» گفتم «خانم بی سواد در دین. بی سواد در ارتباط که یه کاری میکنن که من مذهبی محجبه هم میترسم از حرم.»تا من کرم رو بمالم روی پوستم، چندباری عذرخواهی کرد و منم چادرم رو مرتب کردم و رفتم رو به ضریح. با خودم میگفتم کاش این خانم میدونست من با چه حالی خودم رو کشوندم تا اینجا و با این گیر ناحسابش حالم رو نمیگرفت.چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۵- قم

