شبی دیروقت، زنی نود و هشت ساله درباره زندگی و عشق سخن میگفت: «من توسط مادری بزرگ شدم که به مردان ب…
انتشار: 2026/08/04 07:34 UTCدریافت: 2026/08/06 23:17 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 23:17 UTC
شبی دیروقت، زنی نود و هشت ساله درباره زندگی و عشق سخن میگفت: «من توسط مادری بزرگ شدم که به مردان بیاعتماد بود. آنها تنها به درد تأمین مالی میخوردند. من هم تبدیل به دختر مادرم شدم و هرگز عشق را به زندگیام راه ندادم. چرا باید دنبال چنین دردسری بگردم؟ به تنها مردی که اهمیت دادم و اعتماد کردم برادرم بود. او برای من همه چیز بود: برادر بزرگم، دوستم، حامی من. او با زنی فوقالعاده ازدواج کرد. وقتی اواخر دهه بیست سالگیام بودم، او به شدت بیمار شد.دکترها نمیدانستند مشکل کجاست. در بیمارستان باهم نشستیم و هردو میدانستیم که قرار است او بمیرد. به او گفتم نمیخواهم در دنیایی بدون او زندگی کنم. او به من گفت که چقدر زندگی برایش معنادار بوده است و اگر اینجا آخر خط باشد، دوست ندارد چیزی را تغییر دهد، به جز من.او گفت: «من میترسم چون ممکن است زندگی را از دست بدهی، زندگی خودت را، و عشق را از دست خواهی داد. عشق را از دست نده. هرکسی در این سفر که ما آن را زندگی مینامیم باید تجربهای از عشق داشته باشد. نهایتاً اهمیتی ندارد چه کسی را، کجا یا برای چه مدت دوست داشته باشی. فقط مهم است که دوست داشته باشی. آن را از دست نده. این سفر را بدون آن طی نکن.»من به دلیل پیام برادرم، زندگی را به دست آوردم. امکان داشت به بیاعتمادیم نسبت به مردها ادامه دهم. امکان داشت به یک زن کامل، انسان کامل تبدیل نشوم. اما مبارزه کردم و از بیاعتمادیام و ترسهایم گذشتم. تلاش کردهام زندگیای داشته باشم که او میخواست. او بسیار حق داشت. داشتن این زمان، این زندگی و عشق نورزیدن به معنی زندگی را به صورت کامل تجربه نکردن است.»╭━═━⊰✹♡✹⊱━═━╮ @zaneh_emroozi╰━═━⊰❀♡❀⊱━═━╯

