
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 44 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/26 تا 2026/08/17
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 44 پست مشاهدهشده و 1 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-13 تا 2026-08-19
بازخوردي ديگر در بزرگداشت بامداد نوآورشاملو؛ متفكري مبتكرعليرضا پنجهييروزنامهی اعتماد، ۱۱ اَمرداد۱۴۰۵، ص۵: بزرگداشت شاملو، اگر به تكرار محفوظات و نقلقولهاي مقدسمآبانه ختم شود، ديگر بري از نقد ادبي و آييني ستايشمحور است. خود شاملو نيز اگر در حصار مريدانش زنداني شود، ديگر از آن روح عصيانگري كه حاصل آن بامداد شاعر شد، فاصله ميگيرد . شاملو از نيما نه با انكار او، عبور كرد، در واقع او با آفرينش «طرز» ديگر خود.پارادايم ديگري را آغازيد، هم از اينرو، وفاداري به شاملو نيز در گرو عبور خلاق از طرزِ شاملويي است، نه با پا سست كردن به نيت اقامت در آن. شاعري كه دههها پس از شاملو هنوز تنها پژواك نحو، موسيقي و آركاييسم او است، بيش از آنكه ادامهدهنده شاملو باشد، بدل كمرنگ او است. هر «طرز»، اگر به نوزايي نرسد، دير يا زود به كليشه بدل ميشود و اين قانوني است كه خودِ طرزِ شاملويي نيز نميتواند از آن مستثني باشد.در تقسيمبندي شاعران ميتوان گفت، برخي شاعران شهاباند، برخي ستاره و برخي ستاره دنبالهدار؛ شاملو اما بر كهكشان شعر ما جلوههاي خوشمنظري افزوده است. او شاعري انقلابي، متفكري مبتكر و آفرينندهاي خلاق بوده است.از اينرو است كه نميتوان شاملو را صرفا با عنوان «شاعر سپيد» يا «شاعر آزادي» مورد خطابه قرار داد.در واقع اهميت او در «طرز»ي است كه آفريد؛ طرزِ شاملويي !همانگونه كه نيما راه شعر آزاد را گشود، شاملو نيز در شعر منثور، با بهرهگيري از نثر كتب مقدس، متون قدمايي و بهويژه تاريخ بيهقي، آركاييسم، اسطوره، فرهنگ عامه، ترجمه، موسيقي دروني زبان و تجربه زيسته، نظامي تازه در نوشتن شعر پديد آورد. قدرت او تنها در شكستن وزن عروضي نبود، بلكه در آفرينش يك نظام زباني مستقل بود، ستاندن بلاغت از اوزان عروضي و تعميم جوهره شعر به نثر، او اين فكربكر انقلابي را از آراي نوآورانه نيما بازجست، اگرچه خود نيما زبانيت را نه از بازيهاي رتوريك ايهام و جناس و تشبيه و استعاره و كنايه، بل او از زبان سبك خراساني از ظرفيتهاي محلي شعر طبري بزنگاههاي ديگر افزود و نه صرفا قالبي تازه.از اين منظر، شاملو را بايد از عنوان محدودِ «شاعر شعر سپيد» فراتر برد و به عنوان بنيانگذار «طرزِ شاملويي» در شعر منثور ايران بازشناساند.او با تغيير كاربري از قصايد و منظومههاي قدمايي بهرهاي ديگر برگرفت و براي عناصر زادبومي شناسنامه جهانوطني گرفت . ميان شعر آزاد نيما و شعر منثور شاملو، پيوندي تبارشناسانه و ژنتيك وجود دارد؛ اما همانگونه كه هر نسل نو، ضمن بهرهگيري از ميراث نسل پيشين، هويت مستقل خود را ميآفريند، شعر شاملو نيز تاريخ، ساختار، زيباييشناسي و مختصات ويژه خود را دارد.شاملو، در كنار نيما، يكي از نقاط عطف تحول زبان شعر فارسي است. اگر نيما راه شعر آزاد را گشود، شاملو افق شعر منثور را تثبيت و گسترش داد. با اين همه، هنوز نبايد درباره شاملو به تكرار كليشههاي رايج بسنده كرد. متاسفانه بخش بزرگي از نقد معاصر ما گرفتار بازگويي آرا و گفتههاي پيشينيان است؛ در حالي كه جامعه ادبي بيش از هر زمان ديگري به پژوهشهاي روشمند، تحليلهاي متنمحور و پيكرهبندي علمي مولفههاي «طرزِ شاملويي» نياز دارد.گفتوگو درباره شاملو، اگر از مرز ستايش يا نفي عبور نكند، به شناخت او كمكي نخواهد كرد. اكنون زمان آن رسيده است كه به جاي تكرار مكررات، سازوكارهاي زباني، زيباييشناختي و نظري اين طرز ادبي بهگونهاي روشمند بررسي شود، زيرا شاملو نه فقط شاعري بزرگ، بلكه بنيانگذار يكي از مهمترين جريانهاي زبان شعر معاصر فارسي است. پن: در اين نوشتار، «طرز» صرفا به معناي سبك نيست، بلكه نظامي زباني، زيباييشناختي و انديشگاني است كه به جريانسازي در شعر ميانجامد. از اين منظر، شاملو نه فقط نوآور، بلكه طرزآور است.نوآوري، آفرينش يك اثر متفاوت است؛ اما طرزآوري، آفرينش دستگاهي زباني و زيباييشناختي است كه ديگران نيز بتوانند در نسبت با آن بنويسند، از آن عبور يا با آن گفتوگو كنند. از اين منظر، احمد شاملو نه صرفا نوآور، بلكه طرزآور است.t.me/davat1394/18475
ابراهیم کارگرنژاد (الف_کندو) #چیستان_نگارهhttps://t.me/davat1394/18469
ویراستارِ اعظم!(تأمّلی در استعارهٔ هستی به مثابه متن)▫️ایرج رضاییدوات پایگاه خبری_تحلیلی فرهنگ،فلسفه،هنر و ادبیات،چالش: ما معمولاً «متن» را به نوشتهای اطلاق میکنیم که کسی آن را نوشته باشد: کتاب، مقاله، شعر، داستان یا خطابه. اما اگر از معنای متعارف و محدود متن فراتر برویم و با چشماندازی که عرفان فارسی به ما میآموزد، سراسر هستی را متن بدانیم، آنگاه جهان به کتابی عظیم بدل میشود؛ کتابی که هر پدیده و هر موجود در آن سطری، صفحهای یا فصلی است و آدمی خود بخشی از آن متن گسترده و شگفتانگیز است.شفیعی کدکنی در توصیف نگاه عارف به متن، از ذکر جلی و ذکرهای خفی سخن میگوید؛ متن یک معنای آشکار دارد و هزاران معنای پنهان. کار عارف، عبور از آنچه به چشم میآید و راه یافتن به سویههای پنهان و نادیدهٔ متن است. مولانا نیز جهان را چنین کتابی میبیند:جمله کتابیست جهان، جامع احکام نهانجان تو سر دفتر آن، فهم کن این مسئله رادر این چشمانداز، جهان کتابی است که خداوند مؤلف آن است و جان آدمی «سر دفتر» آن؛ یعنی شاید مهمترین فصل این کتاب، همان کتاب وجود انسان باشد.اما اگر خداوند را مؤلف متن هستی بدانیم، میتوانیم یک گام استعاری دیگر نیز فراتر برویم: خداوند ویراستار اعظم این متن نیز هست. ویراستار فقط غلطهای املایی را اصلاح نمیکند. او متن را میخواند، ساختار آن را میبیند، ناهماهنگیهایش را آشکار میکند، زوائدش را میزداید، ابهامهایش را برطرف میکند و گاهی به نویسنده نشان میدهد که متن او چه ظرفیتهایی داشته که خود از آنها غافل بوده است.مولانا در بیتی شگفت میگوید:من مُصحَفِ باطلم ولیکنتصحیح شوم چو تو بخوانیو در مثنوی نیز در مقام نیایش میگوید:گر خطا گفتیم، اصلاحش تو کُنمُصلحی تو، ای تو سلطان سُخُناینجا خداوند نه فقط خوانندهٔ متن وجود انسان، بلکه مُصلح و ویراستار آن است. اما این بدان معنا نیست که انسان در برابر آفرینش موجودی منفعل و بیاختیار است. اگرچه خداوند مؤلف نهایی هستی است، انسان نیز در محدودهٔ امکانات و اختیار خویش، در نوشتن و ویرایش متن وجود خود مشارکت دارد. ما آغاز زندگی خود را ننوشتهایم. خانواده، زمان تولد، بدن، وراثت، طبیعت، تربیت و بسیاری از استعدادها و محدودیتها و بخش بزرگی از شرایط اولیهٔ زندگی به انتخاب ما نبوده است. اما نسبت ما با این دادهها تا اندازهای در اختیار خود ماست. هر انتخاب ما جملهای در متن وجود ماست؛ هر عادت، بندی از این متن؛ هر رابطه، فصلی؛ و تکرار رفتارهای ما بهتدریج سبک و لحن شخصیت ما را میسازد.از این منظر، انسان هم نویسندهٔ متن وجود خویش است و هم ویراستار آن. خودشناسی، خواندن متن خویش است؛ تأمل و توبه، بازخوانی آن و بازگشت به صفحاتی است که باید دوباره خوانده شوند؛ و اخلاق، کوشش برای تصحیح و پیرایش متن وجود. آزادی نیز در این نگاه، معنای دقیقتری پیدا میکند. آزادی به معنای توانایی نوشتن هر متنی نیست؛ بلکه تا اندازهای توانایی ویرایش آن بخشی از متن است که در اختیار ماست.اما در میان نیروهایی که میتوانند متن وجود انسان را دگرگون کنند، شاید هیچکدام به اندازهٔ عشق نیروی ویرایشگر نداشته باشد. عشق با انسان کاری شبیه کار ویراستار خوب میکند: کژآهنگیها را موزون میکند، نارساییها را میزداید و امکانهای پنهان متن را آشکار میسازد. عشق راستین لزوماً ما را به انسانی دیگر تبدیل نمیکند؛ بلکه گاهی نسخهٔ بهتر خود ما را آشکار میکند. معشوق در این معنا تنها موضوع عشق نیست؛ خوانندهای است که متن وجود ما را به شیوهای میخواند که خودمان قادر به خواندنش نبودهایم. گاهی دیگری در ما چیزی را میبیند که خودمان هنوز ندیدهایم. او ممکن است ما را شجاع، بخشنده، نجیب، خردمند یا قابل اعتماد بخواند و همین نامگذاری، امکان تبدیل شدن به آن صفت را در ما تقویت کند.بدین قرار، ستایش راستین فقط گزارش یک فضیلت موجود نیست؛ گاهی دعوتی به تحقق یک امکان انسانی است. من همیشه این تعبیر را دلنشین یافتهام:ستایش انسانِ فضیلتمند، ستایش فضیلتهای انسانی است.اگر انسانی را به سبب شجاعت، بخشندگی، انصاف، خردمندی یا مهربانیاش بستاییم، چیزی از ما کاسته نمیشود. ما در حقیقت یک امکان ارزشمند انسانی را گرامی داشتهایم. از این رو، نباید در ستایش خیر و فضیلت خسّت ورزید. ستایش راستین، حاشیهای روشن بر متن وجود دیگری است؛ حاشیهای که به او یادآوری میکند: این سطر را ببین؛ اینجا چیزی ارزشمند در تو هست؛ آن را ادامه بده. به قول حکیم فرانسوی، لاروشفوکو: «ستایشی که از ما میشود حداقل به ما کمک میکند تا به عمل بر اساس فضیلت ادامه دهیم.» (تأملات، فرانسوا دو لاروشفوکو ترجمه سعید عربلوی مقدم، ویراستاری و مقدمه مصطفی ملکیان، نشر نیکمان، ص ۱۲۵)@irajrezaiehttps://t.me/davat1394/18468
نمایشگاه گروهی عکسخانهی فرهنگ گیلانانجمن عکاسان گیلان با همکاری گروه عکس خانه فرهنگ گیلان برگزار میکند:دوات، پایگاه اطلاعرسانی فرهنگ، فلسفه، هنر و ادبیات، عکاسباشی:t.me/davat1394/18467
محمودهای زمانهی ما سهراب مهدیپور عمراندوات، پایگاه اطلاعرسانی فرهنگ، فلسفه، هنر و ادبیات، چالش:چند جمله در باره ی محمود دولت آبادی و نقدی که بر آن در کانال تلگرامیِ درنگ منتشر شد.۱- دولت آبادی، راوی تاریخ اجتماعی و زندگی روستایی در دوران ارباب- رعیتی ست.او نه در کلیدر، که در آوسنه ی باباسبحان، در جای خالی سلوچ، در سلوک، در آن مادیان سرخ یال و در دیگر داستان هایش نخواسته از روستا و شیوه تولید کشاورزی و دامداری دل بکَنَد.۲- با اینکه از دوران جوانی - حتا نوجوانی- از روستا دل کنده و در شهر زندگی کرده و پیشه های شهری را دیده، شهر به مثابه ظرف زندگی متمدن و امروزی در داستان هایش نمودی ندارد. ۳- نثر داستانی اش نیز نثر روزگار سپری شده ای ست که امروز کمتر کاربرد دارد. دولت آبادی حتا در داستان های کوتاهِ سپسین اش نیز نثرِ فارسی روزگار خود و ما را به کار نگرفته است. چنانکه شاملو نیز در شعر، زبانی وزین از سبک خراسانی( نو خراسانی) را برگزیده که برساخته است.دولت آبادی در فارسی نویسی، وامدار بیهقی و سبک خراسانی ست. این البته خرده ای نیست، امّا چنین به نظر می رسد که این نثر، پیوندِ زبانی او را با خوانندگان جوان و جوانتر میبُرَد. هرچه پیشتر می رویم این بیم بیشتر میشود، چرا که کودکان امروز که جوانان چهل سال آینده اند، چه بسا که زبان دولت آبادی را کمتر دریابند. کاش چنین مباد!۴- حکم نباید و نمی توان داد، امّا آرزو می توان کرد و پیشنهاد میتوان داد؛ کاش محمود دولت آبادی بعد از کلیدر و جای خالی سلوچ دیگر نمی نوشت. یعنی همان ها بس اش بود که نویسنده ای بنام باشد.در مقدمه ی یکی از کتاب های کم برگ و بعدی اش نوشته بود که این داستان را گویا سی چهل سال پیش در دفترچه ای نوشته بوده و گم کرده و بعدها( یعنی سی چهل سال بعد) در جریان جا به جایی خانه و اثاث کشی آن را پیدا کرده و به دست چاپ سپرده است! و بگونه ای خواسته به روز نشدن نثر و داستانش را پوزش بخواهد!داستان های سپسین اش آن قد و قامت و وزنِ درخورِ شاهکار نویسی مانند او را دیگر ندارند. ۵- محمود دولت آبادی، استاد روایت است. روایت به معنی نقل.از این نظر باید او را از آخرین راویانِ نقّال دانست. در زمینه ی نقل شاید در دَمِ دستی ترین مثال بتوان پائولوکوئیلو را در سطحی دیگر نام بُرد.این جایگاه محمود دولت آبادی را در مقایسه با آن محمود دیگر می گویم؛ محمودِ همسایه ها، محمودِ مدار صفر درجه و محمودِ درختِ انجیر معابد.۶- از همه این حرف ها که بگذریم، محمود دولت آبادی، نویسنده ای نامدار و کم تکرار است و کلیدرش- به قولِ شاملو- رشک برانگیز. . . امروز، خود زنده و فردایی دیگر یادش زنده باد.t.me/davat1394/18465
یادداشتی پیرامون فیلم سینمایی «بیداد» داد از بیدادمزدک پنجهای دوات، پایگاه اطلاعرسانی فرهنگ، فلسفه، هنر و ادبیات،تماشاخانه :دیشب، بعد از مدتها که پای فیلمی ننشسته بودم، در پی تبلیغاتی که درباره فیلم سینمایی«بیداد»انجام گرفته بود، فرصت دست داد تا فیلم را تماشا کنم. فیلمی که در فضای مجازی از آن بهعنوان اثری ساختارشکن، عبورکرده از خطوط شرعی و قوانین جاری و متعلق به نسل Z یاد میشد.اگر بخواهم از همان ابتدا تکلیفم را با فیلم روشن کنم، باید بگویم«بیداد»در آن بخشی که میخواهد به سنت، معیارهای مسلط اجتماعی و برخی خطوط قرمز رسمی دهنکجی کند، موفق است. فیلم میخواهد بگوید جسور است و تابوها را میشکند و در این سطح، کم نمیگذارد. اما مسئله از جایی آغاز میشود که از هیاهوی تابوشکنی عبور کنیم و خود فیلم را بهعنوان یک اثر سینمایی ببینیم. اینجاست که به نظرم «بیداد» بخشی از نیروی خود را از دست میدهد.مهمترین نقطه ضعف فیلم برای من فیلنامهاش است. دیالوگها در بخشهایی طولانی، توضیحی و کلیشهایاند و گاهی شخصیتها به جای آنکه زندگی کنند، انگار مأمورند ایدههای فیلمساز را برای مخاطب توضیح دهند. به نظرم هرجا «بیداد» به تصویر اعتماد میکند، جذابتر است و هرجا میخواهد ایده خود را مستقیماً به زبان بیاورد، از سینما فاصله میگیرد. پایانبندی فیلم نیز برایم قانعکننده نبود. فیلمی که از ابتدا علیه کلیشهها میایستد، در پایان خودش به نوعی شعارزدگی گرفتار میشود.مسئله مهمتر برای من نسبت اثر هنری با «وضعیت» است. به گمان من، اثر هنری در نهایت قرار است پرسشی در ذهن مخاطب ایجاد کند. میتواند از یک وضعیت اجتماعی آغاز کند و آن را بیپرده نشان دهد، اما اگر صرفاً گزارشگر وضعیت باقی بماند، در همان نقطه متوقف شده است.«بیداد»تصویری جسورانه از بخشی از واقعیتی است که در جامعه پیرامون خود میبینیم اما پرسش اینجاست: پس از عبور از این جسارت، چه چیزی به جهان مخاطب اضافه میشود؟ من در «بیداد» جز همان نمایش جسورانه و عبور از برخی خطوط قرمز، با اتفاق شاخصی مواجه نشدم که نگاهم را به آنچه در اطرافم میبینم تغییر دهد. فیلم میگوید «این وضعیت وجود دارد»، اما کمتر مرا وادار میکند بپرسم: چرا چنین است؟ انسان در برابر این وضعیت چه میشود؟ انتخاب او چیست؟ و آیا راه دیگری ممکن است؟از این منظر، «بیداد» برای من بیش از آنکه اثری پرسشگر باشد، اثری اعلامکننده است. اعلام میکند که میخواهد علیه سنت، محدودیت و قواعد مسلط بایستد، اما خود این ایستادن، بهتنهایی، نمیتواند بار زیباییشناختی یک اثر را بر دوش بکشد. از نظر زیباییشناسی، مسئله فیلم را میتوان در نسبت شورش و فرم جستوجو کرد. ساختارشکنی در مضمون الزاماً ساختارشکنی در فرم نیست. شکستن یک تابو به خودی خود اثر هنری نمیسازد. هنر زمانی از دل تابوشکنی بیرون میآید که این شورش به زبان اثر، روایت و شخصیتپردازی نیز سرایت کند. در فیلم با رگههایی از نگاه سمبولیستی نیز مواجه هستیم. دختر و کرم شبتاب، در نهایت پیلهای که دور خودش میتند و به پروانه تبدیل میشود، میتوانند نماد استحاله، رهایی و تولد دوباره باشند. این بخش برای من ظرفیت بیشتری داشت، هرچند میشد نمادها ظریفتر باشند. در بازیها نیز تفاوتهایی وجود داشت. بازی لیلی رشیدی را از نگاه یک مخاطب عام چندان نپسندیدم. اغراق در برخی صحنهها پررنگ بود. جز در یک صحنه که نشسته بود و واقعاً اشک میریخت، آنجا احساس کردم بازیگر از اجرای نقش عبور کرده و توانسته با درون شخصیت همذاتپنداری کند اما در کل نتوانسته بود نقش یک الکلی را به خوبی نشان دهد، حتی دیالوگها هم این توان را نداشتند. بازیگر نقش خواننده غیرمجاز - ستی- نیز در برخی صحنهها بر مخاطب اثر میگذاشت. اما برای من بهترین بازی فیلم متعلق به بازیگر مردی بود که با عنوان «ببین» حضور داشت. بازی او کنترلشدهتر و کمتر گرفتار اغراق بود.یک نکته حقوقی هم در فیلم وجود دارد که به دلیل حرفهام جلب توجه کرد.در بخشی از فیلم، بازپرس به دختر میگوید به اتهاماتی بازداشت شده و روندی به تصویر درمیآید که گویی بازپرس پس از صدور قرار وثیقه،قرار است درباره محکومیت یا بیگناهی او تصمیم بگیرد.اینجا فیلم میان مقام تحقیق و مرجع صدور حکم خلط میکند. بازپرس مقام تحقیق است و تحقیقات مقدماتی را انجام میدهد و در صورت وجود شرایط قانونی، پرونده برای رسیدگی به دادگاه ارسال میشود. صدور حکم محکومیت یا برائت،در صلاحیت دادگاه است، نه بازپرس.در نهایت،«بیداد»برای من فیلمی است که جسارتش از سینمای آن جلو زده است. جسارت فیلم قابل انکار نیست، اما جسارت بهتنهایی فضیلت هنری نیست. برای من مسئله فیلم این نیست که چرا ساختارشکن است، مسئله ایناست که آیا توانسته ساختارشکنی خود را به یک تجربه سینمایی تازه تبدیل کند؟t.me/davat1394/18463
در پاسخ به بابک شاکر، چرا نمیتوان از دولتآبادی عبور کرد؟ مزدک پنجهایدوات، پایگاه اطلاعرسانی فرهنگ، فلسفه، هنر و ادبیات، چالش:نقد نویسندهای در اندازه محمود دولتآبادی نهتنها حق هر منتقد، بلکه لازمه پویایی ادبیات است. اما میان «نقد» و «اعلام عبور» فاصلهای جدی وجود دارد. گاه این فاصله را نه متن، بلکه حقیقت نسبت ما با پیشینیان پر میکند.هارولد بلوم در نظریه «اضطراب تأثیر» میگوید نسلهای بعدی برای آنکه صدای مستقل خود را پیدا کنند، ناگزیرند با نویسندگان بزرگ پیش از خود کشتی بگیرند، گاهی حتی آنان را نادرست بخوانند، کوچک کنند یا از تخت پایین بکشند تا بتوانند برای خود جایی در تاریخ ادبیات باز کنند. از این منظر، مسئله اصلی یادداشت ایشان شاید خودِ دولتآبادی نباشد، بلکه سایهی سنگین دولتآبادی باشد.ایشان مینویسد زمان عبور از دولتآبادی فرا رسیده است. اما مگر میتوان از نویسندهای عبور کرد که هنوز متن او خوانده میشود، دربارهاش گفتوگو میشود؟ باورم این است نه از دولتآبادی بلکه از هیچ نویسندهی معاصر یا کلاسیکی نمیتوان عبور کرد،فقط میتوان آنان را دوباره خواند و نقد کرد. یاد جملهی هوشنگ ابتهاج افتادم که گفته بود ادعای عبور از نیما خندهدار است! آقای شاکر دوست روزنامهنگار و انسان مطلعی است بنابراین پیشنهاد میکنم پیش از صدور چنین حکم کلی، کتاب «در پس آینه»؛ گفتوگوی لیلی گلستان با محمود دولتآبادی را اگر نخوانده بخواند. در آن گفتوگو، با نویسندهای روبهروییم که نه اسطورهای دستنیافتنی است و نه مدعی حقیقت مطلق است بلکه نویسندهای است که از تردیدها، شکستها، شیوه نوشتن و نسبت خود با زبان و جهان سخن میگوید. شاید آنگاه بخشی از داوریهای امروز، صورت دیگری پیدا کند.نه تنها دولتآبادی که شاملو و بسیاری دیگر را باید نقد کرد، اما نقد، زمانی اعتبار پیدا میکند که از دل خواندن دقیق آثار بیرون آمده باشد، نه از شتاب مناسبتها! هرروزنویسی و مناسبتنویسی، اگر فرصت تأمل را از متن بگیرد، بیش از آنکه به دیدهشدن کمک کند، به کمتر خواندهشدن میانجامد.دولتآبادی نه پایان رمان فارسی است و نه مانع آن. همانگونه که هدایت، گلشیری یا دیگر بزرگان مانع نسلهای بعدی نشدند، اگر نظریه مخالفخوانی و اضطراب تاثیر بلوم و البته کتاب وهم و واقعیت کریستوفر کادول را بخوانیم متوجه میشویم که ادبیات با حذف اسطورهها پیش نمیرود و هر چه ما خلق میکنیم تماما تابعی از همان گذشته است. اگر کسی میخواهد از سایه دولتآبادی بیرون بیاید، بهترین راه نوشتن رمانی است که خواننده، خود آن را برتر بداند نه آنکه ابتدا نویسنده پیشین را از جایگاهش پایین بکشد. به یاد داشته باشیم که تاریخ ادبیات، بیش از آنکه با اعلام عبور نوشته شود، با خلق اثر تازه نوشته میشود. با احترام!t.me/davat1394/18462
محمود دولتآبادی؛راوی جهانی که دیگر وجود نداردچرا زمان عبور از محمود دولتآبادی فرا رسیده است؟بابکشاکردوات، پایگاه اطلاعرسانی فرهنگ، فلسفه، هنر و ادبیات، چالش:هر نسل ادبی، بتهای خود را میسازد؛ اما ادبیات زمانی زنده میماند که جرئت شکستن همان بتها را نیز داشته باشد. محمود دولتآبادی یکی از همین بتهای ادبیات معاصر ایران است؛ نویسندهای که دههها در مقام «صدای مردم» و «راوی فرودستان» معرفی شده، اما با نگاهی سختگیرانه، شاید بیش از آنکه صدای فرودستان باشد، راوی نوستالژی روشنفکران درباره آنان است. او جهان روستا را میشناسد، اما آن را منجمد میکند؛ انسان فرودست را توصیف میکند، اما او را به سوژهای تاریخی و انقلابی بدل نمیسازد. آنچه در آثار او جریان دارد، نه سیاست رهایی، بلکه زیباییشناسی رنج است. رنج در آثارش پایان ندارد، زیرا قرار نیست پایان داشته باشد؛ قرار است شکوه پیدا کند.«کلیدر» را سالها طولانیترین رمان فارسی خواندهاند؛ اما آیا واقعاً چنین است؟ اگر حجم را کنار بگذاریم، چه چیزی باقی میماند؟ ده جلد روایت که در آن زبان، بارها جای اندیشه را میگیرد و توصیف، جای تحلیل را. گلمحمد، به جای آنکه محصول تضادهای اقتصادی و اجتماعی باشد، به قهرمانی اسطورهای بدل میشود؛ مردی که بیشتر به شاهنامه تعلق دارد تا به تاریخ معاصر. دولتآبادی در بزنگاه تحلیل مناسبات قدرت، به حماسه عقبنشینی میکند. این عقبنشینی، شکست رمان است؛ زیرا رمان مدرن قرار نیست اسطوره تولید کند، بلکه باید اسطوره را ویران کند.در «جای خالی سلوچ» نیز همین منطق ادامه مییابد. غیبت سلوچ، به جای آنکه نتیجه مناسبات استثمار، مهاجرت، فروپاشی اقتصاد روستایی یا بحران مالکیت باشد، به غیبتی هستیشناسانه تبدیل میشود؛ گویی فقر از آسمان نازل شده است. این همان نقطهای است که ادبیات دولتآبادی از نقد اجتماعی فاصله میگیرد و به نوعی تقدیرگرایی ادبی میرسد. شخصیتهای او کمتر تاریخ را تغییر میدهند؛ بیشتر زیر بار تاریخ خرد میشوند. این ادبیات، فرودست را به سوژه مقاومت تبدیل نمیکند؛ او را به موضوع همدردی بدل میکند.زبان، مهمترین سرمایه دولتآبادی و در عین حال بزرگترین محدودیت اوست. سالها گفتهاند او زبان مردم را وارد ادبیات کرد؛ اما واقعیت شاید برعکس باشد: او زبان مردم را از آنِ خود کرد. زبان روستایی در آثارش آنقدر پالایش، آرایش و سنگین میشود که دیگر صدای واقعی مردم نیست، بلکه صدای نویسندهای است که از فراز متن، برای شخصیتهایش سخن میگوید. این زبان، بیش از آنکه دموکراتیک باشد، اقتدارگراست؛ راوی همیشه از شخصیتها آگاهتر است و اجازه نمیدهد جهان از زاویه نگاه آنان فروبپاشد. نتیجه، ادبیاتی است که تکصدایی است، حتی وقتی وانمود میکند چندصدایی است.دولتآبادی همواره نویسنده «زمین» بوده است؛ اما همین زمین، زندان تخیل او نیز هست. شهر در آثارش هرگز به مسئلهای پیچیده تبدیل نمیشود، سرمایهداری متأخر حضوری جدی ندارد، رسانه، مصرف، فناوری و سوژه مدرن تقریباً غایباند. او نویسنده پایان جهان دهقانی است، نه نویسنده آغاز جهان جدید. از این منظر، آثارش هرچه بیشتر خوانده میشوند، بیشتر به اسناد تاریخی شباهت پیدا میکنند تا ادبیاتی که هنوز بتواند افقهای تازه بگشاید.در «روزگار سپریشده مردم سالخورده»، روایت چنان در خود میپیچد که گویی نویسنده اسیر شیفتگی به صدای خویش شده است. در «نون نوشتن»، این خودآگاهی به اوج میرسد؛ دیگر جهان داستان اهمیت نخست را ندارد، بلکه «محمود دولتآبادی» به مهمترین شخصیت متن تبدیل میشود. این همان لحظهای است که نویسنده، آرامآرام جای ادبیات را اشغال میکند. خودِ نام، از خودِ متن بزرگتر میشود؛ و این آغاز افول هر نویسندهای است.بزرگترین مسئله دولتآبادی اما نه سبک، نه فرم و نه حتی جهانبینی اوست؛ بلکه جایگاهی است که نقد ادبی ایران برایش ساخته است. طی چند دهه، او کمتر خوانده شده و بیشتر ستایش شده است. پیرامونش نوعی تقدس شکل گرفته که هر نقدی را بیاحترامی تلقی میکند. این تقدس، نه فقط به دولتآبادی، بلکه به ادبیات ایران آسیب زده است؛ زیرا تا وقتی یک نویسنده «غیرقابل نقد» باشد، ادبیات نیز از حرکت بازمیایستد.شاید امروز، در زادروز محمود دولتآبادی، بهترین احترام به او نه تکرار کلیشه «بزرگترین رماننویس زنده ایران» باشد، بلکه کنار گذاشتن این عنوان باشد. او نویسندهای مهم است، اما نه معیار نهایی رمان فارسی. اگر ادبیات ایران بخواهد از قرن بیستم عبور کند، ناگزیر باید از سایه دولتآبادی نیز عبور کند؛ زیرا گاهی بزرگترین مانع برای تولد یک ادبیات تازه، نه نویسندگان ضعیف، بلکه اسطورههایی هستند که دیگر کسی جرئت نقدشان را ندارد.t.me/davat1394/18461
دعوتنامهبا سلام و احتراماز شما دعوت میکنم در نشست نقد و بررسی مجموعه شعر «شناسنامهی اندوه» اثر مزدک پنجهای همراه ما باشید.در این نشست، دکتر رضا چراغی و سحر یحییپور درباره این مجموعه شعر به گفتوگو و نقد و بررسی خواهند پرداخت.زمان: یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸مکان: خانه فرهنگ گیلاننشانی: رشت، خیابان مطهری، انتهای ساغریسازان، روبهروی کوچه بلورچیان، خانه فرهنگ گیلانحضور شما در این دیدار ادبی، برای من و دوستداران شعر دلپذیر و ارزشمند خواهد بود.مزدک پنجهای@mazdakpanjehee
ایرج به فردین پیوستدوات، پایگاه اطلاعرسانی فرهنگ، فلسفه، هنر و ادبیات، جامهنیلیکن:حسین خواجه امیری معروف به «ایرج» از خوانندگان شهیر موسیقی کشورمان بعد از مدتها تحمل بیماری در نود و چهارساگی رخ در نقاب خاک کشید.صدای این خواننده با چهرهی دوستداشتنی فردین در سینما چنان در هم آمیخته بود که اغلب مردم صدای او را در سینما صدای فردین میپنداشتند، با هم مروری داشته باشیم به زندگینامهی یادانام ایرج: زندگی نامه استاد ایرج خواجه امیری (حسین خواجه امیری) صلابت و شکوه صدا، مهارت در اجرای صحیح ریزه کاری هایی چون تحریر در گامهای مختلف، لطافت طنین صدا در عین قدرت حنجره؛ تمامی این صفت ها تنها قسمتی بود از آنچه می توان به نابغه آواز ایران نسبت داد. حال که اینها تنها مربوط به بخش حرفه اوست. او از جمیع جهات سرآمد و الگو بوده، اخلاق و رفتار و منش، مردم داری و مهربانی و حسن خلق، در واقع هر چه بگوییم نمی تواند او را توصیف کند که کلام و لغات در وصف او عاجز و قاصرند. ایرج، خواننده مردمی که شهرت و محبوبت را در دوران مختلف سالهای زندگی نه تنها بین مردم و هوادارانش، بلکه در بین تمام بزرگان موسیقی این کشور هنر پرور داشته و دارد. او هنوز هم محبوب دلهاست. او را پهلوان آواز ایران لقب داده اند. پهلوان صفتی است که فقط انسانهای مردم دار به آن میرسند و این خود رمز محبوبیت این خواننده مردمی کشورمان است.خلاصه ای از زندگی نامه ایرج خواجه امیریحسین خواجه امیری که همه او را با نام ایرج می شناسیم، در تاریخ 11 دیماه 1311 در شهر کوچک خالد آباد استان اصفهان پا به عرصه وجود نهاد. او نیز مانند بسیاری از بزرگان موسیقی، در خانواده ای هنرمند و هنر پرور پرورش یافت. خوانندگی نسل به نسل در این خانواده ریشه داشته است، چونان که پدر بزرگ ایرج شهرت زیادی در زمان سلطنت ناصرالدین شاه داشته و تسلسل وار این هنر در کالبد پسرش نعمت الله نیز دمیده شده و بعد از او به ایرج رسیده. ایرج نیز این رسم را قطع نکرده و این میراث گرانبها را به پسرش احسان خواجه امیری سپرده است.از همان دوران کودکی ردیف های موسیقی را نزد پدر یاد میگرفت، مکتب اصفهان بیشترین نقش را در تبلور استعداد این خواننده بزرگ داشته است. مهارت زیاد ایرج در ادای تحریرها و تکنیک های خوانندگی و همچنین تسلط او به ردیف موسیقی دستگاهی ایران، ریشه در آموزه های پدر و شرکت در تعزیه های آن دوران بود. تعذیه در گذشته بسیار اصولی بوده و تعزیه خوانان مطرح عموما با ردیف ها و دستگاههای مختلف آشنایی داشته اند. او آواز را از همان زمان یاد گرفت و در سالهای بعد به تکمیل و پر و بال دادن به این هنر خود مشغول شد.ایرج در نوجوانی رهسپار تهران شد و این عزیمت مسیر آینده حرفه ای او را شکل داد. در همان نوجوانی اطرافیان او از استعداد زیاد این نوجوان شگفت زده شدند. وقتی در یک میهمانی خصوصی فرصتی دست داد تا هنر نمایی خود را ارائه کند، استعداد او توسط حمید وفادار که برادر آهنگساز شناخته شده آن دوران مجید وفادار بود، کشف شد. چندی بعد مهارت او در آواز را به سمع استاد ابوالحسن صبا رساند و استاد این نوجوان خوش صدا را به محضر خود فراخواند. استاد صبا به سرعت مجذوب توانایی او شد و او را به عنوان شاگرد در مکتب خود پذیرفت. برای یک نوجوان پانزده ساله، پذیرفته شدن در مکتب صبا افتخاری فوق العاده بوده. او طی دو سال هر چه توانست از مکتب استاد خویش بیاموخت و در سن هجده سالگی آماده ورود به دنیای حرفه ای موسیقی شد. ابوالحسن صبا که به قدرت و آمادگی صدای ایرج باور داشت او را به سرپرست رادیو ایران یعنی ابراهیم خان منصوری از نوازندگان و نگارنده های موسیقی بزرگ دوران معرفی کرد. تایید استاد صبا کافی بود که برای ورود به رادیوی ملی از هیچ آزمونی گذر نکند. ایرج تا زمانی که وارد دانشکده افسری ارتش شد، با منصوری همکاری داشت و در تعداد زیادی از ارکسترهای استاد منصوری به اجرا پرداخت.t.me/davat1394/18457
متن سخنرانی تاریخ گیلان از کی و کجا آغاز شد؟#دکتر_ناصر_عظیمی_دوبخشری ۱۷مرداد۱۴۰۵t.me/davat1394/18454https://t.me/Jangal94…
علاقمندان برای تهیه مجموعه شعر شناسنامهی اندوه میتوانند به دفتر خانه فرهنگ گیلان مراجعه کنند.
گروه شعر فارسی خانه فرهنگ گیلان:نقد و بررسی مجموعه شعر🔹 شناسنامهی اندوه🔸 مزدک پنجهای🔹سخنرانها: دکتر رضا چراغی _ سحر یحییپور🔸 یکشنبه | ۲۵ مرداد ۱۴۰۵ | ساعت ۱۸@kfgil
گروه داستان فارسی خانه فرهنگ گیلان:🔹داستانخوانی و نقد 🔸سهشنبه| ۲۰ مرداد ۱۴۰۵ |ساعت ۱۷:۳۰@kfgil
سکسکهای عاشقانهنویسنده: علیرضا پنجهییانتشارات چشمه، چاپ اول 1403137 صفحه، رقعی، شومیزقیمت: 190.000 تومان#شعر_نو_فارسی#چاپ_اول#انتشارات_چشمه@cheshmehdiswww.cheshmehdis.comwww.instagram.com/cheshmehdis
روز خبرنگار؛ تبریک نداردمزدک پنجهای دوات، پایگاه فرهنگ،فلسفه، هنر و ادبیات، روزشمار:داشتن دو نشریه الکترونیکی، سالها انتشار هفتهنامه «دوات» و همکاری با روزنامهها و مجلات فرهنگی و ادبی باعث نشده است که روزنامهنگاری را فقط از بیرون تماشا کنم. سالهای زیادی خودم را بخشی از این خانواده میدانستم. هنوز هم برای بسیاری از روزنامهنگاران احترام فراوان قائلم؛ آدمهایی حرفهای، شریف، بااستعداد و عاشق کلمه. با این همه، هر بار که پای معیشت به میان میآید، بیاختیار به حرف پدرم فکر میکنم.سال آخر دبیرستان بود و باید رشته دانشگاهیام را انتخاب میکردم. به پدر گفتم دوست دارم معلم ادبیات شوم یا ارتباطات بخوانم. او فقط یک جمله گفت؛ «غم نان را هم ببین.»آن روز شاید حرفش را چندان جدی نگرفتم. چند سال بعد، از هفتهنامه «پگاه» به روزنامه «گیلان امروز» رفتم. برای نخستین بار یادداشتم در ویژهنامه روزنامه «شرق» به سردبیری احمد غلامی منتشر شد. سال ۱۳۸۴ با چند یادداشت منتشرشده در «شرق» موفق شدم جایزه جشنواره مطبوعات ایران را در بخش نقد ادبی به دست آورم و بعدها نیز همکاری حرفهای با نشریات مختلف را ادامه دادم. حتی وقتی کتابهای پژوهشی و تألیفیام منتشر شد، باز هم به همان جمله پدر رسیدم؛ اینکه مسیر ادبیات الزاماً از دانشگاه نمیگذرد. مگر شاملو، فروغ، نصرت رحمانی و بسیاری دیگر، اعتبار ادبی خود را از دانشگاه گرفته بودند؟در تمام این سالها، آرامآرام شاهد کوچک شدن تحریریهها بودم. نشریات کاغذی یکی پس از دیگری از نفس افتادند و مخاطب هر روز از روزنامه فاصله بیشتری گرفت. دکههایی که روزگاری بوی کاغذ تازه میدادند، امروز بیشتر محل فروش تنقلات، سیگار، چای و قهوهاند. اگر نشریهای هم در آنها دیده شود، اغلب مجلههای جدول است؛ شاید مناسب روزگاری که آنقدر حادثه و خبر از سر میگذرانیم که حافظه جمعی هم فرصتی برای ثبت و نگهداری آنها پیدا نمیکند.واقعیت این است که اقتصاد ایران هیچگاه فرصت شکلگیری یک روزنامهنگاری مستقل و برخوردار از امنیت معیشتی را فراهم نکرده است. بسیاری از روزنامهنگاران، با همه عشقشان به این حرفه، ناچار بودهاند میان آرمان و معاش تعادلی دشوار برقرار کنند؛ تعادلی که همیشه هم ممکن نبوده است. به همین دلیل، هر سال که روز خبرنگار از راه میرسد، از خودم میپرسم آیا این روز واقعاً روز تبریک است؟ گاهی احساس میکنم روز خبرنگار، روز تبریک ندارد؛ روزی است برای اندیشیدن به سرنوشت حرفهای که حافظه جامعه را میسازد اما خودش بیش از همه در معرض فراموشی قرار گرفته است.سالها پیش، همراه جمعی از خبرنگاران و روزنامهنگاران مستقل، تصمیم گرفتیم در رشت انجمنی صنفی راهاندازی کنیم. گذشته از دشواریهای اداری، هرچه جلوتر رفتیم بیشتر فهمیدیم فعالیت رسانهای در ایران همواره با شرایطی روبهروست که مدام تغییر میکند و امکان برنامهریزی بلندمدت را از میان میبرد. روزنامهنگاری بیش از آنکه شبیه یک جاده هموار باشد، راه رفتن بر پلی است که هر لحظه ممکن است بخشی از آن جابهجا شود.دیروز از اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی پیامکی دریافت کردم؛ دعوت به صرف صبحانه به مناسبت روز خبرنگار. دعوتی محترمانه بود و حتماً از سر قدردانی، اما در ذهنم این پرسش شکل گرفت که آیا بزرگترین نیاز روزنامهنگار، حضور در یک مراسم نمادین است یا امنیت حرفهای، استقلال، امکان نقد و آسودگی خاطر از آینده؟این روزها بسیاری از ادارهها و سازمانها پیام تبریک منتشر میکنند و از اهمیت رسانه میگویند. کاش در کنار این تبریکها، سهم بیشتری هم برای شنیدن نقدها وجود داشت. رسانه اگر فقط صدای تأیید باشد، دیگر رسالت اصلی خود را از دست میدهد.گاهی به گذشته نگاه میکنم و با خودم میگویم شاید خوششانس بودم که نه معلم ادبیات شدم و نه روزنامهنگاری را شغل اصلی خود انتخاب کردم، هرچند هنوز هر دو را از شریفترین حرفههای دنیا میدانم اما وقتی دوستی را میبینم که هم ادبیات را در دانشگاه خواند و سالها خبرنگار هم بود و امروز برای تأمین معاش ناچار است در فلان اداره کار خدماتی کند یا دوست معلمی که عصرها شغل دومی دارد تا هزینههای زندگی را تأمین کند، میفهمم مسئله فقط عشق به حرفه نیست. شاید روزی برسد که روز خبرنگار واقعاً روز تبریک باشد؛ روزی که خبرنگار، نگران معاش نباشد، استقلالش هزینه نداشته باشد و قلمش تنها در برابر حقیقت احساس مسئولیت کند، نه در برابر دغدغههای هر روزه زندگی.@mazdakpanjeheehttps://t.me/davat1394/18448
سخنی با همیاران قلم و مخاطبان 《دوات》آرای مطرحشده از سوی نویسندگان در 《دوات》، در اساس، ضرورتی ندارد که با دیدگاه اعضای تحریریه و گردانندگان آن یکسان باشد. باور ما این است که پذیرش و بازتاب دیدگاههای متفاوت، از ارکان آزادی رسانه و لازمهی شکلگیری گفتوگویی زنده و پویاست.ما نیز، همچون مخاطبان «دوات»، ممکن است با بخشی یا تمام آرای مطرحشده در یک نوشته موافق یا مخالف باشیم. انتشار یک دیدگاه، الزاماً به معنای تأیید آن از سوی تحریریه نیست؛ همانگونه که نقد یا مخالفت ما با دیدگاهی نیز نباید مانع طرح و شنیدهشدن آن شود.《دوات》 بولتن یک اندیشهی سیاسی ـ اجتماعی یا مانیفست یک نظریهی ادبی نیست؛ رسانهای است که، علیرغم محدودیتهای حقیقی و مجازی، میکوشد در حوزهی فرهنگ، فلسفه، هنر و ادبیات، زمینهای برای طرح، نقد و گفتوگوی آرای گوناگون فراهم آورد و مباحث نظری را، در حد بضاعت و امکانات خود، پی بگیرد.پُرپیداست که ما نیز به قدر وسع خود در این راه میکوشیم و به کاستیهای خویش، با در نظر گرفتن محدودیتهای موجود، واقفیم. با این همه، بر این باوریم که رسانهای که مجال تضارب آرا را فراهم آورد، نهتنها به غنای گفتوگوی فرهنگی یاری میرساند، بلکه میتواند در ارتقای جامعهی خود نیز مؤثر باشد.《دوات》را خانهای برای یک صدا نمیدانیم؛ آن را عرصهای برای شنیدهشدن صداهای گوناگون میخواهیم.تحریریهی دوات۱۷ مرداد ۱۴۰۵
شاپور؛ نوآور زبان، زندانیِ یک زندگینامه✔️بابک شاکر دوات، پایگاه فرهنگ، فلسفه، هنر و ادبیات، چالش:در تاریخ ادبیات معاصر، فروغ دو بار شاپور را شکست؛ یکبار در زندگی و بار دیگر در حافظه تاریخی، این را می توان امروز در سالمرگ پرویز شاپور گفت که نه تریبون روایت غالب را داشت که به مدد ابراهیم گلستان حول قدیس وارگی فروغ ایجاد شدت بود . نه میدان دارانی چون فریدون و پوران فرخزاد را داشت ! پرویز شاپور را نباید صرفاً مخترع «کاریکلماتور» دانست؛ اهمیت او در تاریخ ادبیات معاصر ایران، به بنیانگذاری نوعی زیباشناسی ایجاز بازمیگردد که در آن زبان از ابزار انتقال معنا به خودِ موضوع اندیشیدن تبدیل میشود. کاریکلماتورهای او نه جملههای قصارند و نه طنزهای کوتاه؛ بلکه ساختارهایی مبتنی بر آشناییزداییاند که با برهم زدن نسبتهای متعارف میان واژه و واقعیت، مخاطب را به کشف دوباره جهان وامیدارند. از این منظر، شاپور بیش از آنکه طنزپرداز باشد، یکی از رادیکالترین نوآوران زبان فارسی است؛ نویسندهای که با حذف روایت، حذف پیرنگ و حذف نتیجهگیری، به اقتصاد زبانیای دست یافت که هنوز نیز کمتر از ظرفیت نظری آن سخن گفته شده است..با این حال، نقد ادبی ایران کمتر دریافته که کاریکلماتور، محصول یک دگرگونی بنیادین در منطق ادبیات فارسی است. شاپور روایت کلاسیک را کنار گذاشت و به «رخداد زبانی» رسید؛ جملهای که به جای انتقال پیام، معنا را در لحظه برخورد نشانهها تولید میکند. این تجربه را میتوان همسنگ برخی تجربههای مدرنیستی در ادبیات اروپا دانست، اما فضای نقد فارسی، به جای تحلیل این نوآوری، او را عمدتاً به عنوان طنزپردازی خوشذوق معرفی کرد. در نتیجه، بنیانگذار یک فرم ادبی، به حاشیه همان فرمی رانده شد که خود آفریده بود.بزرگترین تراژدی شاپور اما نه در متن آثارش، بلکه در متن تاریخ ادبیات معاصر رقم خورد. پس از آنکه فروغ فرخزاد به اسطوره شعر نو بدل شد، روایت زندگی او نیز به روایتی مسلط تبدیل گردید؛ روایتی که در آن، شاپور دیگر نه یک نویسنده مستقل، بلکه صرفاً «همسر سابق فروغ» بود. در این حافظه اسطورهساز، فروغ کمکم جایگاهی شبیه «زن اثیری» بوف کور یافت؛ حضوری که هر مردی را که در مدارش قرار میگرفت، به سایه خود فرو میبرد. در کنار این روند، روایتهایی که از سوی نزدیکان و خانواده فرخزاد درباره زندگی فروغ تثبیت شد نیز عمدتاً بر بازسازی چهره اسطورهای او متمرکز بود و طبیعی بود که در چنین روایتی، شاپور یا به حاشیه رانده شود یا تنها در نسبت با فروغ تعریف گردد. مسئله، بیش از آنکه خصومت شخصی باشد، غلبه یک روایت فرهنگی بود که مجالی برای بازشناسی استقلال فکری و هنری شاپور باقی نگذاشت.از همین رو، شاید وقت آن رسیده باشد که تاریخ ادبیات ایران از زیر سایه این روایت بیرون بیاید و پرویز شاپور را نه در آینه زندگی خصوصیاش، بلکه در جایگاه واقعیاش بازخوانی کند. اگر فروغ یکی از شاعران معاصر است، شاپور نیز بیتردید یکی از معدود نویسندگانی است که ساختار زبان فارسی را دگرگون کرد. اما حافظه فرهنگی ما، با شیفتگی به اسطورهها و زندگینامهها، این نوآوری را به حاشیه راند. قربانی نهایی این وضعیت، نه فقط پرویز شاپور، بلکه خود تاریخ ادبیات ایران بود که یکی از مهمترین انقلابهای زبانی قرن اخیر را سالها در سایه یک روایت عاطفی و اسطورهای نادیده گرفت.t.me/davat1394/18445
تخم لق هایکودوات، پایگاه فرهنگ، فلسفه، هنر و ادبیات، چالش:بیست مهر ۱۴۰۳ بود، همان روزگاری که ایران براثر حملهی ۷ اکتبر درگیر جنگ مستقیم با اسرائیل شد (نعوذ بالله من سوء العاقبه). من و جمعی از دوستان ژاپنی در خانهی زیبای دکتر هاشم رجبزاده در اوساکا نشسته بودیم و به ترجمههای فارسی او از هایکوهای زیبا و دلنشین ژاپنی گوش میدادیم. در آن میان از دوست و همراه سفرم، چیهکو تاشیروی مهربان و زیبا (که دانشجوی دکتری زبان فارسی در دانشگاه مطالعات خارجی توکیوست)، خواستم چند هایکو برایمان بخواند و ترجمه کند. صدای او را ضبط کردم و اینک پس از گذشت یک سال و نیم از آن محفل انس منتشرش میکنم تا کسانی که این روزها شعار هایکوسرایی سر میدهند بدانند که آنچه به گمان خودشان میسرایند هایکو نیست و نمیتواند باشد. هایکو وزن و ریتم مشخصی در زبان ژاپنی دارد. هایکوسرایی هم تخم لقّی بود که به گمانم اولبار احمد شاملو در دهان جوانان نوجوی ایرانی شکست.👇t.me/davat1394/18441
هک صفحهی تلگرامی سامان اصفهانیدوات، پایگاه فرهنگ، فلسفه، هنر و ادبیات، اعلان: صفحهی تلگرامی آقای سامان اصفهانی هک شده است، مخاطبان ایشان مراقب باشند، درخواست وجه بهنام ایشان از سوی هکر است.t.me/davat1394/18439
گروه شعر فارسی خانه فرهنگ گیلان:🔹شعرخوانی و نقد 🔸یکشنبه| ۱۱ مرداد ۱۴۰۵|ساعت ۱۷:۳۰@kfgil
معماریِ بیپایانِ روایت (۱)وقتی کورساکف، «قصه گفتن» را به «معماری روایت در موسیقی» تبدیل میکند.امروز، پس از سالها، دوباره به «شهرزاد» کورساکف گوش دادم.این بار بیش از آنکه موسیقی بشنوم، معماریِ روایت را میشنیدم.پیش از آنکه به اصل مطلب برسم، شاید بد نباشد چند کلمهیی دربارهٔ این اثر بگویم:«شهرزاد» (Scheherazade)، سوئیت سمفونیک مشهور نیکلای ریمسکی-کورساکف (۱۸۴۴–۱۹۰۸)، آهنگساز برجستهٔ روس، در سال ۱۸۸۸ ساخته شد. کورساکف این اثر را با الهام از جهان خیالانگیز هزار و یک شب آفرید، جهانی سرشار از قصههای تو در تو، سفر، شگفتی و تخیل.اما هدف او بازگویی داستانهای مشخص هزار و یک شب با زبان موسیقی نبود. او بیش از آنکه بخواهد قصهها را روایت کند، میخواست فضای خیالانگیز و روحِ روایتگری این اثر بزرگ را به موسیقی تبدیل کند.و شاید راز ماندگاری «شهرزاد» نیز همین باشد:کورساکف داستان را به موسیقی تبدیل نکرد، بلکه خودِ «روایت شدن» و «معماری زایش روایت» را به صدا درآورد.هرچه بیشتر به «شهرزاد» کورساکف گوش میدهم، بیشتر احساس میکنم این اثر را نباید صرفاً اقتباسی موسیقایی از هزار و یک شب دانست.آنچه کورساکف دریافته، تنها قصههای هزار و یک شب نیست بلکه منطق درونیِ آنهاست.هزار و یک شب آنگونه که امروز میشناسیم، اثر یک نویسنده نیست بلکه مجموعهیی است که در طی سدهها، از پیوند و گسترش روایتهای گوناگون شکل گرفته است. گویی خودِ این کتاب نیز از همان قانون و پارادیمی پیروی میکند که در درونش جاری است: هر روایت، بذر روایت دیگری را در خود دارد.به گمان من، نبوغ کورساکف دقیقاً در همین نقطه آشکار میشود. او داستانها را آهنگسازی نکرده بلکه معماری روایت در ادبیات را به معماری روایت در موسیقی تبدیل کرده است.تم شهرزاد هر بار بازمیگردد، اما هرگز همان تم پیشین نیست. هر بازگشت، تجربهیی تازه است. گویی موسیقی نیز مانند روایت، از دل خود، خود را دوباره میآفریند.در این اثر موسیقایی دری به جهانی گشوده میشود که در آن، پایان هر روایت، آغاز روایت دیگری است.از این منظر، «شهرزاد» کورساکف موسیقیِ هزار و یک شب نیست بلکه موسیقیِ «روایت کردن و روایت شدن» است.هرچه بیشتر به این موضوع فکر میکنم، بیشتر احساس میکنم این فقط شیوهیی برای داستانپردازی نیست، شاید تصویری از خودِ جهان باشد.جهان با ایستایی دوام نمیآورد. هر روز، روایتی تازه از دل روایت دیروز زاده میشود، در طبیعت، در تاریخ، در فرهنگ و در زندگی هر یک از ما.شاید راز بقای انسان و گردش پیوستهٔ تولد و مرگ نیز در همین نهفته باشد. هر انسانی که پا به جهان میگذارد، روایتی تازه است که از دل روایتهای پیش از خود زاده میشود از روایت پدران و مادران، از تاریخ، از فرهنگ و از تمام تجربههای انسانیِ پیش از خویش. هر گهواره، محل طلوع روایتی دیگر است.شاید ساختن روایتهای جدید، انتخابی از میان انتخابهای زندگی نباشد. شاید خود، شرطِ ادامه دادن باشد. شاید ما نیز مانند شهرزادِ هزار و یک شب ناچاریم هر روز روایتی تازه بیافرینیم، نه فقط برای آنکه جهان را زیباتر کنیم، بلکه برای آنکه خود را از مرگی که با پایان یافتنِ روایت و معنایی تازه برای زندگی، دست به کار نابودی ما میشود، ایمن نگه داریم.نه فقط زندگی انسان، بلکه پویایی هر پدیدهیی ــ از علم و اندیشه تا هنر و تمدن ــ در گرو همین زایش مداومِ روایتهای تازه از دل روایتهای پیشین است.من حتی دارم فکر می کنم که شاید انسان از نظر زیستی، با اکسیژن زنده میماند اما از نظر وجودی، با «روایت» است که جواز ادامه زندگی را از آن خود میکند..آنچه ما را به فردا و فرداها میرساند، تنها تپش قلبمان نیست بلکه داستانی است که هربار ناتمام میماند و ما با ادامهاش و خلق روایتهای جدید به زنده ماندن ادامه میدهیم و مرگ خود را به تعویق میاندازیم.شاید به همین دلیل است که «شهرزاد» کورساکف را هر بار که میشنویم، احساس نمیکنیم به نقطهٔ آغاز بازگشتهایم بلکه احساس میکنیم جهانی تازه پیش روی ما گشوده شده است.🎼 اگر هنوز «شهرزاد» کورساکف را نشنیدهاید، پیشنهاد میکنم پیش از خواندن بخش دوم، دستکم چند دقیقهیی از این شاهکار را بشنوید:navaak.com/artist/nicolai-rimsky-korsakov… @zhazh_o_vazh▪️ادامه دارد...t.me/davat1394/18436#%D8%B4%D9%87%D8%B1%D… #کورساکف #هزار_و_یک_شب #ادبیات_و_موسیقی #فلسفه_روایت #موسیقی_کلاسیک
بیانیه: 《رآلیتهی نو》دنیا بهاندازهی کافی فانتزی شده است؛ تا آنجا که فانتزی، در بسیاری از عرصهها، جای واقعیت را گرفته و جهان به مرز اشباع رسیده است.اکنون، زمان آغاز 《رآلیتهی نو》 است.رآلیتهی نو نه بازگشت به رئالیسم کلاسیک است و نه ادامهی مدرنیسم یا پستمدرنیسم. این، گسستی آگاهانه از دستگاههای نظریای است که، با همهی اهمیت تاریخیشان، دیگر بهتنهایی توان تبیین جهان امروز را ندارند.رآلیتهی نو، عبور از منازعات نظری و فلسفیِ یک سدهی گذشته نیست از سر انکار، بلکه از سر استعلاء و برگذشتن است. این رآلیته بر شانههای آن تاریخ ایستاده است، اما افق دیگری را میجوید.در جهان امروز، مرز میان واقعیت، بازنمایی و تولیدِ واقعیت دگرگون شده است. رسانه، هوش مصنوعی، شبکههای اجتماعی، الگوریتمها و بازنماییهای دیجیتال، واقعیت را نه فقط منعکس، بلکه تولید میکنند. ازاینرو، جهان به زبان و روایتی نو نیاز دارد.رآلیتهی نو، دعوت به بازگشت به امر واقعی نیست؛ دعوت به کشف واقعیتی است که در دل این دگرگونی زاده شده است.پس از انبوه نظریهها و فانتزیها، نوبت رآلیتهی نو است؛ واقعیتی که خود، روایت خویش را میآفریند.این، پایان نظریه نیست؛ آغاز افقی دیگر برای اندیشیدن، آفرینش و روایت است.۱۱ اَمرداد ۱۴۰۵علیرضا پنجهییt.me/Alirezapanjeei/5321
فیلم کوتاه «دربند» منتخب جشنوارهی "Lift-Off" انگلستان شد.دوات، پایگاه اطلاعرسانی فرهنگ، فلسفه، هنر و ادبیات، تماشاخانه:این فیلم اولین ساخته فرهاد داوری کیا در مقام کارگردان است.عوامل این فیلم عبارتند از:نویسنده و کارگردان: فرهاد داوری کیاتهیه کننده: معصومه اسلامی بازیگران: رویا پورشعبان,نرگس اسلامی, نادر جهاندار,حسن پورشعبان,سارا جهاندارموسیقی: بهداد باباییدستیار کارگردان و عکاس: ستاره پورشعبانتصویر و تدوین: فرهاد داوری کیاt.me/davat1394/18431
یزدان سلحشور از جنگ و دیگر شیاطینفالِ تَهِ قهوه، دور و بَر...دائم دودروشن گفتی که «مرگ...در صبحی زود»موشک...کودک...چکاوکی...میخوانَدانگار جهان....صدای تاریکی بود□■□ای یار! فشنگ...از خودش میترسدهر بار...تفنگ...از خودش میترسدهر جنگ...تمام میشود...میدانیم!انگار...که جنگ... از خودش میترسد!■□■بمبی آمد نشست: «مهمانت کو؟!»دعوای من و خودم: «گریبانت کو؟!»یک لنگهی کفش...توی کوچه...یک توپفواره...به «گریه» گفت: «چشمانت کو؟!»■□■این خانه نمانده...جاش...رویا ماندهبمبی که گریست از زنی...پا ماندهبی سر که دوید مرد، کودک میگفت:«بابا...بابا، ببین! سرت جا مانده»□■□بمبی که اجازه داد پلکی بپردزنبیلی که....زنی نمانده...بخردیک گیره به بند گفت: «او...انسان...اوکو؟ پیرهنی...نمانده...بادی ببرد»□■□بالا...پایین...[دوباره!]...تابی حالا...از مدرسه دیوارِ خرابی حالا...سی صندلیِ شکسته...سی لنگهی کفشدر باد...ورق ورق...کتابی حالا...□■□فالِ تَهِ قهوه، دور و بَر...دائم دودروشن گفتی که «مرگ...در صبحی زود»موشک...کودک...چکاوکی که...میخوانْدانگار جهان....صدای تاریکی بود#یزدان_سلحشورhttps://t.me/davat1394/18429
دلشدگانکارگردان: علی حاتمیبا بازی اکبر عبدی۱۳۷۰
🔰 عمو اکبر عزیز!باران، روی شیشهی تلویزیون نمیبارید؛ روی حافظه میبارید. شاید برای همین است که بعضی تصویرها هیچوقت تمام نمیشوند؛ فقط از قاب بیرون میآیند و جایی میان کودکی و اکنون، در اتاقی که دیگر نیست، به زندگی خود ادامه میدهند. من هنوز آن اتاق را میبینم؛ همان اتاقی که تلویزیون پارسِ سیاهوسفید چهاردهاینچی با قاب نارنجی و نور لرزانش گوشهی آن نشسته بود. آن روزها دستگاه، برای من پنجرهای بود که جهان از پشت آن وارد خانه میشد. گاهی تصویر با برفک میآمد، گاهی صدا زودتر از تصویر میرسید و شاید همین تأخیر کوچک، نخستین درس من از زمان بود؛ اینکه بعضی چیزها پیش از دیده شدن، شنیده میشوند.عمو اکبر، من هنوز از انتهای همان راهرو میدوم. دفترهای کاهی مدرسه گوشهی کیف ماندهاند. مدادهای کوتاهشده، پاککنهای کوچک، بوی نفت بخاری، طعم دمپختک مادرم، چای کمرنگ عصرانه و رادیویی که میان خشخش موجها دنبال صدایی دور میگردد، هنوز در همان خانه نفس میکشند. شهر بیرون پنجره، مثل یک فیلمِ بیصدا، از جلوی چشمم رد میشود؛ اتوبوسها، صفها و مغازههایی که کرکرههایشان بالا میرود، همه در یک تکرارِ آرام غرقاند.و بعد تو میآیی.؛آن صدا هنوز از انتهای راهرو میآید:«بازم مدرسهم دیر شد... آخه من چیکار کنم؟»گاهی فکر میکنم دیگر من کودکیام نیست که پشت سر او بدود تا شاید دوباره به آن صبح سرد، به آن خانه قدیمی و حوضچه آبی در وسط حیاط به آن تلویزیون کوچک برسد. زمان میدود؛ خانه قدیمی نیست؛ دیگر برج شده است، اما هنوز چراغ علاءالدینش در تاریکی حافظهام روشن است.سالها گذشت. آن کودک بزرگ شد. چراغ مطالعه روشن شد. و در میان انبوهِ کتابها، نامها مثل سایههایی گذرا از کنار من رد شدند؛ «آندره بازن»، «آیزنشتاین»، «ژیل دلوز»، «استانیسلاوسکی»، «برشت» و «لی استراسبرگ». آنها تلاش کردند با کلمات، آنچه را که من در سکوت میدیدم، شکار کنند. بازن از حقیقتِ تصویر گفت، آیزنشتاین از برخوردِ دو نما، دلوز از زمانِ پنهان در تصویر، استانیسلاوسکی از زندگیِ میانِ نقش، برشت از فاصلهی میانِ ما و پرده، و استراسبرگ از حافظهای که در بدن میماند.عمو اکبر، پیش از آنکه این واژهها به معنا شوند، تو چیزی را میدانستی که تمام این نامها در پیِ لمس کردنش بودند: حضور. تو بدون آنکه بخواهی، چنان حقیقتی را مقابل دوربین قرار دادی که تمام آن کلمات، برای لحظهای در برابر شکوهِ نگاهت، سکوت کردند. بعضیها سینما را نمیخوانند، سینما آنها را در خود میکشد. بعضیها پیش از آنکه نقش را به یاد بگیرند، با روحِ آن زندگی آشنا شدهاند.تصویر می پرد؛ پنجشنبهشبها خانه زودتر بود. کسی نمیخواست چیزی از فیلم «مادر» از دست برود. پدر وانمود میکرد حواسش نیست، اما نگاهش از صفحه جدا نمیشد. مادر کنار چای و میوه، آرام وارد قصه میشد. سینما آن روزها فقط در سالن نبود؛ در خانهها زندگی میکرد؛ در خندههای من، در سکوتهای مشترک، در لحظهای که من، ما میشدیم.بعد تو آمدی.«اجارهنشینها»؛ خانهای که خودش درد داشت و آدمهایی که میان خرابی و خنده، زندگی را رها نکرده بودند.«گراند سینما»؛ جایی که پرده، خودش وارد قصه شد.«ای ایران»؛ جایی که طنز و تاریخ کنار هم ایستادند.«ناصرالدینشاه آکتور سینما»؛ جایی که سینما در آینهی خودش نگاه کرد و خاطرهی خودش را دید.«آدمبرفی»؛ جایی که مرز میان نقش و هویت آرام جابهجا شد.«خوابم میآد»؛ انگار همان کودک دههی شصت هنوز جایی درون من نفس میکشید.عمو اکبر، همهی اینها به یکخانه ختم میشد. خانهی علی حاتمی. «مادر». جایی که زمان روی دیوارها نشسته بود. جایی که سکوت، پیش از دیالوگ حرف میزد. غلامرضا با آن نگاه شکسته، با آن تنهایی که احتیاج به توضیح نداشت. و جملهای که از قاب بیرون آمد و در حافظهام ماند:«مادر مرد... از بس جان ندارد...»بعضی دیالوگها شنیده نمیشوند؛ در آدم میمانند. مثل بوی خانهای قدیمی. مثل عکس کسی که دیگر کنار ما نیست.تصویر دوباره میپرد. «هنرپیشه».جایی که صورت، دیگر فقط صورت نیست؛ جایی که مرز میانِ چشمِ بازیگر و چشمِ شخصیت، مثل برفکِ آن تلویزیون در هم میآمیزد و یکی میشود. دوربین، لرزشِ خفیفِ یک حقیقت را شکار میکند؛ حقیقتی که در لایههای زیرینِ پوست پنهان شده است. کودکیام هنوز کنار همان تلویزیون چهاردهاینچی نشسته است و آرام بغض کرده است.باران هنوز روی شیشه میبارد. تلویزیون خاموش است، اما نورش هنوز در حافظهام روشن مانده. برفک، ردّ عبور تصویری است که هنوز راه بازگشت را بلد است.ِآقای سینما؛ تو از پرده بیرون نرفتهای؛ پردهی نُقرهای از قاب سینما بیرون میرود.تمام این سالها، سکانس نامِ دیگرِ سفری بود که در آن تصویر از حافظه نمیرود؛ پروژکتور جای تابیدنش را عوض میکند.#علی_آزاد#اکبر_عبدی#تاملات_فراسپیدhttps://t.me/davat1394/18426
شاملو؛ متفکری مبتکر_بازخوردی دیگر در بزرگداشت بامداد نوآورعلیرضا پنجهییپیشاسخن:بزرگداشت شاملو، اگر به تکرار محفوظات و نقلقولهای مقدسموآبانه ختم شود، دیگر بری از نقد ادبی و آیینی ستایشمحور است. خود شاملو نیز اگر در حصار مریدانش زندانی شود، دیگر از آن روح عصیانگری که حاصل آن بامداد شاعر شد، فاصله میگیرد . شاملو از نیما نه با انکار او ، عبور کرد، در واقع او با آفرینش 《طرز》 دیگر خود.پارادایم دیگری را آغازید، هم از اینرو، وفاداری به شاملو نیز در گرو عبور خلاق از طرزِ شاملویی است، نه با پا سست کردن به نیت اقامت در آن. شاعری که دههها پس از شاملو هنوز تنها پژواک نحو، موسیقی و آرکائیسم اوست، بیش از آنکه ادامهدهندهی شاملو باشد، بدل کمرنگ اوست. هر 《طرز》، اگر به نوزایی نرسد، دیر یا زود به کلیشه بدل میشود و این قانونی است که خودِ طرزِ شاملویی نیز نمیتواند از آن مستثنی باشد.در تقسیمبندی شاعران میتوان گفت، برخی شاعران شهاباند، برخی ستاره و برخی ستارهی دنبالهدار؛ شاملو اما بر کهکشان شعر ما جلوههای خوشمنظری افزوده است. . او شاعری انقلابی، متفکری مبتکر و آفرینندهای خلاق بودهاست.از این روست که نمیتوان شاملو را صرفاً با عنوان «شاعر سپید» یا 《شاعر آزادی》 مورد خطابه قرار داد.درواقع اهمیت او در 《طرز》یست که آفرید؛ طرزِ شاملویی!همانگونه که نیما راه شعر آزاد را گشود، شاملو نیز در شعر منثور، با بهرهگیری از نثر کتب مقدس، متون قدمایی و بهویژه تاریخ بیهقی، آرکائیسم، اسطوره، فرهنگ عامه، ترجمه، موسیقی درونی زبان و تجربهی زیسته، نظامی تازه در نوشتن شعر پدید آورد. قدرت او تنها در شکستن وزن عروضی نبود؛ بلکه در آفرینش یک نظام زبانی مستقل بود، ستاندن بلاغت از اوزان عروضی و تعمیمم جوهرهی شعر به نثر، او این فکربکر انقلابی را از آرای نوآورانهی نیما بازجست، اگرچه خود نیما زبانیت را نه از بازیهای رتوریک ایهام و جناس و تشبیه و استعاره و کنایه بل او از زبان سبک خراسانی از ظرفیتهای محلی شعر طبری بزنگاههای دیگر افزود، و نه صرفاً قالبی تازه.از این منظر، شاملو را باید از عنوان محدودِ 《شاعر شعر سپید》 فراتر برد و بهعنوان بنیانگذار 《طرزِ شاملویی》در شعر منثور ایران بازشناساند.او با تغییر کاربری از قصاید و منظومههای قدمایی بهرهای دیگر برگرفت و برای عناصر زادبومی شناسنامهی جهانوطنی گرفت.میان شعر آزاد نیما و شعر منثور شاملو، پیوندی تبارشناسانه و ژنتیک وجود دارد؛ اما همانگونه که هر نسل نو، ضمن بهرهگیری از میراث نسل پیشین، هویت مستقل خود را میآفریند، شعر شاملو نیز تاریخ، ساختار، زیباییشناسی و مختصات ویژهی خود را دارد.شاملو، در کنار نیما، یکی از نقاط عطف تحول زبان شعر فارسی است. اگر نیما راه شعر آزاد را گشود، شاملو افق شعر منثور را تثبیت و گسترش داد. با این همه، هنوز نباید دربارهی شاملو به تکرار کلیشههای رایج بسنده کرد. متأسفانه بخش بزرگی از نقد معاصر ما گرفتار بازگویی آرا و گفتههای پیشینیان است؛ در حالی که جامعهی ادبی بیش از هر زمان دیگری به پژوهشهای روشمند، تحلیلهای متنمحور و پیکرهبندی علمی مؤلفههای 《طرزِ شاملویی》 نیاز دارد.گفتوگو دربارهی شاملو، اگر از مرز ستایش یا نفی عبور نکند، به شناخت او کمکی نخواهد کرد. اکنون زمان آن رسیده است که به جای تکرار مکررات، سازوکارهای زبانی، زیباییشناختی و نظری این طرز ادبی بهگونهای روشمند بررسی شود؛ زیرا شاملو نه فقط شاعری بزرگ، بلکه بنیانگذار یکی از مهمترین جریانهای زبان شعر معاصر فارسی است.*پن:* در این نوشتار، 《طرز》 صرفاً به معنای سبک نیست؛ بلکه نظامی زبانی، زیباییشناختی و اندیشگانی است که به جریانسازی در شعر میانجامد. از این منظر، شاملو نه فقط نوآور، بلکه طرزآور است.نوآوری، آفرینش یک اثر متفاوت است؛ اما طرزآوری، آفرینش دستگاهی زبانی و زیباییشناختی است که دیگران نیز بتوانند در نسبت با آن بنویسند، از آن عبور کنند یا با آن گفتوگو کنند. از این منظر، احمد شاملو نه صرفاً نوآور، بلکه طرزآور است.panjeei.ir/post/760https://t.me/davat1394…
شاملو؛ متفکری مبتکر _بازخوردی دیگر در بزرگداشت بامداد نوآور علیرضا پنجهییpanjeei.ir/post/760
راه آهن رشت، اولین راه آهن ایران بود که در سال ۱۲۹۵ شمسی توسط کمپانی روسی خوشتاریا ساخته شد. طول این راه آهن ۹ کیلومتر و از خیابان سعدی فعلی تا پیربازار بود و رشت رو از طریق بندر پیربازار به بندر انزلی متصل میکرد. عمر این راه آهن ۹ سال بود و بعد از مرمت جاده رشت به انزلی از رونق افتاد و در نهایت در سال ۱۳۱۷ به طور کامل تخریب شد. این انیمیشن به کمک هوش مصنوعی ساخته شده.ساخته شده توسط: @sina.salehi27موسیقی: تصنیف یارم آمد با صدای زنده یاد شاهپور جفرودی
ترانه : شؤرتٚیخواننده : جوادشجاعی فردشعر: محلی شرق گیلان@folkbest