✅انگیزه مدرسه سازی...✍️علی مرادی مراغه ایپس از میرزاحسن رشدیه یکی از افراد دیگری که در ایجاد و گسترش مدارس جدید تلاشهای زیادی کرده شیخ محمدحسن شیخ الاسلام است. این شخص ۶۰ باب مدرسه مجانی دولتی در طول سالهای ۱۲۸۹ش تا ۱۳۰۱ش در بلوکات تهران تأسیس کرده است. انگیزه مدرسه سازی وی جالب بوده است، شیخ محمدحسن شیخ الاسلام نیز ابتدا مانند میرزا حسن رشدیه امام جماعت مسجدی بوده اما روزی اتفاقی می افتد که باعث می گردد او بجای امام جماعت، مدرسه ساز گردد، یعنی پی می برد که درد در جایی دیگر است و برای درمان درد نیز باید بجای امام جماعت، مدرسه درست کرد. روزی در حصار بوعلی شمیران با جمعی از مردم عوام ایستاده و مسائل شرعیه را جواب می داد یک مرتبه گله گوسفندی از آن جا عبور می کرد و چون شیخ نعلین زردی در پای داشت، گوسفندان به گمان پوست خربزه در پای شیخ ازدحام نمودند. مردم عوام که آن صحنه را دیدند به غائبین رسانیدند که با چشم خود دیدیم که گوسفندان پای شیخ را بوسیده و عرض حال می نمودند! «شیخ الاسلام چون این بشنید، فوراً امام جماعت را ترک و مصمم شد که به وسیله مدارس، رعایای بیسواد بلوکات [را] از مهاوی ظلمات جهل برهاند و در این زمینه کوشید تا موفق گردید».داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
- ورقی از یک کتاب 🔖رنگِ غمی در چشمهاش بود که مرا به سالهای گذشته میبرد، به سالهایی که زمانِ درازی بهش فکر نکرده بودم، به جوانیام، به جایی دیگر، زمانی گمشده، به مستیِ شبی شیرین که چیزی از آن در خاطرم نمانده بود. به لحظاتی پیش، بعد که فکر کردم دیدم به همهی زندگیام مربوط است ولی من هرگز آن زندگی را تجربه نکردهام. همه کار کردهام ولی هنوز نمیدانم خوشبختی چیست. در اوج خوشی همیشه به چیزی دیگر فکر میکردهام، به کسی دیگر و مدام نگران بودهام .- عباس معروفیداستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
من شبنم خوابآلود یک ستارهام که روی علفهای تاریکی چکیدهام.جایم اینجا نبود.نجوای نمناک علفها را میشنوم.جایم اینجا نبود.- سهراب سپهریداستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
عشق مثل یک کاسه سفالی است که سفالگری آن را ساخته باشد - این کاسه را "زمان" اعتبار میبخشد.هرچه از عمر این سفال بگذرد بر ارزشش افزوده میشود، اگر صدساله شود با احترام به آن نگاه میکنند و اگر دو هزار ساله شود حتی شکسته بند خوردهاش را هم با تحسین و حیرت نگاه میکنند.من نمیفهمم که چرا همهی مردان از عشق بهعنوانِ یک خاطره یاد میکنند؟ چرا همهشان، همهشان میگویند وقتی جوان بودم عاشق این یا آن زن بودم؟ حتی میگویند عاشق همین زنی که میبینی اما حرف از دوام عشق نمیزنند؟! - نادر ابراهیمیداستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
🦋 سفر به کره ماهاثر : ژول ورنتک قسمتیبازیگران : سیروس ابراهیم زادهحسین معمارزادهتهیه کننده : مهدی شرفی#داستان_صوتیداستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
💫🦋 کفش های بهشتی🍃 تا نوروز چند روز بیشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم برای خرید هدیه نوروز روزبه روز بیشتر می شد . من هم به فروشگاه رفته بودم و برای پرداخت پول هدایایی که خریده بودم ، در صف صندوق ایستاده بودم .📍جلوی من دو بچه کوچک ، پسری 5 ساله و دختری کوچکتر ایستاده بودند .پسرک لباس مندرسی بر تن داشت ، کفشهایش پاره بود و چند اسکناس را در دستهایش می فشرد .لباس های دخترک هم دست کمی از مال برادرش نداشت ولی یک جفت کفش نو در دست داشت . وقتی به صندوق رسیدیم ، دخترک آهسته کفشها را روی پیشخوان گذاشت . چنان رفتار می کرد که انگار گنجینه ای پر ارزش را در دست دارد.📍صندوقدار قیمت کفشها را گفت :« 6 دلار » .پسرک پولهایش را روی پیشخوان ریخت و آنها را شمرد : 3 دلار و 15 سنت .بعد رو به خواهرش کرد و گفت : « فکر کنم باید کفشها را بگذاری سر جایش… »دخترک با شنیدن این حرف به شدت بغض کرد و با گریه گفت : « نه !نه! پس مامان تو بهشت با چی راه بره ؟ »پسرک جواب داد : « گریه نکن ، شاید فردا بتوانیم پول کفشها را در بیاوریم . »📍من که شاهد ماجرا بودم ، به سرعت 3 دلار از کیفم بیرون آوردم و به صندوقدار دادم .دخترک دو بازوی کوچکش را دور من حلقه کرد و با شادی گفت : « متشکرم خانم … »به طرفش خم شدم و پرسیدم : «منظورت چی بود که گفتی : پس مامان تو بهشت با چی راه بره ؟ »پسرک جواب داد : « مامان خیلی مریض است و بابا گفتهکه ممکنه قبل از عید نوروز به بهشت بره ؟ »دخترک ادامه داد : « معلم ما گفته که رنگ خیابانهای بهشت طلایی است ، به نظر شما اگه مامان با این کفشهای طلایی تو خیابانهای بهشت قدم بزنه ، خوشگل نمی شه ؟ »چشمانم پر از اشک شد و در حالی که به چشمان دخترک نگاه می کردم ، گفتم:« چرا عزیزم ، حق با تو است ، مطمئنم که مامان شما با این کفشها تو بهشت خیلی قشنگ میشه ! »📘 نشان لیاقت عشق ترجمه : بهنام زادهداستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️