● واثق نیشابوری○ عهد صفویبی خدمتِ اَبدال، کس اَبدال نشدواثق نشد آنکه اهلِ این حال، نشددر ضمنِ کلاه…
انتشار: 2026/08/11 13:58 UTCدریافت: 2026/08/13 06:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 06:05 UTC
● واثق نیشابوری○ عهد صفویبی خدمتِ اَبدال، کس اَبدال نشدواثق نشد آنکه اهلِ این حال، نشددر ضمنِ کلاهِ نمد است این معنی؛بر سر نرسید، هرکه پامال نشد@amir1972diba
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — اشعار امیرحسین دیبایی
اشعار امیرحسین دیبایی pinned «✔️ جوشِ مصنوعی فیلسوفانه نشستم چون شبح بر صندلی؛ مشکلی هرگز ندارد فلسفه، با تنبلی؛ با نوازشکردنِ خود در غریبیهای محض با شنا و شیرجه در خوابهای مخملی... ناگهان خوابم ربود و خواب دیدم، آمدی: از جواهردِه، شبی، با پرتقالِ جنگلی . . . . . وَه! چه خوابی…»
✔️ جوشِ مصنوعیفیلسوفانه نشستم چون شبح بر صندلی؛مشکلی هرگز ندارد فلسفه، با تنبلی؛با نوازشکردنِ خود در غریبیهای محضبا شنا و شیرجه در خوابهای مخملی...ناگهان خوابم ربود و خواب دیدم، آمدی:از جواهردِه، شبی، با پرتقالِ جنگلی.....وَه! چه خوابی بود و زان خوشتر، سلامِ آن نگار؛خوابِعاشق،مخملی؛ لحنِ نگارَش،صیقلیگفت: عشقِ منبهتو، فوقِ پرستیدن شده!شکلیاز شِرکِ خفی؛ یک پلّه تا شِرکِ جَلیبعد از آن،از جنگِترکیبی، مُفصّل،بحثشداحتمالِ حمله!؟ قطعاً! حملهٔ قلبی، ولی!جنگِ اصلی، جنگِ بیتَه، بینِ مرگ و زندگیست؛از ژِنِو تا اَرگِ بم؛ از بمبئی تا انزلی؛بینِشمعو مُشتِطوفان؛ قاصدکبا گردبادسایههایی نرمتن با سایههایی هیکلی......ماتومعصومانه،محوِ صحبتِمنشد نگارساکت و مظلوم، همچون یک کلاسِ اوّلی...توی یک دست، آبسیب؛ آن دست، طبِ بوعلی:مینشینم همچو گَرد و خاک، رویصندلیباز خوابم میبَرَد؛ یک کافهدر قطبشمالصاحبِکافه، کمیکمحرف؛ عشقِ جدولیصرفهجوییدر سخن،در قالبِ خیر و بلیدوستمداری؟اگر خیر است، ترجیحاً بلی!□ امیرحسین دیبایی@amir1972diba
● شیخ اجل؛ حضرت سعدی○ سدهٔ هفتموجودی دهد روشنایی به جمع:که سوزیش در سینه باشد چو شمعشنیدم که در دشتِ صنعا، جُنِید:سگی دید برکنده دندان ز صیدز نیروی سرپنجهٔ شیرگیر:فرومانده، عاجز چو روباهِ پیرچو مسکین و بیطاقتش دید و ریش:بدو داد، یکنیمه از نانِ خویششنیدم که میگفت و خون میگریست:"که داند که بهتر ز ما هر دو، کیست...!؟"بهظاهر، من امروز از او بهترم؛دگر تا چه رانَد قضا، بر سرم...از آن، بر ملایک، شرف داشتند:که خود را بِه از سگ، نپنداشتند...@amir1972diba
● شاهرخ مسکوب:○ نویسنده، شاهنامهپژوه و مترجم فقید معاصر/ ایرانیفردای من کِی وَ در کجاست؟هم، زمانش مبهم است و هم مکانش؛ برای همین، از ترسِ روزِ بدتر و جایِ بدتر، میخواهم همین امروز و همینجا، با وجودِ تلخکامی، در من، پایدار شود و جایی برای آینده، نگذارد. شنیده بودم که پیرها آینده ندارند؛ در، گذشته بهسر میبرند؛ ولی من هنوز احساس پیری نمیکنم. یکچیزهایی هست که باید بنویسم و چیزهایی برای دیدن.این روزها میل نوشتن، وجود دارد؛امّا حسِ نوشتن، وجود ندارد.فکرهایی هست که هنوز در سر، جا دارد؛ به قلب، نرسیده و همراهِ خون، در رگها ندویده، در گوشتِ تنم حس نمیکنمشان؛دردناکنیستند و پوستِتنرا نمیشکافند.@amir1972diba
اشعار امیرحسین دیبایی pinned «بر تخت مینشینم و شاهانه میکِشم: دستی به کِتف و کولِ پلنگِ پتوی خویش در بارِ من بسا عرقِ بیدمشک و بس! میلرزم از تجاربِ یخبادِ گرگومیش... بر تخت، میپَلَنگم و میماهم و پتو: از شدتِ تعرقِ من، غرق میشود من، مجمعالجزایرِ خوابم؛ یواشتر...! امّا پلنگ، تیزتر…»
بر تخت مینشینم و شاهانه میکِشم:دستی به کِتف و کولِ پلنگِ پتوی خویشدر بارِ من بسا عرقِ بیدمشک و بس!میلرزم از تجاربِ یخبادِ گرگومیش...بر تخت، میپَلَنگم و میماهم و پتو:از شدتِ تعرقِ من، غرق میشودمن، مجمعالجزایرِ خوابم؛ یواشتر...!امّا پلنگ، تیزتر از باد، میدود...........□ امیرحسین دیبایی@amir1972diba