داستان شب 🌙 دختری هر روز وقتی از مدرسه برمیگشت، کفشهایش را جلوی در میگذاشت تا مادرش تمیزشان کند.…
انتشار: 2026/08/17 19:04 UTCدریافت: 2026/08/17 19:54 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 19:54 UTC
داستان شب 🌙 دختری هر روز وقتی از مدرسه برمیگشت، کفشهایش را جلوی در میگذاشت تا مادرش تمیزشان کند. یک روز مادر خسته بود و کفشها را تمیز نکرد. دختر ناراحت شد و گفت: «پس من فردا با کفشهای کثیف برم؟» مادر چیزی نگفت. صبح روز بعد دختر خودش کفشها را تمیز…داستان شب 🌙مردی هر روز از دست آدمهای اطرافش ناراحت میشد؛ یکی جوابش را بد میداد، یکی قدرش را نمیدانست و یکی پشت سرش حرف میزد.یک روز پیرمردی به او گفت:«هر بار کسی ناراحتت کرد، یک سنگ کوچک در جیبت بگذار.»مرد چند روز همین کار را کرد. بعد از مدتی جیبش پر از سنگ شد و راه رفتن برایش سخت شد.پیرمرد گفت:«دیدی؟ ناراحتیهای کوچک هم اگر نگهشان داری، کمکم باری سنگین میشوند.»مرد سنگها را بیرون ریخت و گفت:«پس باید یاد بگیرم همهچیز را با خودم حمل نکنم.»گاهی بخشیدن دیگران، بیشتر از اینکه لطفی به آنها باشد، نجات خودمان است. @AmolNoor



