زخمهایی که دیده نمیشن، معمولا جدی هم گرفته نمیشن. برای همین، هیچوقت نمیفهمیم پشتِ«خوبم» گفتنهایخیلیها چه دردهایی پنهان شده.انسانها رااز ظاهرشانقضاوت نکنیم.
تغییر افکار یعنی تغییر زندگی، تا زمانی که افکارت رو تغییر ندی هیچ چیزی تغییر نخواهد کرداگر خداوند می خواست با کلمات و دعاها سرنوشت کسی رو تغییر بده الان همه تو خونه داشتن بجای تلاش کردن دعا میکردن پس این سخن ها هیچ ارتباطی و هیچ کمکی بهت نخواهد کرد، پروردگاری که در مقابلش دعا میکنی همه ی توانایی ها را در تو قرار داده است و به تو حق انتخاب داده است که بالا را انتخاب کنی یا پایین، شب یا روز، خوبی یا بدی، مثبت یا منفی و در آخر انتخاب با توست که بتوانی یا نتوانی! در اصل خداوند سرنوشت هیچ کسی را تغییر نمیدهد مگر اینکه خودش تغییر کند.
[در نقاب آرام آسمان، رعدی جوانه زد و شاخههایی از رنگ اعجاز را گستراند. من این درخت را دوست دارم؛ پدیدار شدن و ناپدید شدن را، باریدن به پاس لحظهای حضور را، همه را.آن روزها رفت و طناب خاطرات که مرا دار زد؛ سکوت کردم و جز سکوت، هیچچیز نبود؛ و در لحظهای با تازیانهی آذرخش، برخاستم. برخاستم؛ همانطور که خورشید من با آن شاخههای سفید و بنفشش لحظهای طلوع کرد و رفت. برخاستم؛ در ستایش لحظهای از ابراز، که هرچه زیست میکرد به لانه گریخت، آنگاه که پتک سهمگین حضور او بر پهنهای بیپناه فرود آمد. از من چه انتظاریست؟ آن روزها هم گذشت؛ بارانها بارید. من اگر شیطان نیز بودم، ابر بودم. با هر رعد شلاق خود، اشک میریختم.]
در آینه کسی دیگر است؛چشمهایم را میبندم. او منتظر است، و متعجب.من نیز به خون خود تشنهام،چه بر سرم آمده؟سیاهی خانهی من است؛آنجا که سکوت، از فرط خود شکافته شد،آنجا که روح در امتداد تیغهی قمر استو این قلب است که از ابراز، خجل.چشمهایم را میبندم؛فریاد غریبگی میزنم فریاد خیانتو شمیم خونین حنجره میگوید:گرگها همین حوالی اند.اینبار باید خود را به آنها بسپارمکه شاید لحظهای میان دریدن پیکرمچشمهایی مصمم را ببینمکه بدانم از اصل نمیتوان گریخت.چشمهایم را میبندمبا خود تکرار میکنم:سیاهی خانهی من است؛آنجا که وهم از عدمی حاصلخیز، میرویدو جغدها اهالی خورشید را گردن میزنند.آنجا که در باتلاقها ماندهایاما دستی برای کمکخواستن نداری و آنقدر میمانی که در اشباع سیاهی، طلوع کنی و بازگردی.سیاهی خانهی من است؛با خود چه میپنداشتم؟ درونم چه بود که بیاعتنا از جسد آرزوهایمدست در دستان روزگار میگذاشت؟در سینهام نسیم حسرت استو در چهرهام، شریانهای خشم. باید بازگردم؛رودخانه از مسیر، نمیبازدبلکه از خشکی دوات خود میمیرد.کنون چشمهایم را میگشایم؛جغدها خفتهاندو گرگها آراماند دیگر.
دستش را دور من انداخت و مرا به سمت خودش کشید تا سرم روی شانهاش قرار بگیرد. نمیدانم چطوری، ولی بدون اینکه حرفی بزند مرا آرام کرد. برخی افراد فقط همین که کنارت باشند آرام میشوی.ما شروعش میکنیم - کالین هوور