آنچنان که یوسف از زندنی ای با نیازی خاضعی سَعدانی ای چنانکه یوسف (ع) از یک زندانی نیازمندِ فروتن نی…
انتشار: 2026/08/04 18:51 UTCدریافت: 2026/08/06 11:22 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 11:22 UTC
آنچنان که یوسف از زندنی ای با نیازی خاضعی سَعدانی ای چنانکه یوسف (ع) از یک زندانی نیازمندِ فروتن نیکبختی یاری خواست . ( سعدانی = نیک بخت ) [ عنوان این بخش اشاره است به آیه 42 سورۀ یوسف « و (یوسف) به یکی از آن دو (زندانی) که گمان می کرد رهایی یافتنی است گفت مرا نزدِ صاحب (فرعون) یاد آر . این سان شیطان یادِ صاحبش را از خاطر او بزدود . بدین جهت (یوسف) چند سال در زندان ماند » . چون یوسف (ع) از مخلوق مدد خواست به قولِ مشهور مفسّران هفت سال در زندان به سر برد .خواست یاری ، گفت : چون بیرون رَوی / پیشِ شَه گردد اُمورت مُستَوییوسف از همبند خود یاری خواست و گفت : وقتی از زندان بیرون رفتی و کار و بارت در نزدِ شاه رو به راه شد . [ مُستَوی = راست ، هموار ]یادِ من کُن پیشِ تختِ آن عزیز / تا مرا هم واخَرَد زین حبس نیزمرا در حضور آن شاهِ ارجمند یاد کن تا مرا نیز از زندان مرخص کند .کی دهد زندانیی در اقتناص / مردِ زندانیِّ دیگر را خلاص ؟کسی که خود گرفتار زندان است . چگونه می تواند زندانی دیگر را خلاصی دهد ؟ یعنی اهلِ دنیا جملگی اسیر و بندی اند . اینان نمی توانند یکدیگر را نجات دهند . [ اِقتناص = شکار ، شکار کردن ، در اینجا به معنی اسیر و گرفتار ]اهلِ دنیا جملگان زندانی اند / انتظار مرگِ دارِ فانی اندجز مگر نادر یکی فَردانی ای / تن به زندان ، جانِ او کیوانی ایمگر افراد نادر و منحصر به فردی که جسمشان در زندان دنیا و روحشان بر اوج آسمان باشد . ( کیوان = که نام عربی آن زُحل است از سیاره های منظومۀ شمسی است . تا پیش از کشف سیاره های اورانوس ، نپتون و پلوتون ، بلندترین و دورترین سیاره به شمار می آمده . چنانکه معنی لغوی زُحل نیز گویای این مطلب است . زیرا زُحل یعنی دور شد . ( فرهنگ اصطلاحات نجومی ، ص 336 ) از این رو در ادبیات فارسی و عربی هر چیز بسیار بلند و دور را به آن مَثَل می زنند . [ عارفان بِالله که به مرگ اختیاری مُرده اند بر حسب ظاهر میان مردم می زیند . و بطور عادی حشر و نشر می کنند . ولی اتّصال و پیوند روحی شان با عالم قدس برقرار است . ]پس جزایِ آنکه دید او را مُعین / ماند یوسف حبس در بِضعَ سِنینپس یوسف نبی به کیفر آنکه بندۀ ناتوانی همچون خود را یاور خود پنداشت . در چند سال در زندان ماند .یادِ یوسف دیو از عقلش سِتُرد / وز دلش ، دیو آن سخن از یاد بُردشیطان یادِ یوسف را از خاطر آن (یار زندانی) بزدود و سفارش یوسف را از دلش محو کرد . [ همبند یوسف وقتی از زندان آزاد شد . بکلّی قول و قرارهای خود را با یوسف از یاد بُرد . ]زین گُنه کآمد از آن نیکو خصال / ماند در زندان ز داوَر چند سالبه جهت این گناه که از یوسف خوش خُلق سر زد . به تقدیر خدا چند سال در زندان به سر برد . [ مشهور مفسّران این مدّت را هفت سال می دانند . ]که چه تقصیر آمد از خورشیدِ داد ؟ / تا تو چون خفّاش اُفتی در سواداز بارگاه الهی به یوسف ندا در رسید که تا کنون از شمسِ هدایت الهی چه تقصیری به ظهور آمده که تو خفّاش وار به تاریکی ها پناه ببری ؟ یعنی چه شده که تو به جای توسّل به خالق به مخلوق متوسّل می شوی . ]هین چه تقصیر آمد از بحر و سَحاب ؟ / تا تو یاری خواهی از ریگ و سَرابآخر از دریا و ابر چه تقصیری سر زده که تو از ریگ و سراب یاری می خواهی . یعنی از حقیقت چه بَدی دیدی که متوسل به باطل شده ای . [ آن مردمانی که تو خود را به آنان پشتگرم احساس می کنی سرابی بیش نیستند . و یا به قول حضرت علی (ع) همچون ابرهای بی بارانی هستند که سخت می غُرّند و می خروشند امّا قطره ای باران نمی بارند . ]عام اگر خُفّاش طبع اند و مَجاز / یوسفا ، داری تو آخِر چشمِ بازگر خفّاشی رفت در کور و کبود / بازِ سلطان دیده را باری چه بود ؟پس ادب کردش بدین جُرم اوستاد / که مساز از چوبِ پوسیده عِمادلیک یوسف را به خود مشغول کرد / تا نیآید در دلش زآن حبس ، دَردآنچنانش اُنس و مستی داد حق / که نه زندان ماند پیشش ، نه غَسَقخداوند چنان اُنس و مستی روحانی ای به یوسف داد که نه زندان در نظرش زندان آمد . نه تاریکی سلول در نظرش تاریکی آمد . [ غَسَق = تاریکی ]نیست زندانی ، وَحِش تر از رَحَم / ناخوش و تاریک و پُر خون و وَخِمچون گُشادت حق دریچه سویِ خویش / در رَحِم هر دَم فزاید تَنت بیشامّا چون خداوند در رَحِم ، دریچه ای به جانب خود گشوده است . بدن تو با وجود آنکه در بدترین زندان است با اینحال هر لحظه می بالد و رشد می کند .اندر آن زندان ز ذوقِ بی قیاس / خوش شگُفت از غِرسِ جسمِ تو حواسدر آن زندان موحش (رَحِم) به سبب ذوق و لذّتی خدادادی که به هیچ مقیاسی در نمی گنجد از نهالِ وجود تو برگ و بار حواس می شکفد . ( غِرس = نهال ، قلمه ) [ در آیه 78 سورۀ نحل آمده است که آدمی به گاهِ زاده شدن از شکم مادر حامل هیچگونه علمی نیست امّا از طریق سمع و بصر و دل اکتساب علم می کند . ]ادامه دارد


