داستان «تاجر و نان خشک»در شهری قدیمی تاجری ثروتمند زندگی میکرد که در کار پارچه و ادویه شهرت داشت.…
انتشار: 2026/07/02 09:43 UTCدریافت: 2026/08/12 23:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 23:30 UTC
داستان «تاجر و نان خشک»در شهری قدیمی تاجری ثروتمند زندگی میکرد که در کار پارچه و ادویه شهرت داشت. خانهای بزرگ، انبارهایی پر از کالا و باغهایی وسیع داشت. مردم او را فردی موفق میدانستند، اما کمتر کسی از او خیر و کمکی دیده بود.روزی مردی فقیر که چیزی برای خوردن نداشت، به در خانهی تاجر آمد. او با شرمساری گفت:«ای آقا، کودکانم گرسنهاند. اگر امکان دارد اندکی نان یا چیزی برای سیر کردن شکمشان بدهید.»تاجر با بیمیلی از انبارش نان خشکی آورد و به او داد. فقیر با دل شاد آن را گرفت و رفت.شب هنگام، تاجر در خواب دید که قیامت برپا شده است. او را به صفی بردند که هر کس حاصل اعمال و انفاقهایش را دریافت میکرد. وقتی نوبت او رسید، دید تمام ثروتش چون غباری پراکنده شد و چیزی برایش باقی نماند، جز همان تکه نان خشک که با بیمیلی داده بود!با تعجب پرسید: «این همه مال و دارایی من کجاست؟ چرا هیچکدام به کارم نیامد؟»فرشتهای پاسخ داد: «ثروتت همه در دنیا ماند. آنچه برای آخرت ماند، همان بود که با دست خود بخشیدی، گرچه کوچک. اگر بیشتر میبخشیدی، امروز بیشتر در دستت بود.»تاجر با وحشت از خواب پرید. صبح زود برخاست، صندوقهایش را گشود و از همان روز تصمیم گرفت بخشی از ثروتش را به نیازمندان بدهد. او دریافت که انفاق، دارایی را کم نمیکند، بلکه برکتش را در دنیا و پاداشش را در آخرت میافزاید.🔴پیام داستان:ثروت واقعی، آن چیزی نیست که در صندوقها نگه میداریم، بلکه آن چیزی است که با سخاوت و نیت پاک در راه خدا و کمک به دیگران انفاق میکنیم.#انفاق #فقیر#ثروت#داستان_آموزنده کانال زلال احکام t.me/zolalahkam

