مرد فیل نما!چند وقت پیش در جلسهای، با مدیری مواجه شدم که بعد از تمام شدن گفتگو، یک سوال ساده اما ع…
انتشار: 2026/08/06 11:28 UTCدریافت: 2026/08/06 14:57 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 14:57 UTC
مرد فیل نما!چند وقت پیش در جلسهای، با مدیری مواجه شدم که بعد از تمام شدن گفتگو، یک سوال ساده اما عمیق در ذهنم باقی گذاشت: ما با آدمهایی که دقیقاً نمیدانیم چه هستند، چه میکنیم؟به شکل خلاصه در طی آن گفتگو ایشان ابتدا از ایدههایی که برایش گفتم تعجب کرد. سپس وقتی فهمید در قبال آن ایدهها قصد دریافت پول و یا خدماتی از او ندارم شگفت زده شد و وقتی به او گفتم اگر شما اینها را اجرایی نکنید همین ایدهها را به رقیب شما خواهم داد هنگ کرد و فیوز پراند!آن مدیر حق داشت. در طبقهبندی اجتماعی معمول و مرسوم که أدمها یا برای مال کاری انجام میدهند یا برای مقام و جاه، اگر کسی رفتار خارج از این چارچوب داشته باشد، احتمالا خطرناک به نظر خواهد رسید!نه اینکه آن فرد بیهویت باشد. اتفاقاً مسئله این است که هویتشان بزرگتر از عنوانهایی است که ما برایشان ساختهایم!اگر کسی خودش را پزشک معرفی کند، میفهمیم چگونه با او حرف بزنیم. اگر بگوید مهندس است، استاد دانشگاه است، مدیر است یا کارآفرین است، ذهن ما سریع یک جایگاه برای او پیدا میکند. اما اگر کسی بگوید سالهاست مسئلههای اجتماعی را دنبال میکند، میان مردم و نهادها ارتباط برقرار میکند، ایده تولید میکند، روایت میکند، پژوهش میکند و راهحل پیشنهاد میدهد، ناگهان ذهن ما متوقف میشود. و میپرسد؛ این آدم دقیقاً چیست؟شاید همین سوال بود که مرا یاد فیلم «مرد فیلنما» انداخت. جان مریک در آن فیلم، پیش از آنکه یک انسان شناخته شود، یک پدیده عجیب بود. مردم او را نگاه میکردند، دربارهاش قضاوت میکردند، برایش توضیح میساختند؛ اما کسی تلاش نمیکرد او را بفهمد!تراژدی مریک تفاوت چهره نبود، این بود که جامعه برای دیدن انسان پشت این تفاوت، نیاز داشت از لایههای زیادی عبور کند!بسیاری از جوامع با آدمهایی از این جنس همین مشکل را دارند. نه صرفا با تفاوت بلکه با تفاوتی که در هیچ طبقهبندیای جا نمیشود!ما برای بیشتر نقشهای انسانی اسم داریم. اما برای کسانی که میان چند جهان حرکت میکنند، هنوز زبان کافی نداریم. آدمهایی که نه فقط نویسندهاند، نه فقط پژوهشگر، نه فقط هنرمند، نه فقط فعال اجتماعی. کسانی که کارشان دیدن مسئله، وصل کردن آدمها و ساختن امکانهای تازه است!و دقیقاً همینجا یک سوتفاهم بزرگ شکل میگیرد. جامعهای که همه چیز را با منطق معامله و سود میسنجد، وقتی با انسانی روبهرو میشود که در نگاه اول چیزی نمیخواهد، دچار اضطراب میشود. چون اگر پول میخواهد، قابل فهم است. اگر موقعیت میخواهد، قابل فهم است. اگر حتی شهرت میخواهد، قابل فهم است.اما اگر چیزی نخواست، سوال و ترس شروع میشود:دیوانه است؟ پس چه میخواهد؟ اصلا حالا که مال را نمیخواهد، پس لابد جان مرا میخواهد!شاید دنبال نفوذ است. شاید دنبال کنترل است. شاید چیزی را پنهان کرده...ما امروز در جهانی زندگی میکنیم که زبان منفعت را بهتر از زبان معنا میشناسد و جامعهای که فقط با منطق دادوستد تربیت شده، انگیزههای غیرمعاملهای را همان ابتدا با سوءظن نگاه میکند!برای همین است که بسیاری از ساختارهای ما فقط بلدند با انسانهای قابل طبقهبندی کار کنند. با کسی که عنوان مشخص، نقش مشخص و خروجی قابل اندازهگیری دارد.اما انسانهایی وجود دارند که مهمترین تواناییشان دقیقاً در چیزی است که بهسختی اندازهگیری میشود. دیدن چیزی که دیگران نمیبینند!جان مریک در پایان زندگیاش با وجود تمام رنجهایش، سرانجام به عنوان یک انسان دیده شد. اما پرسش تلخ این است: چرا باید یک انسان تا این اندازه رنج بکشد تا دیگران انسان بودنش را کشف کنند؟در هر جامعهای، مرد فیلنماهایی وجود دارند. آدمهایی که نه به دلیل کمبود، بلکه به دلیل پیچیدگیشان فهمیده نمیشوند!جامعه، پادگان نیست که انسانها را شبیه خودش کند. جامعه با همه نهادهایش باید بتواند کسانی را که شبیه خودش نیستند، بشناسد. پیش از آنکه از دستشان بدهد!پ.ن:مومن در هیچ چارچوبی نمیگنجد!@yaser_arab57
