#خاطرات_شهید ●خبردار شد که دوستش نیازمند پول هست ،رفت و تموم پسانداز هفت سالهے خودش رو بخشی…
انتشار: 2026/08/18 18:12 UTCدریافت: 2026/08/18 18:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 18:55 UTC
#خاطرات_شهید ●خبردار شد که دوستش نیازمند پول هست ،رفت و تموم پسانداز هفت سالهے خودش رو بخشید بهش ، بے منت...☝️شبیه شهدا رفتار کنیم ؛ سخت نیست...#خاطرات_شهدا●شهیدحسین خرازے پیشم آمد و گفت: من در این عملیات شهید مى شوم. گفتم: از کجا مى دانى؟ مگر علم غیب داری؟! گفت: نه، ولے مطمئنم. ●چند عملیات قبل، یڪ خمپاره کنار من خورد، به آسمان رفتم. فرشته اے دیدم که اسمهایشهدا را مى نويسد. تمام اسم ها را مى خواند و مى گفت وارد شوید.●به من رسید، گفت: حاضرے شهید بشے و بهشت بری؟ یه لحظه زمین را دیدم گفتم: یڪ بار دیگر برگردم بچه و همسرم را ببینم، خوب مى شود. تا این در ذهنم آمد زمین خوردم. چشم باز کردم دیدم دستم قطع شده، بیمارستانم. اما دیگر وابستگے ندارم. اگر بالا بروم به زمین نگاه نمى كنم....!✍به روایت سردارشهیداحمدکاظمی#خاطرات_شهدا●حاج حسين رزمنده ها را عاشقانه دوست داشت و گاه اين عشق را جورے نشان میداد كه انسان حيران میشد.یڪ شب تانڪ ها را آماده كرده بوديم و منتظر دستـور حرکت بوديم. من نشسته بودم كنار برجڪ و حواسم به پیرامونمان بود و تحرکاتے كه گاه بچهها داشتند. یڪ وقت ديدم یڪ نفر بين تانڪ ها راه میرود و با سرنشینان، گفت و گوهاے كوتاه میكند.●کنجکاو شدم ببينم كيست !! مرد توے تاريكے چرخيد و چرخيد تا سرانجام رسيد كنار تانكے كه مـن نشسته بودم رويش. همين كه خواستم از جايم تكان بخورم، دو دستے به پوتينم چسبيد و پايم را بوسيد! گفت: به خدا سپردمتون!!تا صدایش را شنيدم، نفسم بريدگفتم: حاج حسين گفت: هيس؛ صدات در نياد ! و رفت سراغ تانڪ بعدی.....📎فرماندهٔ دلاور لشگر ۱۴ امام حسین(ع)🔷#سردارشهید_حسین_خرازی🌷🔷●ولادت : ۱۳۳۶/۶/۱ اصفهان🔷●شهادت : ۱۳۶۵/۱۲/۸ شلمچه ، عملیات کربلای۵•┈••✾•🌿🌺🌸🌺🌿•✾••┈•



