سلام، یه چیزی هست که یه مدت ذهنمو خیلی درگیر کرده و ممنون میشم بتونی بهم کمک کنی. من 20 سالمه و یه رابطهای داشتم که حدود 1,2 ماهه تموم شده. اواخر رابطه، وقتی دیگه داشت به پایان میرسید، اون همزمان با یه نفر دیگه هم بود و به هر بهانهای که میتونست منو کنار…اگر پاسخم دیر شد، چون واقعاً موقعیتی که گفتی برایم قفل بود و رفتم کمی تحقیق کردم و از هوش مصنوعی کمک گرفتم؛ راستش چون خودم هیچوقت در موقعیتی نبودم که بخواهم خیانت کسی را ببخشم یا حتی به بخشیدنش فکر کنم، درکش برایم غریب بود. اما در این گشتوگذارها به مفهوم جالبی رسیدم به اسم «سندروم تَرک».تمام رفتارهای یک رابطه (شاید هم بعضی رفتارها، برداشت من اینگونه بود)، مسیرهایی عصبی در مغز میسازند. وقتی رابطه کات میشود، مغزت درست مثل کسی که دارد مواد را ترک میکند، به سیم آخر میزند و دنبال همان ترشح دوپامین و روتینهای قبلی میگردد. پس وقتی ناگهان دلتنگ میشوی، خیال نکن دلت برای «آن آدم خیلنتکار حر....» تنگ شده؛ سیستم عصبیات دلتنگ آن پیامها، زنگها و توجههای روتین شده است. این یک واکنش کاملاً بیولوژیکی و زیستی (😎) است، پس به خودت برچسب بیعرضگی نزن و خودخوری نکن.علت اینکه روح و روانت له شده این است که مدام میخواهی با چماق منطق، احساست را خفه کنی و مانند سوباسا ضربهای محکم به آن بکوبانی، هر چقدر بیشتر به خودت تکرار کنی «نباید به آن بیلیاقت فکر کنم»، مغزت بیشتر رویش قفل میکند. راهحل در جنگیدن نیست، در «پذیرش» است. یعنی وقتی یادش آمدی، به جای فرار و دستپاچگی، خیلی شیک در دلت بگو: «درست است، الان دلم برای آن خاطرات پر میکشد و حالم خرررااااااببببب است، این درد الان همراه من است اما قرار نیست دست به هیچ حرکتی بزنم یا پیامی بفرستم.» بگذار این حس مثل یک موج سهمگین بیاید، اشکهایت را سرازیر کند و خودش خسته شود و برود.در رابطههای قبلی احتمالاً همهچیز یک نقطه پایان مشخص داشت؛ اما اینجا با فاجعه «جایگزین شدن» طرف بودی. اینکه طرف هنوز پایش را از رابطه با تو بیرون نگذاشته، رفته سراغ دیگری، دقیقاً عزتنفست را هدف گرفته است. تو الان درگیر خود جدایی نیستی، داری زیر بار هضم این بیمعرفتی و نادیده گرفته شدن لهله (یا لحلح) میزنی.شکاف عمیق بین عقلت (که خوب میداند این موجود به درد زندگی نمیخورد) و احساست (که هنوز اسیر عادتهاست)، فقط با گذر زمان و چیدن روتینهای روزمره جدید پر میشود.