با تو گفتنم :حذر از عشق ؟ندانمسفر از پیش تو ؟هرگز نتوانم...برشی از شعر #فریدون_مشیری با صدای #فریدو…
انتشار: 2026/08/26 12:20 UTCدریافت: 2026/08/26 14:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/26 14:45 UTC
با تو گفتنم :حذر از عشق ؟ندانمسفر از پیش تو ؟هرگز نتوانم...برشی از شعر #فریدون_مشیری با صدای #فریدون_فرح_اندوز📚@fazayeadaby
پستهای تلگرام — ادبی ، شعر، داستان،بزرگان، ضرب المثل، رمان، شخصیتها ، نویسندگان ، متن کوتاه، خاطرات ، مناظرطبیعت ،
#داستانمیگویند روزی ملکالشعرای بهار، در مجلسی نشسته بود و حضار برای آزمایش طبع وی، چهار کلمه را انتخاب کردند تا وی آنها را در یک رباعی بیاورد.کلمات انتخاب شده عبارت بودند از: خروس، انگور، درفش و سنگملک الشعرای بهار گفت:برخاسـت خروس صبح برخیز ای دوستخون دل انگور فکن در رگ و پوستعشق من و تو صحبت مشت است و درفشجور دل تو صحبت سنگ است و سبوستجوانی خام، که در مجلس حاضر بود گفت:"این کلمات با تبانی قبلی انتخاب شدهاند. اگر راست میگویید، من چهار کلمه انتخاب میکنم و شما آنها را در یک رباعی بیاورید.سپس این چهار کلمه را انتخاب نمود: آئینه، اره، کفش و غوره." بدیهیست آوردن این کلمات دور از ذهن، در یک رباعی کار سادهای نبود، لیکن ملکالشعرا شعر را اینگونه گفت:چون آینه نورخیز گشتی احسنتچون ارّه به خلق تیز گشتی احسنتدر کفش ادیبان جهان کردی پایغوره نشده موَیز گشتی احسنت!📚@fazayeadaby
َ در دور دست آمدن روز ، شعر بلند و روشن بیداری با واژههای سیر و سارش همواره در ترنم ، با صخرههای قافیهای استوار ، آفاق میسراید در ذهن آب و آبی مشرق صبح آمدهست و هستی بیدار میشود ... _شفیعی_کدکنی📚@fazayeadaby
🌸🍃🌸🍃#ضرب_المثل #سرش_پلو_زیرش_سنگ_قربانت_شوم_یگانه_پسرشاید ضرب المثل "سرش پلو و زیرش سنگ قربانت شوم یگانه پسر" را شنیده باشید اما داستان این گزارش چگونگی شکل گیری این ضرب المثل را حکایت میکند.پیرزنی كه پیش پسر و عروسش بسر میبرد زندگانی را به سختی میگذراند، زیرا عروسش غذای كافی به او نمیداد، همیشه در وقت بردن غذا برای پیرزن سنگی را توی بشقاب مینهاد و مقداری پلو رویش میریخت و آن را طوری میبرد كه شوهرش میدید و در دل از اینكه زنش آنچنان صادقانه به مادرش خدمت میكرد خوشحال میشد، بیچاره پیرزن هم از ترس جرأت نمیكرد موضوع را به پسرش بگوید ناچار با همان غذای ناچیز میساخت، روزبه روز در اثر گرسنگی لاغرتر میشد یك روز كه جمعه بود با خود گفت: «امروز جمعه است. به خانه دامادم بروم هم از دخترم دیدن كنم و هم یك شكم سیر غذای مناسبی بخورم». با این خیال به خانه دخترش رفت دختر از دیدن مادرش كه مدت زیادی بود او را ندیده بود خوشحال شد و غذای خوب و چربی برایش پخت ولی از بیاقبالی پیرزن هنگامی كه میخواست سفره را با غذا پیش مادرش ببرد شوهرش پیدا شد، با دیدن سفره و غذا فهمید كه این غذا به خاطر مادرزنش پخته شده، شروع كرد به داد و فریاد و كتك زدن زنش. پیرزن بدبخت غذا نخورده بیرون رفت و به سوی خانه پسرش راه افتاد و در راه زیر لب زمزمه میكرد: «سرش پلو، زیرش سنگ قربونت بشم یه دونه پسر».📚@fazayeadaby


