[در نقاب آرام آسمان، رعدی جوانه زد و شاخههایی از رنگ اعجاز را گستراند. من این درخت را دوست دارم؛ پ…
انتشار: 2026/08/22 18:18 UTCدریافت: 2026/08/26 22:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/26 22:00 UTC
[در نقاب آرام آسمان، رعدی جوانه زد و شاخههایی از رنگ اعجاز را گستراند. من این درخت را دوست دارم؛ پدیدار شدن و ناپدید شدن را، باریدن به پاس لحظهای حضور را، همه را.آن روزها رفت و طناب خاطرات که مرا دار زد؛ سکوت کردم و جز سکوت، هیچچیز نبود؛ و در لحظهای با تازیانهی آذرخش، برخاستم. برخاستم؛ همانطور که خورشید من با آن شاخههای سفید و بنفشش لحظهای طلوع کرد و رفت. برخاستم؛ در ستایش لحظهای از ابراز، که هرچه زیست میکرد به لانه گریخت، آنگاه که پتک سهمگین حضور او بر پهنهای بیپناه فرود آمد. از من چه انتظاریست؟ آن روزها هم گذشت؛ بارانها بارید. من اگر شیطان نیز بودم، ابر بودم. با هر رعد شلاق خود، اشک میریختم.]