قسمت هفتم از فصل سوم سریال خاندان اژدها منتشر شد برای دانلود این قسمت به کانال دانلود ما مراجعه کنی…
انتشار: 2026/08/03 02:11 UTCدریافت: 2026/08/07 01:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/07 01:20 UTC
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 6 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — Winterfell.ir
#سریال #کتاب #خاندان_اژدها 📌پایان اورموند هایتاور؛ در کتاب و سریال در اپیزود پایانی فصل سوم خاندان اژدها، سرنوشت لرد اورموند هایتاور در نبرد تامبلتون رقم میخورد؛ اما صحنه مرگ او در سریال با آنچه در کتاب روایت شده، تفاوت قابلتوجهی دارد. در سریال، اورموند فرمانده ارتش سبزها در ریچ است و همراه با شاهزاده دیرون تارگرین و اژدهایش، تساریون، به جنگ میرود. رابطه او با دیرون نیز یکی از بخشهای پررنگ این روایت است؛ اورموند فرماندهای سختگیر، سیاستمدار و متکبر است که دائماً تلاش میکند دیرون را تحت کنترل خود نگه دارد و از او میخواهد همانگونه که از یک هایتاور انتظار میرود، رفتار کند. با آغاز جنگ تامبلتون، رودریک داستین فرمانده گرگهای زمستان، خود را به اورموند میرساند و با خنجر او را بهشدت مجروح میکند. در ادامه، با ورود سیلوروینگ به میدان، آتش اژدها هر دو را در بر میگیرد و اورموند و رودریک همزمان در میان شعلهها گرفتار میشوند.در کتاب آتش و خون، مرگ لرد اولدتاون کاملاً متفاوت است. ارتش هایتاور که در ابتدا دست بالا را دارد و موفق میشوند سپاه جناح سیاه را شکست دهند و به داخل شهر عقب برانند. نبرد با فرماندهی سر گاریبالد گری آغاز میشود. او حدود شش هزار تن از نیروهای سیاه را در برابر ارتش هایتاور قرار میدهد. کمانداران هایتاور به صفوف نیروهای گاریبالد آسیب زیادی وارد میکنند و همزمان، سوارهنظام سنگین سبزها حمله را آغاز میکند. کمانداران راب ریورز تلاش میکنند هنگام عقبنشینی، از نیروهای گاریبالد محافظت کنند.در همین آشوب، رودریک داستین و گرگهای زمستان از یکی از دروازههای فرعی تامبلتون خارج میشوند و مستقیماً به قلب ارتش هایتاور میزنند. تعداد شمالیها تقریباً یک به ده است، اما آنها با وجود این اختلاف فاحش، خود را به فرمانده ارتش سبز میرسانند. سرانجام رودریک به اورموند میرسد. پسرعموی اورموند، سِر بریندون هایتاور برای دفاع از لرد اولدتاون میان آن دو قرار میگیرد و با ضربه تبر، دستِ رودریک را از ناحیه شانه قطع میکند. با این حال، رودریک متوقف نمیشود و در ادامه هم بریندون هایتاور و هم خودِ اورموند را به قتل میرساند و اندکی بعد بر اثر جراحاتش جان میدهد.اما تفاوت مهمتر، به اتفاقات پس از مرگ اورموند مربوط میشود. مدافعان تامبلتون از دیدن اژدهای شاهزاده دیرون هراسی جدی ندارند؛ چراکه تساریون در مقایسه با ورمیثور و سیلوروینگ کوچکتر است. پس از کشته شدن اورموند و شکست نیروهای هایتاور، مدافعان شهر تصور میکنند نبرد را بردهاند و خطر برطرف شده است.اما درست در همین لحظه، هیو همر و اولف وایت، که تا آن زمان در جناح سیاه میجنگیدند، اژدهایان خود را به سوی تامبلتون برمیگردانند. شهر ناگهان از درون مورد حمله قرار میگیرد و ساختمانهای آن یکی پس از دیگری در آتش میسوزند. هزاران نفر در میان شعلهها جان میدهند و بسیاری دیگر هنگام تلاش برای عبور از رودخانه مندر غرق میشوند.پس ترتیب وقایع در کتاب چنین است: رسیدن ارتش هایتاور به تامبلتون، عقبنشینی نیروهای سیاه، یورش رودریک و گرگهای زمستان ، کشته شدن اورموند به دست رودریک و سپس خیانت اژدهاسواران و سقوط تامبلتون. سریال این وقایع را بازآرایی کرده و مرگ اورموند را به شکلی بسیار متفاوت به تصویر کشیده است. 🔥⚔❄️@winterfellir
#سریال #خاندان_اژدها این تصویر نمایی از سکانس بوسه رينيرا و دیمون در فصل سوم است که برای قسمت هشتم فیلمبرداری شده اما در نسخه نهایی حذف شد.سکانسی که می توانست یکی از احساسی ترین لحظات این فصل باشد، اما هرگز به پرده نرسید.جالب است بدانید که پیش از این نیز یک سکانس دیگر درباره دوجنس گرا بودن دیمون را که، با بوسه ای با یک خدمتکار مرد نشان می داد که از نسخه نهایی فصل اول حذف شد و خشم طرفداران را در پی داشت.🔥⚔❄️@winterfellir
#کتاب #ترجمه #آتش_و_خون🔹سال سه عروس (سال ۴۹ پس از فتح)🔸بخش نوزدهموقتیکه دست پادشاه و ملکه نایب از آنجا رفتند، پادشاه جوان و عروسش دروازههای قلعه را بستند و به اتاقهایشان برگشتند. آنها تا وقتی که جهیریس بالغ شود در دراگون استون ماندند. نوشته شده که در طول آن زمان پادشاه و ملکه ندرتاً از یکدیگر جدا میشدند، با هم غذا میخوردند، تا دیروقت در مورد دوران کودکیشان و چالشهای پیش رو با هم صحبت میکردند، با هم ماهیگیری و شکار میکردند، با رعایای جزیره در مهمانخانهها همصحبت میشدند، کتابهایی با جلد چرمی و خاکی را که در کتابخانه یافته بودند برای هم میخواندند، اساتید دراگون استون به آنها درس میدادند،(گفته شده که آلیسان به شوهرش جهیریس گفته است که "ما هنوز باید چیزای زیادی یاد بگیریم")، در کنار سپتون اوسویک نیز دعا میکردند. با همدیگر پرواز میکردند، دورتادور دراگونمونت و تا دریفتمارک.اگر داستانهای خدمتکاران را بشود باور کرد، پادشاه و ملکه جدیدش بیش از حد با هم صمیمی بودند، و این صمیمیت را در طول روز در بستر، میز و خیلی چیزهای دیگر نشان میدادند، با اینحال هنوز اعمال ازدواج را کامل به جا نیاورده بودند. با گذشت یک سال و نیم آلیسان و جهیریس بالاخره زن و مرد میشدند.هرگاه که عضوی از اعضای شورا و لردی برای مشورت با پادشاه جوان به دراگون استون میرفت، که هر از چند گاهی نیز چنین میکردند، جهیریس در اتاق میز نقاشیشده، که روزگاری پدربزرگش در همین اتاق نقشه فتح وستروس را کشیده بود، با آنها ملاقات میکرد، آلیسان نیز همیشه کنارش بود. او گفته بود،"اگان هیچ رازی برای مخفی کردن از رینیس و ویسنیا نداشت، من هم رازی برای مخفی کردن از آلیسان ندارم."باوجود اینکه هیچ رازی بین آنها در این روزهای روشن و آغازین ازدواجشان وجود نداشت، اکثریت مردم وستروس از ازدواجشان خبر نداشتند. زیرا پس از بازگشت به بارانداز پادشاه، لرد روگار به تمام کسانی که همراهشان به دراگون استون آمده بودند دستور داد اگر دوست دارید زبانتان در حلقومتان بماند کلامی در مورد آنچه در آنجا رخ داد به زبان نیاورید. بهطور کلی هیچ اطلاعیهای نیز به مملکت داده نشد. زمانیکه سپتون متیوس قصد کرد که خبر این وصلت را به گوش سپتون اعظم و مذهبیون افراطی در اولد تاون برساند، استاد اعظم بنیفر پیش از اینکه کلاغ به پرواز در بیاید نامهاش را به دستور دست پادشاه سوزاند.لرد استورمز اند زمان میخواست. او عادت به شکست نداشت و از دست پادشاه نیز بابت بیاحترامی عصبانی بود، روگار باراتیون همچنان مصمم بود راهی پیدا کند که جهیریس و آلیسان را از هم جدا کند. او باور داشت، تا وقتی که اعمال ازدواج بهصورت کامل اجرا نشود هنوز شانس دارد. بهتر است ازدواج را مخفی نگه داشت، زیرا احتمال داشت بدون اینکه کسی از آن بویی ببرد ملغی شود.#rokh 🔥⚔❄️@winterfellir
#آرت #فنآرت🔥⚔❄️@winterfellir#آرت #فنآرت🔥⚔❄️@winterfellir
#کتاب #سریال #خاندان_اژدها 📌نبرد تامبلتون؛ تفاوت سریال و کتابدر اپیزود پایانی فصل سوم خاندان اژدها، نبرد تامبلتون یکی از مهمترین رویاروییهای میان سیاهها و سبزها را رقم میزند؛ اما آنچه در سریال میبینیم، تفاوتهای قابلتوجهی با روایت کتاب آتش و خون دارد. سازندگان در چند بخش، حضور شخصیتها، انگیزهها و حتی وضعیت دو ارتش را تغییر دادهاند و به همین دلیل، روایت سریال با آنچه در کتاب گفته شده، فاصله دارد.در سریال، ملکه رینیرا دیمون را به تامبلتون میفرستد تا در کنار ارتش سیاهها حضور داشته باشد و از اولفوایت و اژدهایش محافظت کند. دیمون در اینجا نقش مهمی در جریان نبرد پیدا میکند و در کنار نیروهای رینیرا قرار میگیرد. همچنین سریال اینگونه نشان میدهد که نیروهای سیاه دست بالا را دارند و ارتش هایتاور تحت فشار قرار گرفته است.اما در کتاب، ماجرا کاملاً متفاوت است. دیمون در نبرد تامبلتون حضور ندارد و در آن مقطع در ریورلندز و در کنار نتلز به سر میبرد. هیو همر و اولف وایت نیز پیش از آغاز نبرد به تامبلتون رسیدهاند و حضورشان ارتباطی با مأموریتی که رینیرا برای دیمون تعیین میکند ندارد.در روایت آتش و خون، نیروهای سبز از نظر تعداد برتری محسوسی دارند. هزاران سرباز از مناطق مختلف به تامبلتون آمدهاند و ارتش لرد اورموند هایتاور نیروی قابلتوجهی را در برابر آنان قرار داده است. در مقابل، سریال شرایط را تا حدی برعکس نشان میدهد و چنین به نظر میرسد که این نیروهای سیاه هستند که برتری عددی و نظامی دارند.یکی دیگر از تفاوتهای مهم، وضعیت خود شهر است. در کتاب، نیروهای اورموند هایتاور برای تصرف تامبلتون به آن حمله میکنند و مدافعان شهر باید در برابر آنان مقاومت کنند. اما در سریال، هایتاورها پیش از آغاز نبرد شهر را در اختیار گرفتهاند و حالا خود را برای دفاع در برابر نیروهای رینیرا آماده میکنند.اما شاید مهمترین تفاوت، به ماجرای خیانتهای تامبلتون و نقش دو اژدهاسوار، اولف وایت و هیو همر، مربوط باشد. در کتاب، هر دو در نهایت به نیروهای سبز میپیوندند؛ هرچند انگیزه واقعی آنها هیچگاه بهطور قطعی مشخص نمیشود. روایت ماشروم آنها را مردانی جاهطلب، خودخواه و بزدل توصیف میکند که با دیدن عظمت ارتش اورموند، تصمیم میگیرند به جای جنگیدن، جانب پیروز احتمالی را بگیرند.با این حال، انگیزه آنها احتمالاً تنها ترس از میدان نبرد نبود. اولف و هیو پس از گالت و سقوط کینگزلندینگ به مقام شوالیهای رسیده بودند، اما این جایگاه برایشان کافی نبود. آنها ثروت، زمین و عنوانی بزرگتر میخواستند و از پاداشهایی که رینیرا در اختیارشان گذاشته بود، رضایت نداشتند.حتی قرار بود پس از اعدام لردهای روزبی و استوکورث، املاک و عناوین بیشتری به آنها برسد؛ اما تصمیم رینیرا برای حفظ میراث این خاندانها برای فرزندانشان، جاهطلبی آن دو را بیشتر کرد. به همین دلیل، این احتمال وجود دارد که وعده دریافت قدرت و ثروت بیشتر، در تصمیم آنها برای تغییر وفاداری نقش داشته باشد.در این میان، سریال بار دیگر مسیر متفاوتی را انتخاب میکند. لرد اورموند هایتاور از نارضایتی اولف وایت استفاده میکند و او را به خیانت ترغیب میکند، اما هیو همر برخلاف کتاب، وارد این معامله نمیشود. او در سریال انگیزه دیگری دارد و تلاش میکند همسرش کت، را پیدا کند و از مهلکه نجات دهد.حتی این بخش نیز یکی از تغییرات مهم اقتباس تلویزیونی است؛ چرا که هیوهمرِ کتاب اساساً همسر ندارد. در آتش و خون قرار بود او با دختر لرد روزبی ازدواج کند؛ بنابراین روایت سریال با افزودن شخصیت کت، گذشته و انگیزههای هیو را نیز تغییر داده است.در کتاب، همچنین احتمال داده میشود که وعدههای سیاسی و مالی مشخصی به اولف و هیو داده شده باشد؛ حتی برخی گمانهزنیها لاریس استرانگ یا عوامل او را در پشت این ماجرا قرار میدهند. با این حال، کتاب هیچگاه پاسخ قطعی به این پرسش نمیدهد و همین ابهام، بخشی از جذابیت روایت تامبلتون است.در نهایت، آنچه در سریال میبینیم بیشتر بازآفرینیِ این واقعه است تا اقتباسی کاملاً وفادار به جزئیات کتاب. حضور دیمون، جایگاه هیو همر، نقش اورموند، وضعیت دو ارتش و حتی انگیزه خیانتها همگی دستخوش تغییر شدهاند. در آتش و خون، تامبلتون نمونهای از همان آشوبی است که در سراسر رقص اژدهایان جریان دارد؛ جایی که وفاداری خریدنی است، جاهطلبی میتواند یک شوالیه را به خیانت بکشاند و حقیقت، میان روایتهای متناقض تاریخنگاران برای همیشه گم شود. 🔥⚔❄️@winterfellir
#کتاب #ترجمه #آتش_و_خون🔹سال سه عروس (سال ۴۹ پس از فتح)🔸بخش هجدهماین قصور اهمیت بسیاری داشت زیرا وقتی که لرد روگار و ملکه آلیسا با تاخیر از بارانداز پادشاه سوار بر یک کشتی جنگی، همراه با تعدادی شوالیه، چهل سرباز، سپتون متیوس و استاد اعظم بنیفر که با گزارشاتش اطلاعات بسیاری از آنچه در آن زمان رخ داده است به ما داده است، به آنجا آمدند.جهیریس و آلیسان در حالیکه دستان یکدیگر را گرفته بودند درون دروازههای قلعه از آنها استقبال کردند. گفته شده ملکه آلیسا وقتی آنها را دیده شروع به گریستن کرده است. او گفته بود،"شما بچههای احمق، نمیدونید چیکار کردید."پس از او سپتون متیوس شروع به صحبت کردن کرد، با صدایی بلند پادشاه و ملکه را سرزنش میکرد و پیشگویی کرد که این عمل شنیع دوباره کل وستروس را در جنگ غوطهور خواهد کرد، استاد اعظم بنیفر به ما گفته است که صورت سپتون متیوس در زمان غرولندهایش سرخ و متورم شده بود و آب دهانش از لب و لوچهاش آویزان شده بود،"از مناطق مرزی دورن تا دیوار این ازدواج بین محارم را عملی کفرآمیز خواهند پنداشت، و همه پسران مذهبی که از مادر و پدر(دو چهره از هفت چهره خدایان هفت) پیروی میکنند شما را مانند آنچه که هستید گناهکار خواهند دانست و محکومتان خواهند کرد."جهیریس آشتیدهنده به درستی در تاریخنامههای هفت پادشاهی بعنوان فردی آرام و حتی خوشاخلاق شناخته میشود، ولی به هیچکس اجازه نخواهد داد فکر کند که خون تارگرینها در رگهایش جریان ندارد. پس از آن به آنها نشان داد. وقتی که سپتون متیوس برای لحظهای ساکت شد پادشاه گفت،"اگه کسی هم قرار باشه سرزنشم کنه اون مادرمه نه تو. حواست باشه داری چی میگی، چاقالو. اگه یک کلمه دیگه حرف بزنی، دهنتو به هم میدوزم."سپتون متیوس سکوت کرد.ترساندن لرد روگار به این راحتی نبود. رک و راست پرسید که اعمال ازدواج کامل شده است یا نه."راستشو به من بگید سرورم. اتفاق خاصی افتاده یا نه؟"پادشاه پاسخ داد،"نه اون هنوز خیلی کوچیکه."پس از آن لرد روگار لبخند زد."شما هنوز ازدواج نکردید."برگشت و رو کرد به شوالیههایی که از بارانداز پادشاه وی را همراهی کرده بودند."این بچهها رو با ملایمت از هم جدا کنید. شاهدخت را تا برج اژدهای دریا همراهی کنید و اونو همونجا نگه دارید. اعلیحضرت هم باید همراه ما به قلعه سرخ برگرده."ولی به محض اینکه افرادش جلو آمدند، هفت شوالیه گارد شاهی جهیریس برخواسته و شمشیرهایشان را از غلاف بیرون کشیدند. سِر گیلز موریگن هشدار داد،"از این جلوتر نیاید، هرکی جرئت کنه پادشاه و ملکه مارو لمس کنه همین امروز میمیره."لرد روگار ترسید. دستور داد،"شمشیرتون رو غلاف کنید و کنار بایستید، فراموش کردید من دست پادشاهم؟"سَم ترش پیر پاسخ داد،"بله، ولی ما گارد شاهی هستیم، نه گارد دست پادشاه، و این جوون روی اون تخت میشینه نه تو."روگار باراتیون خشمگین شده و اینگونه پاسخ سِر سامگود را داد،"شما هفت نفرید. پنجاه نفر پشت سر من هستند، یک کلمه بگم تیکه تیکهتون میکنن."پِیت جوان درحالیکه داشت نیزهاش را تکان میداد پاسخ داد،"شاید بتونید مارو بکشید، ولی خودت اولین نفری میشی که میمیره، سرورم، حاضرم روش شرط ببندم."اگر ملکه آلیسا در آن لحظه صحبت نکرده بود معلوم نبود چه اتفاقی می افتاد،"به اندازه کافی مرگ دیدم، هممون دیدیم. شمشیرهاتون رو بندازید آقایون. چیزیه که شده، و الانم باید باهاش کنار بیایم. خدایان به مملکت رحم کنند."رو کرد به فرزندانش،"ما با آرامش اینجارو ترک میکنیم. هیچکس حق نداره از اتفاقاتی که اینجا افتاده حرفی بزنه."پادشاه جهیریس خواهرش را به سوی خود کشید و وی را در آغوش گرفت،"همونجور که دستور دادید مادر. ولی فکر اینکه این ازدواج رو بهم بزنید رو از سرتون بیرون کنید. ما حالا یکی هستیم، و نه انسانها و نه خدایان نمیتونن مارو از هم جدا کنن."عروس تایید کرد،"هیچوقت، حتی اگه منو به آخر دنیا بفرستید و منو به عقد پادشاه ماسووی یا لرد گری ویست دربیارید، سیلوروینگ همیشه منو پیش جهیریس برمیگردونه."پس از آن در حالیکه همگان داشتند تماشا میکردند روی انگشتان پایش ایستاد و رو کرد به پادشاه، و جهیریس با تمام وجود آلیسان را بوسید.*#rokh🔥⚔❄️@winterfellir


