خمارلینک قسمت اولhttps://t.me/fara_bavar/69929#قسمت_صد_سی_چهارخانوم چرا رنگت پریده؟کجا بودي؟ اصلن ح…
انتشار: 2026/08/06 19:17 UTCدریافت: 2026/08/24 12:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/24 12:10 UTC
خمارلینک قسمت اولt.me/fara_bavar/69929#%D9%82%D8%B3%D9%85%… چرا رنگت پریده؟کجا بودي؟ اصلن حال وحوصله جواب دادن نداشتم.دستموبه لبه ي استیل مبل گرفتم. همون موقع درسالن به هم کوبیده شد.قلبم تیرکشید.باچهره ي برزخی آراد روبرو شدم باچشماي سرخ بهم خیره بود.انگار اشک ریخته....هه آراد وگریه....محاله.....حتمن یه چیزي توچشمش رفته.....، معلوم نیست باز باکی دعواش شده.اصلن حال وحوصله ي جنگ ودعوا نداشتم.به سختی خودموبه نرده ها رسوندم. سایه ونرگس وشادي توسالن بودن.دلم می خواست یه دل سیر گریه کنم وآخرین حرفاي اون نامرد وتوذهنم مرور کنم. پامو روي پله ي اول گذاشتم که صداي آراد واز پشت بافاصله ي نزدیکی شنیدم:تا الان کجا بودي؟؟؟ هووووف حوصله ي جواب پس دادن به این یکی وندارم.آروم گفتم:بیرون بودم یه پله دیگه بالا رفتم که باصداش متوقف شدم:دقیقن کدوم خیابون؟ باعصبانیت برگشتم ودادزدم:گیر دادي آ.ولم کن بابا یه لحظه یقموسمت خودش کشید.تعادلمو از دست دادم وبا سر رفتم توسینه ي پهنش.کنارم گوشم باصداي وحشتناکی گفت:توي اون پارك چه غلطی میکردي؟ ضربان قلبم بالا رفت.گفتم:چ...چی. حسابی هول شده بودم.آب دهنموقورت دادم وبا آرامش ساختگی گفتم:توي پارك چی کارمیکنن به نظرت؟رفتم قدم بزنم —باکی؟ بی حرکت کنار بدنم افتاده بود.بالا اووردموسعی کردم.یقموآزاد کنم.دستام می لرزید —خ...ُخب تنهایی دادزد:منوخر فرض کردي؟همه چیو دیدم نفسم برید با وحشت نگاش کردم.مطمئنم آراد صدامو امروز شنیده بود وتعقیبم کرده بود.....یعنی اون.....همه چی رو دیده بود؟!التماسام.....ابراز علاقم به دانیال..گرفتن دستش....همه چی مثل فیلم از جلوي چشام ردشد برگردوند وهلم داد توسالن.پرت شدم رو سرامیکا.نرگس خواست بیاد طرفم که باصداي داد آراد متوقف شد:همتون گم شید بیرون دیگه نتوتستم جلوي خودموبگیرم.صداي هق هقم توکل سالن پیچید نرگس سرجاش خشک شد.چشمموچرخوندم خدمتکارا همینطور خیره بهم ایستاده بودن باصداي داد آراد حس کردم پرده ي گوشم پاره شد:مگه باشماهانیستم سریع رفتن به سمت در.نرگس یه لحظه برگشت وبا ترحم نگام کرد. نرگس تروخدا نرو.....آراد منومیکشه تروخدا نرو.....ولی نگاهش به یه ثانیه نکشیدوسریع بیرون رفت.آراد ترسناك تر ازاین حرفابود جرئت نگاه کردن بهشو نداشتم.دندونام روي هم می لرزید.باقدم هاي آرومی داشت سمتم می اومد.به پاهاش خیره شدم فقط صداي نفساي بریده بریده ي خودمو میشنیدم.بالاي سرم ایستادکمه ي بالایی پیرهنشوباز کرد.انگار داغ کرده بود باچشماي سرخش نگام کرد:اون پسره کی بود؟ به سختی چشمموچرخوندم ونگاش کردم.رگ گردنش متورم شده بود انگار زبونمو با زنجیر قفل کرده بودن. —مگه با تونیستم یه قدم بهم نزدیک شد.از جام پریدم.قلبم داشت از سینه م بیرون میزد آروم آروم عقب میرفتم واون جلو می اومد.به دیوار خوردم. یه قدمیم ایستاد.وحشت کرده بودم.باصدایی که ازته چاه در می اومد گفتم:اِش....اِشتب...اِشتباه میکنی. ازفشار دستش یه طرف صورتم به شدت سوخت.با بهت دستمو رو گونم گذاشتم آراد....آراد منوسیلی زد؟......آراد براي اولین بار رو من دست بلندکرد؟! صورتم گز گزمیکرد.با چشماي پراز اشک نگاش کردم.مثه بید می لرزیدم باصداي فریادش مردمو زنده شدم:مثه سگ دروغ میگی زبونم بند رفت خودموبیشتر به دیوار فشردم جرئت نداشتم بهش نگاه کنم.صداشو از فاصله خیلی نزدیک شنیدم درست زیرگوشم.نفساي داغش توگوشم میخورد:که بدون اون میمیري؟ اشک توچشام جوشید.هق هق میکردم.سرمو برگردوندم🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای#خمار هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.@fara_bavar

