#فودوشین534 چند دست لباس داخلش گذاشتم. براے اینڪہ چشمانم خیس نشود تا جایے ڪہ میتوانستم بین پلڪهایم…
انتشار: 2026/08/21 06:15 UTCدریافت: 2026/08/21 10:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 10:40 UTC
#فودوشین534 چند دست لباس داخلش گذاشتم. براے اینڪہ چشمانم خیس نشود تا جایے ڪہ میتوانستم بین پلڪهایم فاصلہ انداختہ بودم. واضح نمیدیدم، لوازم آرایشیام را از روے میز و لوازم بهداشتیام را از داخل حمام جمع ڪردم و توے ڪولہ ے دانشگاهم ریختم. ڪتابهایم را هم باید بعداً میبردم الان فقط مهم این بود ڪہ خودم را بردارم و ببرم. نمیدانم داخل ڪیف و ڪولهام را با چہ پر ڪردم فقط میدانم ڪہ پر و سنگین شدہ بودند. لباسهایم را با یڪ مانتو و شال سیاہ تعویض ڪردم، هر دو تا بند ڪولهام را روے شانههایم انداختم و چمدانم را دنبال خودم ڪشیدم. حین پایین آمدن از پلہ ها چرخ هاے چمدان بہ پلہ هاے سرامیڪے میخورد و صدا میداد انگار ڪہ خانهاش هم از رفتن من خوشحال بود و داشت رقص و پایڪوبے میڪرد. دیدمش درست همان جایے ڪہ رهایش ڪردم. سیگار دیگرے روشن ڪردہ بود و با دیدنم متعجب شد و سمتم آمد. _این الان یعنے چے؟ میخواے برے؟ بغض توے گلویم خلید. _من بمونم عروست قبولم میڪنہ؟ دستش را روے سینہ و گردنش ڪشید. از این بہ بعد باید بدون او زندگے میڪردم، زندگے نہ بلڪہ فقط نفس میڪشیدم. مثل یڪ گیاہ. _ڪجا میخواے برے؟ اصرارش همین قدر بود؟ لعنتے من عاشقت بودم _خونهے سحر... اگہ مثل سابق مخالف بودنم توے خونهے اونا هستے میرم هتل... بخدا چند روز بیشتر نمیمونم بلاخرہ یہ فڪرے میڪنم... فقط واسہ آخرین بار ازت خواهش میڪنم سر قولت بمون و بہ ڪسے نگو ڪه... شانهام را گرفت و مرا با یڪ تڪان بہ خودش نزدیڪ ڪرد. صورتش برافروختہ بود و لحنش تند و عصبے. _مگہ نگفتے عاشقمے، دروغ بود آرہ؟ زنے ڪہ عاشق یہ مرد باشہ اینطورے راحت ولش میڪنہ؟ حاال ڪہ دارم از عزیزترین آدم زندگیام جدا میشوم یڪ سوال مهم توے ذهنم مطرح شد. از دست دادن مهمتر است یا هرگز بہ دست نیاوردن؟! _نہ هیچ زنے راحت از عشقش دست نمیڪشہ. ولے از مردے ڪہ اونو بہ یڪے دیگہ ترجیح بدہ خیلے زود دست میڪشہ. از مسیر احساسے ڪہ بہ بن بست خوردہ برمیگردہ عقب. چشمانم ڪہ بہ استقامتشان افتخار میڪردم بلاخرہ خیس شدند و سرافڪندهام ڪردند. _من خیلے دوِست داشتم. تا جایے ڪہ جون داشتم واسہ حفظ تو و این زندگے تلاش ڪردم، روح و جسمم رو عذاب دادم، هرچہ ڪہ توے دلم بود رو بیرون ریختم، اما نشد. چون حفظ زندگے مشترڪ و این علاقہ یہ قسمتیش دست من بود و قسمت دیگهش دست تو... و تو هم نمیخوایش. حق هم دارے ڪہ نخواے. نہ گلہ اے دارم نہ شڪایتی... منو با اون گذشتهے سیاهم نمیخواے زور ڪہ نیست! نگاهش توے قطرات اشڪم غرق شدہ بود. داشتے بہ چہ فڪر میڪردے مرد من؟ حواسم نبود مرد لیلا _نمیخوامت. مشتهایم را زیر چشمانم ڪشیدم. _فداے سرت ڪہ نمیخوای... بہ این حال و اشڪهاے منم توجہ نڪن. طبیعیہ! هر چند عمر ازدواجمون و این زندگے خیلے ڪوتاہ بود و هیچ خاطر هے خوبے ازم ندارے، اما پایان براے هیچڪس خوشایند نیست. رو برگرداندم تا بیشتر از این در نگاهش خوار نشوم. _میشہ واسهم یہ ماشین بگیرے؟ صدایش بلند بود، اما همچنان سرد. _الان میخواے برے بگے چے؟ نمیگن چے شدہ؟ نمیپرسن چرا قهر ڪردے؟ حالا ڪہ طلاق میخواے حداقل بمون یہ فڪرے بڪنیم و ببینیم چے باید بہ بقیہ بگیم بعد برو#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
