💫🦋 اوایل انقلاب بود و شور جوانی، مثل شعلهای در دلها شعله میکشید. 🍃 دوستم میگفت: آن روزها خودش ا…
انتشار: 2026/08/09 10:18 UTCدریافت: 2026/08/13 21:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 21:55 UTC
💫🦋 اوایل انقلاب بود و شور جوانی، مثل شعلهای در دلها شعله میکشید. 🍃 دوستم میگفت: آن روزها خودش اولین سال معلمیاش را میگذراند؛ در یکی از روستاهای دورافتاده، میان کوه و دشت، جایی که کودکان عشایری چشمبهراهش بودند تدریس میکرد. ظهر گرم خردادِ ۵۸ کنار جاده ایستاده بود تا با هر وسیلهای که شد خود را به روستا برساند؛ آخر فردا صبح باید سر کلاس میبود.📍ناگهان شورولت آمریکایی سیاهی جلو پایش توقف کرد. تصورش این بود که راننده دنبال آدرس است، اما شیشه پایین آمد و صدای مردی مرتب و خوشبو گفت: «جوون، سوار شو.» سوار که شد، هوای خنک کولر و بوی عطر، خستگی چند ساعت ایستادن را از تنش بیرون کشید. صاحب ماشین کراوات زده بود و کتوشلوارش اتوکشیده. در آن روزهای انقلابی که ظاهر و نمادها زیر ذرهبین بود، این صحنه برایش عجیب و حتی آزاردهنده بود.📍چند دقیقه بعد، مرد نوار ترانهای را در پخش ماشین گذاشت؛ صدای زنی با لحنی گرم روی هوای سرد کولر نشست. تحملش تمام شد. شور جوانی و هیجان آن روزها در رگهایش دوید. رو به راننده کرد و گفت: «آقا! نمیدونید شنیدن صدای زن نامحرم حرامه ؟ یا خاموشش میکنید یا همینجا پیاده میشم.»📍مرد رانندگی را رها کرد، لحظهای نگاهش کرد، و بیهیچ کلمهای درجا ترمز زد. در را باز کرد، دستش را روی کتفش گذاشت و او را بیرون هل داد. کیفش را هم پرت کرد و دور شد.📍در غبار و گرمای جاده ایستاد و به رفتن ماشین نگاه کرد. غرورش به او میگفت: «به درک ، صبر میکنم ماشین دیگهای میاد.» اما جاده خاموش بود و شب از کوهها بالا میآمد.📍 ساعتها گذشت تا چراغهای یک پیکاپ قدیمی از دور پیدا شد. پشت آن دو گاو بسته بودند و خانوادهٔ صاحب ماشین جلو نشسته بودند. چارهای نبود؛ بین گاوها جا گرفت. یکیشان شاخ زد، دیگری فضولاتش را روی لباسهایش ریخت. خودش میگفت: «تا رسیدم روستا، هوا روشن شد و من از آدمیزاد بودن افتاده بودم.»📍با همان حال پریشان، راه مدرسه را پیش گرفت. میگفت حالم خیلی بد بود. یاد حرف پدرم افتادم که همیشه وقتی کارهایم را میدید بهم میگفت: «خلایق هر چه لایق». میگفت به اتفاق چند ساعت پیش فکر میکردم که چطور شد همنشینی با یک شخص مرتب و باسواد در یک فضای خوشبو و مطبوع به ناگاه تبدیل شد به همنشینی با دو تا گاو در یک فضای آلوده و پر از کثافت؟؟!! خداوند چی میخواست به من بفهماند!!!!📍دوستم بعدها میگفت: «سالها گذشت، پستیها و بلندیهای زیادی در زندگی دیدم. هر بار این جمله جلو چشمم زنده میشد. کمکم فهمیدم که انسانها همانی را از خدا میگیرند که ظرفیتش را در خودشون ساختهاند و لیاقتش را یافتهاند. دستوپا زدن برای چیزی که لیاقتش را نداری، نه میتوانی بدستش آوری و اگر هم بدستش آوردی قطعاً نمیتوانی نگهش داری. دنیا قانون خودش را دارد؛ قانون لیاقت.»داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
