🌹🌷*ساعت مچی* بیجار کردستان زمستان ۱۳۹۹*در سوپر مارکت دوستم نشسته بودم.یکی از مشتری های قدیمی که پیر…
انتشار: 2026/08/02 10:11 UTCدریافت: 2026/08/06 22:42 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 22:42 UTC
🌹🌷*ساعت مچی* بیجار کردستان زمستان ۱۳۹۹*در سوپر مارکت دوستم نشسته بودم.یکی از مشتری های قدیمی که پیر مردی روستایی و ساده ای بود وارد شد و بعد از احوال پرسی با دقت نگاهی به کفش و کلاه و عینک و پالتوی پلوخوری من انداخت.نمی دانم توی سرش چی گذشت.بعد از خرید و کمی حرف و حدیث و این دست و اون دست کردن ، از جیب بغلش دستمالی ابریشمی در آوردو یک ساعت مچی قدیمی را از نایلون داخل دستمال خارج کرد و گفت :برادر زاده ام می گوید این را به من بده، چرا ساعت عهد بوق را نگه داشتی ؟به دردت نمی خورد.اما دلم نمیاد.آخه ازش خاطره دارم.آیا واقعا به درد نمی خورد ؟تا ساعت را دیدم فهمیدم عتیقه س یک سیکو پنج اتومات بودبا کمربندی از طلای هیجده عیار که دور صفحه اش برق می زد و بندی زیبا و دو رنگ داشت با آب طلا.توضیحات زیادی هم در پشتش نوشته شده بود.گفتم: عمو جان خیلی گران هستش ، حداقل سی میلیونی ارزش دارد.شاید هم بیشتر.پیش تو چه می کند؟گفت پاییز سال ۱۳۵۵از روستای خودمان به تهران رفتم و تا نزدیکی های عید کار کردم.پول خوبی در آوردم خیلی دوست داشتمساعتی بخرم و در آبادی پز بدم اما می ترسیدم سرم کلاه برود.یک روز از صاحب کارم پرسیدمکجا ساعت خوب می فروشند ؟ گفت :خیابان فردوسی ، نزدیک لاله زارآنجا را پیدا کردم.پشت ویترین مغازه ها پر بود ازساعت های قشنگ و رنگ و وارنگ.گفتم ای داد بی داد حالا من اگه با این سر و وضع برم تو ، سرم کلاه می زارند.نزدیک ظهر بود. گرسنه بودم و دلم برای مادرم تنگ شده بود.همین طور که داشتم فکر می کردم.دیدم یک مرد میان سال کراواتی خیلی مرتب که سرش تقریبا تاس بود و کیف چرمی سیاهی در دست داشت با جوانی خوش سیما توی پیاده رو عبور می کنند.دماغ مرد میان سال بزرگ و صورتش مانند گرده های تنوری مادرم ، پت و پهن و کت و کلفت بود.نمی دانم چرا از او خوشم آمد.جلو رفتم و سلام کردم و گفتم :ببخشید عرضی داشتم.با خوشرویی جواب سلامم را داد و گفت بگو پسرم.گفتم: آقا من پول دارم.می خواهم ساعت خوبی بخرم ،می ترسم سرم کلاه برود.بدون معطلی گفت دنبال من بیا . وارد یکمعازه بزرگ دو دهنه شدیم.ناگهان مدیر فروشگاه و کارکنانش خبر دار ایستاده و نسبت به او احترام زیادی گذاشتند.گفت : یک ساعت خیلی خوب به دوستم بدهید.مدیر آنجا چند جور ساعت را جلو من گذاشت و من این را انتخاب کردمو تا امروز هم نمی دانستم طلاست.در حالی که ساعت را در جعبه قرار می دادند، آن آقا چیزی را امضا کرد و بعدش خدا حافظی کرد و رفت.به فروشنده گفتم چقدر تقدیم کنم ؟گفت دوستتان حساب کردبا عجله بیرون آمدم تا او را پیدا کنم و پول ساعتو بدم ، اما رفته بود.به مغازه برگشتم و گفتم این آقا کی بود؟ گفت مگر دوست شما نبود ؟ گفتم نهگفت:*دکتر عبدالله ریاضی رئیس مجلس.*پیر مرد آهی کشید و گفت :راستی حالا مردم می توانند مسئولین فعلی را در خیابون و کوچه و بازار و بین خودشون ببینند؟راه دور چرا برویم کسی فرماندار یا فلان مسئول بیجار را توی نانوایی یا قصابی دیده ؟در نوبت دکتر چطور ؟هر کس دیده بیاد این ساعت را بهش می دهم . یادم آمد چرا به من اعتماد کرد و ساعتو نشانم داد.چون قیافه ام در نظر او مثل گرده های مادرش بود............ پایان.🖋️ عبدالحمید جعفریپی نوشت:زنده یاد دکتر عبداله ریاضی متولد 1285 اصفهان- اعدام 1358 ،ریاضیدان ،استاد دانشگاه ، رئیس دانشکده فنی دانشگاه تهرانو رئیس مجلس شورای ملی ایراندر بین سالهای 1342 تا 1357 ، انسانی به غایت پاک ، باشرف ،درستکار و میهن پرست بوداو با اینکه در زمان وقوع انقلاب در خارج از کشور بود با همه خطرهایی که تهدیدش می کرد به کشور برگشت ولی دستگیر و در فروردین 1358 اعدام شد.داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
