#دریچه_صبحمن ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانمتو میروی به سلامت، سلام ما برسانیسعدی@daricheh93http:…
انتشار: 2026/08/17 05:54 UTCدریافت: 2026/08/18 06:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 06:20 UTC
#دریچه_صبحمن ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانمتو میروی به سلامت، سلام ما برسانیسعدی@daricheh93http://Daricheh93.ir
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 3 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — انجمن ادبیات داستانی دریچه
اما سوال اصلی، دیگر موفقیت یا شکست نیست، سوال اصلی این است: " آیا این زندگی، با همهی شکستهایش، ارزش زیستن داشت؟" پاسخ رمان مثبت است، نه به این دلیل که زندگی استونر خوشایند یا موفق بوده، بلکه چون در میان همهی ناکامیها، لحظههایی از معنا، ارزش و عشق را تجربه کرده است.استونر به آن چیزی که جامعه موفقیت مینامد نمیرسد، اما به چیزی بسیار دشوارتر میرسد: پیداکردن معنای شخصی برای زندگی.ولی شاهکار رمان دقیقاً در اینست که نمیگذارد این معنا را ساده و رمانتیک کنیم. چون به ما نشان میدهد:معنا داشتنِ زندگی، رنجکشیدن را حذف نمیکند.عشق، الزاماً نجاتت نمیدهد.ادبیات، لزوماً زندگی را بهتر نمیکند.و آدم خوب بودن، تو را از تصمیمهای بد و عواقبشان معاف نمیکند.#بهناز_علیپور@daricheh93http://Dariche93.ir 2
#دریچه_نقداستونرنویسنده: جان ویلیامزمترجم: محمدرضا ترکتتارینشر ماهیکتاب، در ظاهر، زندگینامهی مردی به نام "ویلیام استونر" است: پسری روستایی که به دانشگاه میرود، ادبیات میخواند، استاد دانشگاه میشود، ازدواج میکند، صاحب فرزند میشود، عاشق میشود، با همکارانش درگیر میشود، و سرانجام میمیرد. به نظر میرسد پرسش اصلی ویلیامز در این داستان این باشد که:"آیا یک زندگی ظاهراً شکستخورده میتواند زندگی ارزشمندی باشد؟"استونر آدم موفقی نیست. قهرمان نیست. انقلاب نمیکند. ثروتمند نمیشود. ازدواج موفقی ندارد. رابطهاش با دخترش آسیب میبیند. عشق بزرگ زندگیاش را از دست میدهد و در دانشگاه هم بارها شکست میخورد. استونر تقریباً در تمام معیارهای معمول زندگی، بازنده است. اما ویلیامز معیار دیگری پیشنهاد میکند:استمرار و وفاداری به چیزی که به زندگی معنا میدهد. استونر زندگی خارقالعادهای ندارد اما به ادبیات که پناهگاه و معنای زندگی اوست وفادار می ماند.استونر قهرمان نیست چون نمیتواند دنیا را شکست دهد. اما از نگاه من به عنوان خواننده، قهرمان است چون با وجود اینکه دنیا بارها او را شکست میدهد، چیزی را که برایش ارزشمند است رها نمیکند.با اینکه کاراکتر استونر را دوست دارم اما نقدی بر رفتار او وارد است: او بیش از آنکه کنشگر باشد، تحملکننده است. تحملکردن همیشه نشانه ی فضیلت نیست. در زندگی مشترک، رابطه با دخترش و حتی در دانشگاه، بارها بهجای تغییر شرایط، عقب مینشیند و اجازه میدهد زندگی برایش تصمیم بگیرد. بنابراین این سؤال مطرح میشود که: استونر واقعاً نجیب است یا صرفاً ناتوان از کنش؟ به نظرم ارزش رمان تا حدی در همین ابهام است. ویلیامز پاسخ روشنی به آن نمیدهد. یکی از شاهکارهای ویلیامز در این رمان روایت زندگی یک آدم معمولی است. او در صفحهی اول به ما میگوید که:" استونر آدم مهمی نبوده، دانشجویان چندان او را به خاطر نمیآوردند و در زمان حیاتش هم احترام یا شهرت ویژهای نداشته." اما بعد، نویسنده نزدیک به سیصد صفحه صرف میکند تا نشان دهد:"معمولی" بودن مساوی با "بیارزش" بودن نیست. ما عادت کردهایم داستان زندگی را با اتفاقات بزرگ بسنجیم:تولد، موفقیت، جنگ، عشق، خیانت، مرگ...ولی زندگی واقعی بیشتر از همین لحظههای کوچک ساخته شده است:یک نگاه.یک کلاس.یک کتاب.یک گفتوگوی ناتمام.یک رابطه که آرامآرام بوجود می آیدیک رابطه که آرامآرام از بین میرود.ویلیامز به این جزئیات شأن ادبی میدهد. به همین دلیل است که یک زندگی معمولی با هنرمندی نویسنده به اثری درخشان تبدیل می شود.به نظرم ازدواج استونر و ادیت از تاریکترین قسمتهای رمان است. رابطهی استونر و ادیت را نمیتوان صرفاً با این تقسیمبندی که "استونر قربانی و ادیت زن شرور" است، توضیح داد. رمان بیشتر وارد دنیای درونی استونر میشود. ویلیامز به روان استونر دسترسی بسیار بیشتری دارد تا به روان ادیت. دربارهی دلایل سردی، انزوا و رفتارهای ادیت توضیح کافی نمیدهد در نتیجه ما استونر را میفهمیم و ادیت را قضاوت میکنیم. حتی رفتارهای خود استونر در این ازدواج همیشه قابل دفاع نیست. بنابراین استونر قربانی است، اما بیگناه مطلق نیست؛ و ادیت ظالم است، اما لزوماً هیولایی تکبعدی نیست. به نظرم این عدم توازن، یکی از ضعفهای شخصیتپردازی رمان است.یکی از زیباترین بخش های رمان رابطهی استونر و کاترین است، اما میتوان آن را بیش از یک عشق، راهی برای فرار استونر از ازدواج و زندگی خفهکنندهاش دانست. آنها از طریق ادبیات و جهان فکری مشترک یکدیگر را مییابند و استونر برای نخستینبار احساس میکند کسی واقعاً او را میبیند. اما رابطهی آنها یک مشکل اساسی دارد:آنها بیشتر در یک جهان مشترکِ ادبی و فکری زندگی میکنند تا در جهان واقعی. به همین دلیل، با فشار واقعیت، این عشق زیبا اما شکننده دوام نمیآورد.شاید بخش تلخ رمان رابطه ی استونر با دخترش باشد. استونر او را عمیقاً دوست دارد، اما دوستداشتن همیشه برای حمایت و محافظت کافی نیست. او گاهی با سکوت و انفعال، ناخواسته در شکست و رنج دخترش سهیم میشود. اینجاست که رمان از "آدم خوب بودن" عبور میکند.استونر آدم بدی نیست. اما آدم خوب بودن لزوماً به معنای پدر خوب بودن، همسر خوب بودن یا خوب زندگی کردن نیست.این یکی از انسانیترین نکات رمان است. بخش پایانی رمان فوقالعاده است، ویلیامز در پایان، مرگ استونر را به تأملی دربارهی معنای زندگی تبدیل میکند. استونر در آخرین لحظات، به زندگیاش و چیزهایی که از دست داده ــ عشق، دخترش، ازدواج و بخشی از آرزوهایش ــ نگاه میکند. 1
#دریچه_نقداستونردر شروع، کتاب سخت جلو میرود؛ اما از نیمههای ابتدایی کتاب، داستان جان گرفته و مخاطب تا سطر آخر با شخصیت همراه میشود.داستان، به سبک کلاسیک نوشته شده، اما همزمان مدرن هم هست، چون به درونیات شخصیت میپردازد.چه چیز باعث میشود که ما با شخصیت استونر، یا به قولِ همسرش، ویلی بیچاره همراه شویم؟همذاتپنداری؛ هر مخاطبی وقت خواندن، خودش را در استونر میبیند و آن دردِ پایان کتاب به قلبش چنگ خواهد زد:آیا زندگی همین بود، همینقدر مسخره!لحن کتاب سرد و کاملا مناسب شخصیت است و اگر زاویه دید اول شخص انتخاب میشد، این لحن بیشتر به جان داستان مینشست.ما از کودکی تا مرگ با استونر همراه میشویم. در کودکی، ارتباط عاطفی خاصی با پدر و مادر ندارد؛ در رنج و بدون احساس بزرگ میشود، پس برای مخاطب باورپذیر است که در ارتباط با همسرش دچار مشکل شود. بعد میبینیم همین اتفاق برای همسرش هم افتاده است.هر دو، در برقراری ارتباط با هم دچار مشکل هستند و آدمهای مناسب هم نبودند.در ادامه تنها فرزند هم در چنین شرایطی بزرگ میشود و چرخه باطل و اشتباه ادامه پیدا میکند. و عشق، در بزرگسالی برای استونر اتفاق میافتد و در مییابد زندگی چقدر میتواند رنگی و شاد و متفاوت باشد.و نویسنده چقدر هنرمندانه، انگار به عمد این بخش کتاب را رنگی به تصویر کشیده است و مابقی کتاب فضایِ خاکستری و سرد حاکم است.مناسبات؛ مناسبات اجتماعی مانع از ادامه رنگ میشود و استونر به زندگی خاکستریش بازمیگردد.استونر؛ شخصیتی معمولی است. تقریبا با همهچیز کنار میآید. آنچنان اعتراض نمیکند. خط عادی زندگی را ترجیح میدهد.طغیانهای کوچکی هم دارد: تغییر رشته، عشق، درگیری با رییس،...ما با استونر، همسر، فرزند، پدر، مادر، کاترین، همذاتپنداری میکنیم.چرا؟چون بخشهایی از خودمان را در آنها میبینیم. و همین امر، خواندن کتاب را سخت میکند. زیرا، میدانی مناسبتهای اجتماعی بر زندگی و تصمیمهایت سایه افکنده و گاهی چارهای جز تسلیم نیست.و درد جایی بیشتر حس میشود که خوب میدانی زندگی میتوانست طور دیگری باشد، اما باید کنار آمد، تا کی؟ گاهی تا مرگ.و همینامر ؛ باعث میشود تا مرگ استونر و پایانبندی کتاب، برای مخاطب جانکاه باشد. زیرا مخاطب به ناچار به مرور زندگی خویش میپردازد و شاید تا پایان را تصور کند.از نکات پررنگ کتاب، دیالوگ دوست استوتر است، که دانشگاه را پناهگاه در نظر میگیرد.استونر، به دانشگاه و رشتهاش ادبیات پناه میبرد. و برای همین در پایان، برای اینکه به او اجازه دادند تدریس کند، سپاسگزار است.چون، اگر تدریس نمیکرد، نمیدانست با زندگیش چهکار کند!از دیگر درونمایههای داستان، میتوان به پرداختن به تنهایی انسان اشاره کرد.تنهایی، که از آن گریزی نیست. تنهایی، که باید با آن روبهرو شد.باید به چیزی پناه برد.معنایی برای زیستن، ادامه دادن و دوام آوردن پیدا کرد.روبهرو شدن و پذیرفتن و کنار آمدن با تنهایی.کتاب در ۱۹۶۵؛ به نگارش در آمده، اما مخاطب امروز و مخاطب سالهای بعد به راحتی با شخصیت کتاب همراه میشود. و این امر، از مولفههای کتاب خوب است: تاریخ انقضا نداشتن. زیرا شخصیتپردازی، همذاتپنداری و تاثیر گذاری را توامان و به صورت درستی در خود دارد.من، بسیار این جمله را دوست میدارم که میگوید: «ادبیات طرح سوال است.»کتاب همینکار را انجام میدهد.سوالهای زیادی را در ذهن مخاطب ایجاد میکند. وادارش میکند یک آینه دست بگیرد و با چیزهای زیادی روبهرو بشود، رویارویی که آسان نخواهد بود.از خواندن کتاب، رنج کشیدم اما خواندنش را توصیه میکنم با تاکید بر این نکته که خواندنی آسان در انتظارتان نخواهد بود.روبهرو شدن با خود سختترین کار در دنیاست و این کتاب، دقیقا همینکار را با مخاطب انجام میدهد. #فرزانه_باباجانی@daricheh93http://Dariche93.ir
@daricheh93http://Dariche93.ir
#دریچه_اندیشه در سکانسی از فیلم "نور زمستانی" اثر "اینگمار برگمان"، ناامیدی مسیح بر صلیب نه از شدت درد جسمانی، بلکه زادهی مواجههی او با سکوتِ خداست؛ سکوتی که فریاد را از یک درخواست، به پرسشی وجودی و ایمان را به لحظهای بحرانی بدل میکند.سکوتِ خدا را نمیتوان صرفاً بهمنزلهی نفی یا غیبت او تفسیر کرد؛ این سکوت بیش از آنکه موضعی الهی باشد، وضعیتی وجودی است که انسان در مواجهه با رنجِ بیپاسخ تجربه میکند. در این وضعیت، آنچه ایمان را متزلزل میسازد، فقدانِ معنا نیست، بلکه تعلیقِ پاسخ است. سکوت خدا لحظهایست که نظامهای تفسیر فرو میریزند و انسان ناگزیر میشود بدون اتکاء به تضمینِ متافیزیکی، با واقعیتِ رنج مواجه شود.در جهانی که طبیعت نسبت به درد و رنج ما بیاعتناست، سکوتِ خدا پرسشی بنیادین را پیش میکشد: آیا معنا امری اعطاشده از سوی خداوند است، یا حاصلِ کنشِ انسانی در دلِ خاموشی و بیتفاوتیِ جهان؟ شاید ایمان، نه در دریافتِ پاسخ، بلکه در تحملِ این تعلیقِ معنا به آزمون گذاشته میشود.@daricheh93http://Daricheh93.ir
یادم میآید کمی پیشتر از همان آخرها، پدر میگفت چقدر کمگپ شدهام، حرفهای دلم را به کی و کجا میزنم، اما یادش رفته بود سالها پیش که دخترِ خندهرو و شادابی بودم، هر بار که مرا میدید، میگفت: "چه شنیدی که اینقدر شوخ و شَنگ استی؟" بعدها که معنی گپش را فهمیدم سعی کردم جلو چشمهایش نخندم و کمکم این نخندیدن و کم گپ زدن شد عادتم، با خود گپ میزدم و با خود خنده میکردم...یعنی باید مثل یک مرد باشم تا نتوانند با من بازی کنند، نباید خنده بر لب داشته باشم؟ زن و لبخند نَزدن، چه به هم نمیآیند، مثل آسمانِ بیستاره، مثل عشقِ بدونِ احساس، مثل مادرِ نامهربان... نه مثل دایی یغمازهرا نوریعکس از: اریک لافورگ (عکاس پرتره فرانسوی)@daricheh93http://Daricheh93.irیادم میآید کمی پیشتر از همان آخرها، پدر میگفت چقدر کمگپ شدهام، حرفهای دلم را به کی و کجا میزنم، اما یادش رفته بود سالها پیش که دخترِ خندهرو و شادابی بودم، هر بار که مرا میدید، میگفت: "چه شنیدی که اینقدر شوخ و شَنگ استی؟" بعدها که معنی گپش را فهمیدم سعی کردم جلو چشمهایش نخندم و کمکم این نخندیدن و کم گپ زدن شد عادتم، با خود گپ میزدم و با خود خنده میکردم...یعنی باید مثل یک مرد باشم تا نتوانند با من بازی کنند، نباید خنده بر لب داشته باشم؟ زن و لبخند نَزدن، چه به هم نمیآیند، مثل آسمانِ بیستاره، مثل عشقِ بدونِ احساس، مثل مادرِ نامهربان... نه مثل دایی یغمازهرا نوریعکس از: اریک لافورگ (عکاس پرتره فرانسوی)@daricheh93http://Daricheh93.ir


