توی آسانسور مرکز درمانی، آدمها با چهرههای خسته و کلافه، کنار هم ایستاده بودند. دنبال چیزی بودم ک…
انتشار: 2026/07/31 15:13 UTCدریافت: 2026/08/02 01:52 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/02 01:52 UTC
توی آسانسور مرکز درمانی، آدمها با چهرههای خسته و کلافه، کنار هم ایستاده بودند. دنبال چیزی بودم که حالم رو خوب کنه. نگاهم افتاد به انگشتر بسیار قشنگی در انگشت دختر جوانی؛ جواهر کار شده بود و قشنگ بود.موقع خروج زدم به شونهاش، و گفتم چقدر خوشسلیقهای؛ انگشترت خیلی قشنگه.با انرژی و لبخند، بلند گفت: «مرررسی مررررسی»انرژی خوبی که پخش شد، هم با من از آسانسور بیرون آمد، هم با آسانسور رفت طبقات دیگر!- مژده مقدس🎩 @EnsanamArezust
