#فودوشین519 _من هنوزم از مهرداد میترسم. از خودش از تهدیدهاش از اینڪہ چہ ڪارهاے ڪثیف و خطرناڪے میتون…
انتشار: 2026/08/18 17:57 UTCدریافت: 2026/08/18 20:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 20:40 UTC
#فودوشین519 _من هنوزم از مهرداد میترسم. از خودش از تهدیدهاش از اینڪہ چہ ڪارهاے ڪثیف و خطرناڪے میتونہ بڪنہ. اگہ با جونم تهدیدش نمیڪردم اگہ با چشم خودش نمیدید ڪہ میتونم دیوونہ بشم و بزنم بہ سیم آخر حالا معلوم نبود وضعم چے بود... چون نمیتونست مثل سابق بهم نزدیڪ باشہ و همهے راههاے نزدیڪ شدنش بہ خودم رو بستہ بودم میخواست با ازدواج باز منو بردهے خودش ڪنہ، میخواست همون ڪارے رو با من بڪنہ ڪہ پدر عوضیش با مادرش ڪردہ بود. میخواد با جسم من بہ اون لذتے برسہ ڪہ چند سال دنبالش بود. رسیدم بہ تخت و عاقبت سرم را بالا گرفتم دیدمش... صورتش خیس بود و ویران. دست راستش بہ تخت چوبے چنگ انداختہ بود و دست دیگرش هم مشت شدہ و توے دهانش بود. رگهاے روے پیشانے و شقیقهاش بیرون زدہ بودند، صورتش سرخ و تمام دڪمہ هاے پیراهنش باز بود... درست همان طور ڪہ قول دادہ بود! _دلیل رفتنم از خونهے بابام این بود نہ اونے ڪہ تو و بقیہ فڪر میڪردین. دلیل ترسم این بود نہ اونے ڪہ فڪر میڪردے، وقتے توے بیمارستان رگم رو زدم یہ روانشناس از طرف بیمارستان اومد سراغم تا باهام حرف بزنہ. زیر بار حرف زدن نرفتم، ولے ڪارت ویزیت روانپزشڪے ڪہ بهم دادہ بود رو پیش خودم نگہ داشتم و چند ماہ بعدش وسوسہ شدم ڪہ برم سراغش و بلاخرہ یڪ سال بعدش خودم رو متقاعد ڪردم بہ رفتن و حرف زدن با یہ غریبهاے ڪہ قرار بود ڪمڪم ڪنہ. اگہ اون نبود الان منم نبودم... یادتہ پرسیدے مگہ دیوونهاے میرے پیش این دڪترہ؟ طوفانم من دیوونہ نیستم، من یہ قربانیام! مشتش را از دهانش بیرون آورد و سمت جلو ڪشید. دست چپم را گرفت و ساعدم را جلوے چشمش نگہ داشت. انگشتانش از آب دهانش خیس شدہ بودند و رد دندانهایش روے پوستش پیدا بود. انگشت شستش را روے مچ دست چپم ڪشید. قطرات اشڪ ازچشمانم ریخت روے دستش. _خوبے؟ تموم شد همہ رو گفتم. بخدا همش رو فقط واسہ تو تعریف ڪردم. هیچڪس چیزے نمیدونہ. سرش را بالا گرفت و لبش آرام بہ هم خورد، اما صدایے از آن خارج نشد. ولے از حرڪات لبش فهمیدم ڪہ خوبم را تلفظ ڪرد و چند ثانیہ بعد از این تلفظ خون از یڪے از سوراخهاے بینے اش جارے شد... از شدت فشار عصبیاے ڪہ تحمل ڪردہ وفریادهایے ڪہ توے گلویش خفہ ڪردہ بود خون از بینے اش سرازیر شد. وحشت زدہ دستم را بردم تا خون بینے اش را پاڪ ڪنم. برخاست و دستم را گرفت. جانم توے مشتش بود، حالا دیگر تمام ترسم مهرداد نبود، تصمیم طوفان بود و روزهاے بعد از این... _طوفان تو قول دادے آروم باشے، قسم خوردے ڪارے نڪنے ڪہ از گفتنم پشیمون بشم. همراہ با گریہ ام التماس ڪردم. _بهم بگو حالا چے میشہ؟ ها طوفانم؟ پشت دستش را زیر بینے اش ڪشید، دستش را مقابل صورتش نگہ داشت و بہ خونے ڪہ جلوے چشمانش را گرفتہ بود نگاہ ڪرد و من ناتوان از این همہ مقاومت جلوے پاهایش بہ زمین افتادم. در نگاهش چیزے دیدم ڪہ بہ امیدم دهن ڪجے میڪرد. _آرامش بازم برام بگو... از اون حرومزادہ بیشتر بگو... طوفان: روے صندلے نزدیڪ بہ منشے نشستہ بودم، پاهایم ڪمے باز، شانههایم سمت پایین آویزان و نگاهم بہ ڪفشهاے اسپرت مشڪیام بود. باورم نمیشد اینجا باشم! توے مطب روانپزشڪے ڪہ براے پیدا ڪردنش توے سہ مطب دیگرے ڪہ توے این ساختمان بود سرڪ ڪشیدہ و پرس وجو ڪردہ بودم. #ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby

