«يا اللّٰهامنحنا يقيناً يُشبه يقين الأطفال بأنّ الجُروح، كل الجُروح تشفى بمُجرّد تقبيلها»خدایابه م…
انتشار: 2026/08/19 06:44 UTCدریافت: 2026/08/19 12:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 12:25 UTC
«يا اللّٰهامنحنا يقيناً يُشبه يقين الأطفال بأنّ الجُروح، كل الجُروح تشفى بمُجرّد تقبيلها»خدایابه ما یقینی مثلِ یقینِ کودکان ببخشکه زَخمها به محضِ بوسیده شدنشفا مییابند.#أدهم_شرقاوي@Bolbolibargegoli1397
پستهای تلگرام — بلبلی برگ گلی
اسم اعظم که خلق میگویندکس نمیداند و بود مستورگر به چنگ آیدت به دهر شودهر خرابی که باشدت معمورهمچو خورشید آسمان گردیشرق تا غرب در جهان مشهورمن بیاموزمت که تا دانیمنکر اما مشو بود زر و زور#بلند_اقبالقطعه شمارهٔ ۳۵@Bolbolibargegoli1397
رو ترشکردی مگر دی بادهات گیرا نبودساقیات بیگانه بود و آن شه زیبا نبودیا بهقاصد رو ترش کردی ز بیم چشم بدبر کدامین یوسف از چشمبد آن غوغا نبودچشم بد خستش ولیکن عاقبت محمود بودچشمبد با حفظ حق جز باطل و سودا نبودهین مترس از چشم بد وان ماه را پنهان مکنآن مه نادر که او در خانهٔ جوزا نبوددر دل مردان شیرین جمله تلخیهای عشقجز شراب و جز کباب و شکر و حلوا نبوداین شراب و نقل و حلوا هم خیال احول استاندر آن دریای بیپایان به جز دریا نبودیک زمان گرمی به کاری یک زمان سردی در آنجز به فرمان حق این گرما و این سرما نبودهین خمش کن در خموشی نعره میزن روحوارتو کی دیدی زین خموشان کو به جان گویا نبود#مولاناغزل شمارهٔ ۷۴۴@Bolbolibargegoli1397
#بیکلامکاین غصه هم سر آید...@Bolbolibargegoli1397
هله نومید نباشی که تو را یار براندگرت امروز براند نه که فردات بخواند؟در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جاز پس صبر، تو را او به سر صدر نشاندو اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرهاره پنهان بنماید که کس آن راه نداندنه که قصّاب به خنجر چو سر میش ببُرّدنهلد کشتهٔ خود را، کُشد آن گاه کشاندچو دم میش نمانَد ز دم خود کُنَدش پُرتو ببینی دم یزدان به کجاهات رساندبه مثَل گفتهام این را و اگر نه کرَم اونکُشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاندهمگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشدبدهد هر دو جهان را و دلی را نرمانددل من گرد جهان گشت و نیابید مثالشبه که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟هله خاموش که بیگفت از این می همگان رابچشاند بچشاند بچشاند بچشاند#مولاناغزل شمارهٔ ۷۶۵#عبدالجبار_کاکائی@Bolbolibargegoli1397
گر دست رَسَد در سرِ زُلفینِ تو بازمچون گوی چه سرها که به چوگانِ تو بازمزلفِ تو مرا عمر دراز است ولی نیستدر دست، سرِ مویی از آن عمرِ درازمپروانهٔ راحت بده ای شمع که امشباز آتشِ دل پیش تو چون شمع گُدازمآن دَم که به یک خنده دَهَم جان چو صُراحیمستانِ تو خواهم که گُزارَند نمازمچون نیست نمازِ منِ آلوده نمازیدر میکده زان کم نَشَوَد سوز و گُدازمدر مسجد و میخانه خیالت اگر آیدمحراب و کمانچه ز دو ابرویِ تو سازمگر خلوتِ ما را شبی از رخ بِفُروزیچون صبح بر آفاقِ جهان سر بِفَرازممحمود بُوَد عاقبتِ کار در این راهگر سر بِرَوَد در سرِ سودایِ اَیازمحافظ غمِ دل با که بگویم؟ که در این دورجز جام نشاید که بُوَد محرمِ رازم#حافظغزل شمارهٔ ۳۳۴@Bolbolibargegoli1397
کس از این نمک ندارد، که تو ای غلام داریدل ریشِ عاشقان را نمکی تمام دارینه من اوفتاده تنها، به کمند آرزویتهمه کس سر تو دارد، تو سر کدام داری؟ملکا! مها! نگارا! صنما! بتا! بهارا!متحیرم، ندانم، که تو خود چه نام داری؟نظری به لشکری کن، که هزار خون بریزیبه خلاف تیغ هندی، که تو در نیام داریصفت رخام دارد، تن نرم نازنینتدلِ سخت نیز با او، نه کم از رخام داریهمه دیدهها به سویت، نگران حُسنِ رویتمَنَت آن کمینه مرغم، که اسیر دام داریچه مخالفت بدیدی، که مخالطت بریدی؟مگر آن که ما گداییم و تو احتشام داریبه جز این گنه ندانم، که محب و مهربانمبه چه جرم دیگر از من سر انتقام داری؟گِله از تو حاش لله، نکنند و خود نباشدمگر از وفای عهدی، که نه بر دوام دارینظر از تو برنگیرم، همه عمر تا بمیرمکه تو در دلم نشستی و سر مقام داریسخن لطیف سعدی، نه سخن که قند مصریخجل است از این حلاوت، که تو در کلام داری#سعدیغزل شمارهٔ ۵۶۸@Bolbolibargegoli1397
