مردی که نمیخواست قهرمان باشددن کیشوت پیرمردی است که آنقدر کتابهای پهلوانی خوانده تا مرز میان خیا…
انتشار: 2026/08/17 05:12 UTCدریافت: 2026/08/17 10:33 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 10:33 UTC
مردی که نمیخواست قهرمان باشددن کیشوت پیرمردی است که آنقدر کتابهای پهلوانی خوانده تا مرز میان خیال و واقعیت را گم کرده است.زرهی زنگزده میپوشد، بر اسبی لاغر سوار میشود و به جاده میزند تا جهان را نجات دهد.در نخستین ماجرا، چند آسیاب بادی را غولهایی عظیم میبیند و با آنها میجنگد. همراهش، سانچو، فریاد میزند که آنها فقط آسیاباند؛ اما دن کیشوت باور دارد جادوگری آنها را به آسیاب تبدیل کرده است.او شکست میخورد، زمین میخورد و زخمی میشود؛ اما خیال خود را رها نمیکند.شاید دن کیشوت دیوانه بود، اما جهانِ واقعگرا هم چندان عاقل به نظر نمیرسد؛ جهانی که در آن آدمها برای پول، قدرت و عادت میجنگند، اما به کسی که برای آرمانهایش میجنگد میخندند.گاهی آدم باید میان «واقعبین بودن» و «زنده ماندن» یکی را انتخاب کند.-«دن کیشوت»میگل_د_سروانتس@Hamdeli20 🌺🍃
