داستان «جزیرهای که در درون من بود»(تقدیم به همهی همسفرانی که هنوز در جستوجوی ساحلاند)غرقگاهروز…
انتشار: 2026/08/23 19:58 UTCدریافت: 2026/08/23 23:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/23 23:40 UTC
داستان «جزیرهای که در درون من بود»(تقدیم به همهی همسفرانی که هنوز در جستوجوی ساحلاند)غرقگاهروزی روزگاری، من در اقیانوسی بیکران شناور بودم. نه، شناور نبودم؛ دستوپا میزدم.غزل ۲۳۳۴ دیوان شمس طبلِ رحیلای طبلِ رَحیل از طرفِ چرخ شنیده وی رَخت ازینجای بدآنجای کشیدهاین غزل داره میگه بیدار شو ،بلند شو تو سرت زیر آب کردیانگار یک تلنگر به من زده شده مثل کسی که بیهوش در سطح زیر آب رفته و حالا داره از این بیهوشی خارج میشه میگه وقتِ ماندن در زیرآب نیست در این لحظات علت غرق شدنم می بینم سالها در منذهنی ماندهام؛ در درد، در ترس، در نگرانیِ تن، در دلمشغولیِ پول، در توقع از دیگران، در رنجش و شکایت. و موج های که من را به این سو و آن سو می بردندموجهای مثل:«ماشین خراب میشود»، «دندانِ فرزندم درد میکند و پول ندارم»، «همسرم نتیجه نمیگیرد»، «آینده چه میشود؟»«دیگران مدام مرا قضاوت می کنند»«اگر بهترین خودم نشان ندهم چه؟»اندر لحدِ بیدر و بیبام مقیمی ای بر در و بر بام به صد ناز دویدهفکر میکردم اگر دستوپایِ محکمتری بزنم، به ساحل میرسم.اما هرچه بیشتر میزدم، خستهتر میشدم آبها شورتر، و امواج بلندتر.در این میان، گویی کسی از دور فریاد زد:«دستوپا نزن! آرام باش! بگذار آب، تو را به ساحل ببرد.»با خودم گفتم: «این دیوانگیست! اگر دستوپا نزنم، غرق میشوم.»اما خستگی چنان امانم را بریده بود که چارهای جز «تسلیم» نداشتم.🦋 فرو رفتن در سکوتدستها و پاهایم را رها کردم.برایِ چند لحظه، آبها مرا در خود فرو بردندتاریکی، ترس، و صدایِ ضربانِ قلبم...اما در همان تاریکی، چیزِ عجیبی اتفاق افتاد:دیگر غرق نمیشدم.بدنم، بدونِ مقاومت، رویِ آب شناور شد. چشمانم را باز کردم. اقیانوس هنوز طوفانی بود، اما من در مرکزِ طوفان، آرام بودم.در آن آرامش، ناگهان جزیرهای را دیدم که قبلاً ندیده بودم.اینها همه سهل است، اگر مرغِ ضمیرت بر چرخ پریده بُوَد و دام دریده جزیره ای می بینم، پر از درختانِ میوهدار، چشمههایِ جوشان، و نسیمِ خنک بود.اما عجیبترین چیز این بود که جزیره در حالِ حرکت بود! هرجا که میرفتم، جزیره همراهِ من میآمد.متوجه شدم که این جزیره، جایی بیرون از من نیست؛ این خودِ من هستم که تبدیل به «ساحلِ امن» شدهام.دیگر منتظرِ نجاتدهنده نبودم؛ خودم، نجاتدهندهی خویش بودم🦋🌟✨🍀🌸🩷🦋🍀✨پیامی برایِ همسفرانهرکس را که در اقیانوسِ دستوپا میزند و من از دور شما را می بینم با فریاد می گویم:«نترس. این اقیانوس، تو را غرق نمیکند؛ تو را به خودت میرساند.فقط کافیست برایِ یک لحظه، دستوپا را بگذاری و به «جریانِ زندگی» اعتماد کنی.شاید در ابتدا با اشعار مولانا و خودشناسی، به اعماق بروی، اما در همان اعماق است که «جزیرهی درونت» را مییابی.»و وقتی شما میپرسید: «چگونه به جزیره برسیم؟»، لبخند میزنم و میگویم:فضاگشایی کن ،منیت و همانیدگی ها را بیانداز تا از این توهم غرق شدن بیایی بیرون تو خودت سرت زیر آب کردی «تو خودت، جزیرهای. فقط فراموش کردهای که زیرِ آب، پاهایت به زمین میرسد.»🦋✨پایان صحبتم: دعوت به سفرامروز، این داستان را برایِ شما میگویم، نه برایِ اینکه بگویم «من نجات یافتم»؛ بلکه برایِ اینکه بگویم:«شما هم در مسیرِ درستی هستید. همین که دستوپا زدن را کمتر کردهاید، یعنی جزیره را دیدهاید.»تنها کاری که باید بکنید، این است که به خودتان اجازه دهید در آبِ زندگی، نه به عنوانِ یک شناگرِ خسته، بلکه به عنوانِ یک مسافرِ آرام، حرکت کنید.یادتان باشد:جزیره، جایی نیست که به آن برسید؛ جزیره، حالتی است که در آن قرار میگیرید.«و اگر روزی موجی آمد که تو را لرزاند، به خاطر بیاور که خودت، ساحلتر از هر ساحلی، و آرامتر از هر آبی هستی.»با عشق، برایِ همهی همسفرانِ دریا. 🌊➡️🏝️الهه هیچ☘t.me/GanjeHozourMessages
