خمارلینک قسمت اولhttps://t.me/fara_bavar/69929#قسمت_صد_چهل_سهپاهام سست. شد چی؟ داشتن راجب فروش من ح…
انتشار: 2026/08/24 10:27 UTCدریافت: 2026/08/24 12:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/24 12:10 UTC
خمارلینک قسمت اولt.me/fara_bavar/69929#%D9%82%D8%B3%D9%85%… سست. شد چی؟ داشتن راجب فروش من حرف میزدن؟با اجازه کی؟ مگه من صاحاب ندارم؟نه یادم رفت چهار روز پیش بابام به خاطر ایرج کثافت کشته شده بود با فکر کردن به حرفش لرز تو بدنم پیچید سنم به حدي رسیده بود که بفهمم کسایی که فروخته می شن چه بلایه سرشون میاد میشن مث عروسک تودست مرداي لعنتی نه من فقط هفده سالمه. نمی خوام دست کسی بهم برسه نمی خوام هرزه بشم به آراد نگاه کردم داشت نگاهم می کرد رو به ایرج گفت : نگهش دار ایرج با تعجب گفت چرا موبایلش زنگ خورد _الو... آوردیش؟ از جاش بلند شد از سالن بیرون رفت آب دهانمو قورت دادم و به آراد نگاه کردم سیبی از رومیز برداشت و گاز زد رفتم تو همون اتاق شبیه زندان بود چرا آراد اون حرفو زد باید چی کار کنم نمی خوام ناپاك بشم هه دختراي بد بخت بی خانواده مث من باید عروسک دست مردا بشن؟ روتخت دراز کشیده بودم موهام تو صورتم بود و با اشکام خیس شده بود نفسم تنگ بود با صداي در سیخ نشستم با دیدن آراد گوشه تخت رفتم انگار که چشماش یخ بسته بود دست به سینه به دیوار تکیه زد با صداي خشکی پرسید: چطوري باش آشنا شدي چرا دست از سرم برنمی داشتن لعنت به من و اون روز لعنتی بغض کردم: یه تصادف ساده بود سیگاري آتیش زد جا خوردم بعد اون روز که گفتم حق نداري سیگار بکشی اولین دفه بود می دیدم لب بزنه پک محکمی زد: پرونده گند کاریهاتو می دونه؟ اشک تو چشمام جمع شد یاد اون چشماي عسلی آتیشم می زد انگار منه بدبخت چی کار می کردم من تو هیچ کدوم از کثافت کاري ها آراد و ایرج هیچ کاره اي نبودم حتی چشم بستم دود سیگارش تا ته حلقمو می سوزوند گفتم: پلیسه فهمید با قاچاقچی ها سر و کارمه ولم کرد پوزخند زد وتوچشمام خیره شد: چه غم انگیز تلخ خندیدم : تو زندگی من چیز تازه اي نیست یه قدم به طرفم برداشت از رو تخت پریدم به جیبش نگاه کردم آویز موبایلم معلوم بود انگشت اشارشو جلوم تکون داد🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای#خمار هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.@fara_bavar

