افتخار داشتم دیروز در وبینار کشوری «حقوق ورزشی در برگزاری رویدادهای ورزشی» حضور داشته باشم. برنام…
انتشار: 2026/07/24 19:04 UTCدریافت: 2026/07/31 23:56 UTCآخرین مشاهده: 2026/07/31 23:56 UTC
افتخار داشتم دیروز در وبینار کشوری «حقوق ورزشی در برگزاری رویدادهای ورزشی» حضور داشته باشم. برنامهای که در قالب «شمیم» (شبکه ملی یادگیری منابع انسانی) و به میزبانی استان چهارمحال و بختیاری برگزار شد.فرصتی ارزشمند برای تبادل دانش تخصصی درباره جایگاه حقوق ورزشی در برگزاری رویدادها و افتخاری بود که در مسیر ارتقای آگاهی معلمان و فعالان این حوزه سهمی داشته باشم.از دعوت برگزارکنندگان این وبینار، بهویژه جناب آقای دکتر بجانی، صمیمانه تشکر میکنم.@football_law
پستهای تلگرام — ابوالفضل بجانی | Abolfazl Bejani
ما در هزاران نفر پراکنده شدهایم | ۲آیا میتوان «خودِ پراکنده» را دوباره جمع کرد؟ابوالفضل بجانی | تحصیلکرده جامعهشناسی هارتموت رُزا در نظریه «شتاب اجتماعی» توضیح میدهد که مدرنیته فقط ابزارها را سریعتر نکرده؛ آهنگ زندگی، تغییرات و تعداد تجربههایی که در یک بازه زمانی وارد زندگی ما میشوند نیز افزایش یافته است.شاید مسئله فقط این نباشد که وقت کم آوردهایم؛ شاید خودمان را هم کم آوردهایم.برای این همه رابطه، نقش، پیام، خبر، مسئولیت و انتظار، مقدار کافی «من» وجود ندارد. پس خودمان را رقیق میکنیم:کمی برای خانواده،کمی برای کار،کمی برای دوستان،کمی برای مخاطبان،کمی برای اخبار جهان.و گاهی سهم بسیار کمی برای خودمان باقی میماند.اینجاست که پارادوکس عجیبی شکل میگیرد:هرگز با این تعداد انسان مرتبط نبودهایم و شاید هرگز تا این اندازه برای حضور کامل با یک انسان مشکل نداشتهایم.افراد بیشتری را میبینیم، اما شاید کمتر کسی را عمیقاً ببینیم.صداهای بیشتری میشنویم، اما شنیدن یک صدا تا انتها دشوارتر شده است.اطلاعات بیشتری داریم، اما فرصت کمتری برای هضم آن داریم.حتی وقتی تنها هستیم، واقعاً تنها نیستیم؛ صدها انسان را با خود به اتاق آوردهایم.البته نمیتوان اضطراب، افسردگی یا دیگر اختلالات روانی را فقط با این عامل توضیح داد. این پدیدهها علل زیستی، روانی، خانوادگی، اقتصادی و اجتماعی دارند. اما میتوان یک فرضیه جدی مطرح کرد:یکی از سرچشمههای رنج انسان معاصر، فاصله میان ظرفیت محدود روانی او و وسعت تقریباً نامحدود جهانی است که دائماً از او توجه، واکنش، عاطفه و حضور مطالبه میکند.از این منظر، شاید پرسش مهمتر از «انسان چند نفر را میتواند بشناسد؟» این باشد:انسان در چند نفر میتواند زندگی کند، پیش از آنکه خودش در میان آنان پراکنده شود؟شاید یکی از نیازهای مهم انسان امروز، نه قطع ارتباط با جهان، بلکه بازپسگرفتن مالکیت توجه خویش باشد.اینکه هنگام گفتوگو، فقط در همان گفتوگو باشد؛هنگام بودن با خانواده، واقعاً همانجا باشد؛و گاهی، بدون هیچ مخاطبی، فقط نزد خودش بماند.شاید کیفیت زندگی در جهان متصل آینده، بیش از تعداد ارتباطات ما، به تواناییمان برای جمعکردن دوباره خودِ پراکندهمان بستگی داشته باشد.ما فقط در میان هزاران نفر زندگی نمیکنیم؛ما در هزاران نفر پراکنده شدهایم.
ما در هزاران نفر پراکنده شدهایم | ۱درباره «پراکندگیِ خود» در جهان مدرنابوالفضل بجانی | تحصیلکرده جامعهشناسی یووال نوح هراری در انسان خردمند، با اشاره به پژوهشهایی که با «عدد دانبار» شناخته میشوند، یادآور میشود که انسان ظرفیت محدودی برای حفظ روابط اجتماعی مبتنی بر شناخت مستقیم دارد؛ عدد مشهور در این زمینه حدود ۱۵۰ نفر است.اما مدتی است از زاویه دیگری به این مسئله فکر میکنم؛شاید مشکل انسان مدرن فقط این نباشد که در جامعهای بسیار بزرگتر از ظرفیت طبیعی روابطش زندگی میکند؛ شاید خودش نیز در این جامعه بزرگ پراکنده شده باشد.انسان امروز فقط با آدمهای بیشتری مواجه نیست؛ بلکه بخشی از توجه، عاطفه، نگرانی، تعهد، حافظه و هویت خود را میان افراد و میدانهای بسیار بیشتری توزیع میکند.صبح هنوز از خانه بیرون نرفتهایم، اما ذهن ما ممکن است درگیر دهها نفر باشد: پیام همکار، انتظار مدیر، وضعیت خانواده، موفقیت یک دوست، واکنش مخاطبان، خبری از گوشهای دیگر از جهان و زندگی آدمهایی که شاید حتی هرگز ندیدهایم.هرکدام چیزی از ما میخواهند:ببین.بخوان.پاسخ بده.نگران شو.مقایسه کن.موضع بگیر.دیده شو.اما ظرفیت روانی ما به اندازه جهان اجتماعیمان گسترش پیدا نکرده است.ما همچنان مقدار محدودی توجه، انرژی عاطفی، حافظه و توان حضور داریم.گئورگ زیمل بیش از یک قرن پیش در «کلانشهر و حیات ذهنی» نشان میداد که تراکم محرکهای زندگی مدرن چگونه روان انسان را تحت فشار قرار میدهد. اگر مسئله زیمل کلانشهر بود، امروز تلفن همراه، کلانشهر را به جیب ما آورده است.کنت گرگن نیز در The Saturated Self از «خودِ اشباعشده» سخن میگوید؛ انسانی که روابط، صداها و انتظارات متعدد، هویت او را احاطه کردهاند.من برای بخشی از این تجربه تعبیر دیگری را مناسب میدانم:«پراکندگیِ خود»اشباعشدن یعنی چیزهای زیادی وارد ما شدهاند؛پراکندگی یعنی ما نیز در چیزهای زیادی پخش شدهایم.بخشی از من نزد خانواده است، بخشی در کار، بخشی در قضاوت دیگران، بخشی در پیامهای بیپاسخ، بخشی در شبکههای اجتماعی و بخشی در اتفاقاتی که کیلومترها دورتر رخ دادهاند.بدن من اینجاست؛اما «من» الزاماً اینجا نیستم.ادامه در پست بعدی
«با علم نمیشود»؛ یا با علمی که شما تجربه کردهاید نمیشود؟در بعضی جلسات مدیریتی، جملهای را زیاد میشنویم:«با علم که نمیشود.»«اینها روی کاغذ خوب است.»«در عمل، تجربه چیز دیگری میگوید.»گاهی پشت این حرف، یک ملاحظه درست وجود دارد. واقعیت سازمانی پیچیدهتر از کتاب و مقاله است. مدیر باید علاوه بر دانش علمی، زمینه، منابع، محدودیتها، فرهنگ سازمانی، روابط انسانی و پیامدهای تصمیم را هم ببیند.اما همیشه ماجرا این نیست.گاهی کسی از «ناتوانی علم» سخن میگوید که اساساً هیچگاه تجربه جدیِ کار علمی را از سر نگذرانده است؛ یعنی پژوهش نکرده، با داده درگیر نشده، فرضیهاش شکست نخورده، مجبور نشده ادعای خود را با شاهد اصلاح کند و لذت و رنجِ واقعیِ فهمیدن را تجربه نکرده است.اینجا باید بین مدرک تحصیلی و جامعهپذیری علمی تفاوت گذاشت.جامعهپذیری علمی یعنی آدم یاد بگیرد:هر ادعایی نیازمند شاهد است؛تجربه شخصی معادل واقعیت عمومی نیست؛ممکن است چیزی که سالها باور داشتهایم اشتباه باشد؛داده موظف نیست نظر ما را تأیید کند؛و گفتن «نمیدانم» گاهی علمیتر از یک پاسخ مطمئن و بیپشتوانه است.از منظر روانشناسی نیز انسان معمولاً تمایل دارد دانستههای محدود خود را بیش از اندازه معتبر بداند. هرچه آگاهی ما از پیچیدگی یک حوزه کمتر باشد، ممکن است با اطمینان بیشتری درباره آن حکم صادر کنیم. مواجهه واقعی با دانش، در بسیاری مواقع نه اعتمادبهنفس کاذب، بلکه فروتنی معرفتی ایجاد میکند.از منظر جامعهشناسی سازمان نیز ما با پدیده دیگری روبهرو هستیم:قدرت اداری گاهی به فرد احساس اقتدار معرفتی میدهد.یعنی چون فرد صاحب سمت، جایگاه یا نفوذ است، بهتدریج ممکن است تصور کند در حوزه شناخت و حقیقت نیز مرجعیت دارد. در چنین شرایطی، تجربه شخصی مدیر جای داده مینشیند، سلیقه جای تحلیل میگیرد و «من فکر میکنم» بهسادگی به «واقعیت این است» تبدیل میشود.این وضعیت برای مدیریت خطرناک است.مدیریت علمی هرگز به این معنا نیست که مقاله بهجای مدیر تصمیم بگیرد. علم قرار نیست اراده، تجربه و قضاوت مدیریتی را حذف کند.وظیفه علم چیز دیگری است:کمک کند مسئله را درستتر ببینیم، خطاهای شناختی خود را بشناسیم، میان واقعیت و برداشت شخصی تفاوت بگذاریم و تصمیمی بگیریم که تا حد ممکن بر شواهد قابل دفاع استوار باشد.مدیر خوب نه برده نظریه است و نه دشمن دانش.او میداند که تصمیم نهایی در جهان واقعی گرفته میشود؛ اما میداند ورود به جهان واقعی بدون دانش، تحلیل و شواهد نیز چیزی جز حرکت در تاریکی نیست.بنابراین هر وقت میشنوم:«با علم نمیشود»در ذهنم یک سؤال شکل میگیرد:با علم نمیشود،یا با آن چیزی که شما از علم شناختهاید نمیشود؟و شاید دقیقترین جمله این باشد:علم قرار نیست بهجای مدیر تصمیم بگیرد؛علم قرار است نگذارد مدیر، ناآگاهی خودش را بهجای واقعیت بنشاند.
وقتی فقط برندهها را میبینیم؛ بازاندیشی در مدیریت استعدادهای ورزشی دانشآموزاندر نظامهای استعدادیابی ورزشی، معمولاً پرسش اصلی این است:«کدام دانشآموز استعداد بیشتری دارد؟»اما میشل لامونت در فصل نخست کتاب دیدن دیگران، ناخواسته پرسشی بنیادیتر پیش روی مدیریت استعداد قرار میدهد:چه کسی اصلاً فرصت پیدا میکند که «بااستعداد» دیده شود؟لامونت توضیح میدهد که جوامع فقط منابع را نابرابر توزیع نمیکنند؛ منزلت، احترام و حق دیدهشدن نیز نابرابر توزیع میشود. جامعه برای «انسان موفق» الگویی میسازد و کسانی را که به این الگو نزدیکترند، شایستهتر میبیند.همین اتفاق میتواند در ورزش دانشآموزی نیز رخ دهد.ما ممکن است بدون آنکه متوجه باشیم، برای «دانشآموز ورزشکارِ ارزشمند» یک الگوی محدود بسازیم:دانشآموزی که زودتر رشد کرده است؛در مسابقات مدرسه قهرمان میشود؛در خانوادهای برخوردار از امکانات ورزشی زندگی میکند؛به باشگاه، مربی و تجهیزات دسترسی دارد؛اعتمادبهنفس بیشتری برای حضور در مسابقه دارد؛و در زمان مناسب، مقابل چشم فرد مناسب قرار گرفته است.بعد همین دانشآموز را «مستعد» مینامیم.مسئله این نیست که او استعداد ندارد؛ مسئله این است که ممکن است استعداد را با امکانِ بروز استعداد اشتباه گرفته باشیم.در مقابل، دانشآموزی ممکن است در یک روستا یا منطقه کمبرخوردار زندگی کند، خانوادهاش توان پرداخت هزینه باشگاه را نداشته باشند، هنوز فرصت تمرین تخصصی پیدا نکرده باشد، از نظر بلوغ جسمانی دیرتر از همسالانش رشد کند یا اساساً هیچ مسابقهای برگزار نشده باشد که بتواند در آن دیده شود.اگر چنین دانشآموزی از چرخه شناسایی کنار گذاشته شود، ما الزاماً یک «استعداد ضعیف» را حذف نکردهایم؛ شاید فقط دانشآموزی را حذف کردهایم که هنوز فرصت دیدهشدن نداشته است.اینجاست که اندیشه لامونت برای مدیریت استعدادهای ورزشی اهمیت پیدا میکند.او میان موفقیت و ارزش انسانی فاصله میگذارد. اگر منطق «برنده = شایسته» بر نظام ورزشی حاکم شود، مسابقه بهتدریج از ابزار کشف و رشد استعداد، به دستگاه تولید منزلت تبدیل میشود.مدالآور دیده میشود.انتخابشده احترام میگیرد.دعوتشده به اردو احساس تعلق میکند.نام برنده منتشر میشود.اما هزاران دانشآموز دیگر چه پیامی دریافت میکنند؟«تو انتخاب نشدی.»اگر مراقب نباشیم، این پیام در ذهن کودک و نوجوان به معنای دیگری ترجمه میشود:«پس من به اندازه کافی خوب نیستم.»این همان خطری است که لامونت درباره جامعه رقابتی توضیح میدهد: موفقیت از یک «دستاورد» به معیاری برای «ارزش فرد» تبدیل میشود.مدیریت استعداد ورزشی دانشآموزی باید دقیقاً در برابر چنین تقلیلی مقاومت کند.وظیفه ما فقط پیدا کردن چند قهرمان از میان هزاران دانشآموز نیست.باید نظامی برای افزایش فرصتهای دیدهشدن ایجاد کنیم.این تغییر نگاه چند پیام مدیریتی مهم دارد:استعدادیابی نباید یک رویداد مقطعی باشد؛ باید یک فرایند مستمر باشد.مسابقه نباید تنها دروازه شناسایی استعداد باشد؛ مدرسه، معلم تربیتبدنی، جشنوارههای مهارتی، فعالیتهای محلی، انجمنهای ورزشی و حتی مشاهده مستمر پیشرفت دانشآموز باید بخشی از شبکه شناسایی باشند.شکست در یک مسابقه نباید به معنای خروج از مسیر رشد باشد.انتخابنشدن در ۱۲ یا ۱۳ سالگی نباید حکم نهایی درباره ظرفیت ورزشی یک دانشآموز تلقی شود.و مهمتر از همه، باید میان «ارزش دانشآموز» و «سطح فعلی عملکرد ورزشی او» مرز روشنی وجود داشته باشد.مدیریت استعداد، اگر فقط قهرمانان فعلی را ببیند، در حقیقت استعداد را مدیریت نمیکند؛ نتیجه موجود را مدیریت میکند.استعداد در جایی معنا پیدا میکند که بتوانیم ظرفیتهای پنهان را پیش از آنکه کاملاً آشکار شوند ببینیم و برای رشدشان فرصت ایجاد کنیم.از این منظر، عدالت در ورزش دانشآموزی فقط این نیست که همه اجازه شرکت در مسابقه داشته باشند.عدالت یعنی:دانشآموزی که سرمایه اقتصادی کمتری دارد،در منطقه دورافتادهتری زندگی میکند،دیرتر رشد میکند،خانواده ورزشی ندارد،یا هنوز کسی تواناییاش را جدی نگرفته است،شانس واقعی برای دیدهشدن داشته باشد.شاید بتوان آموزه لامونت را برای مدیریت استعدادهای ورزشی دانشآموزان در یک جمله خلاصه کرد:پیش از آنکه از خود بپرسیم «چه کسی قهرمان خواهد شد؟»، باید مطمئن شویم هیچ استعداد بالقوهای فقط به این دلیل که در جای نامناسب، زمان نامناسب یا شرایط اجتماعی نامناسب قرار گرفته است، از چشم ما پنهان نمانده باشد.مدیریت استعداد در ورزش دانشآموزی، پیش از آنکه مسئلهای فنی درباره انتخاب ورزشکار باشد، مسئلهای درباره فرصت، بازشناسی، احترام و حق دیدهشدن است.#مدیریت_استعدادهای_ورزشی#دیدن_دیگران
سلسله مراتب اداری، سلسله مراتب انسانها نیست.سلسله مراتب انسان، تخت است.
حتی انعکاس فعالیتهای دانشآموزی در رسانه، صرفاً یک کار خبری یا روابط عمومی نیست. وقتی دانشآموزی تصویر موفقیت دانشآموز دیگری را میبیند، برای نخستینبار ممکن است احساس کند که چنین امکانی برای او هم وجود دارد. گاهی یک خبر، فقط گزارش یک رویداد نیست؛ پنجرهای است که کودکی از پشت آن، آینده احتمالی خودش را میبیند.در برنامهریزی برای آموزشوپرورش و ورزش دانشآموزی، نباید اسیر بزرگی اعداد و جمعیت شویم. پوشش بخش عظیمی از دانشآموزان، دستاورد مهمی است؛ اما نباید با ارائه یک گزارش آماری، رسالت خود را پایانیافته بدانیم.در گزارشهای کلان، یک دانشآموز شاید عدد بسیار کوچکی باشد؛ اما در زندگی خودش، صددرصد ماجراست.آن یک نفر دیگری که هنوز دیده نشده، تحت پوشش قرار نگرفته و فرصتی برای کشف تواناییهایش پیدا نکرده است، در منطق تربیت بهاندازه یک جهان اهمیت دارد.بیجهت نیست که قرآن، نجات یک انسان را به نجات همه انسانها تشبیه میکند؛ زیرا هر انسان، فقط یک عدد نیست، یک جهان کامل است.آن بیرون، در مدرسهها، خانهها، روستاها و شهرها، دانشآموزان بسیاری زندگی میکنند که هنوز حتی نمیدانند در چه چیزی استعداد دارند. بعضیهایشان مربی ندارند، بعضیها راه دسترسی را نمیشناسند، بعضیها خانواده همراهی ندارند و بعضیها فقط منتظرند یک نفر آنها را ببیند و بگوید:«تو هم میتوانی.»سنگینی و عظمت این مأموریت، گاهی تمام ذهنم را درگیر میکند.این روایتها را برای این نمینویسم که بگویم کاری انجام دادهام. مینویسم تا یادمان نرود پشت هر پیام، هر نام و هر عدد، یک زندگی واقعی ایستاده است. این قصهها فقط نباید حالمان را خوب کنند؛ باید مسئولیت ما را سنگینتر کنند.تبسم با خبرهای خوب آمد. آن دختر علاقهمند به والیبال نیز نخستین مسیر را پیدا کرد. اما هنوز یک نفر دیگر مانده است؛ و پس از او، یک نفر دیگر.یک دانشآموز بیشتر.یک فرصت بیشتر.یک پیگیری بیشتر.و یک بار دیگر.بابا راست میگفت:«معلوم نیست تو معلم اینهایی یا اینها معلم تو.»ما معلم این بچهها هستیم؛ اما اگر درست نگاه کنیم، آنها هر روز معنای مسئولیت را به ما یاد میدهند.
