حکایت کنند که مردی را زنی بود و در کارِ وی برفته بود. و یک چشمِ آن زن سپید بود و مرد از آن عیب بیخبر بود به فرطالمحبت. چون آن محبت کم گشت، زن را گفت: این سپیدی کِی پدید آمد؟!زن گفت: «آنگاه که محبتِ ما اندر دلِ تو نُقصان گرفت.»_کشفالاسرار و عدةالابرار/ خواجهعبدالله انصاری. _پینوشت: ای بیمعرفت «آدمیزاد»!ای بیمعرفت «آدمیزاد»!ای بیمعرفت «آدمیزاد»!
شببه من گفت: چرا شبها بیداری؟! گفتم: «میترسم سهمِ من از تماشای تاریکی را کسی دیگر بدزدد. شب، طولانیترین نامهایست که خدا برای آدمهای سرگردان نوشته.»