🤩🤩 نقد و بررسیِ خاندان اژدها | همراه با آتش و خون🐉 پست پایانی فصل سوم — جمعبندیِ فصل 👁 هشدار لو رفتن داستان: کتاب و کلِ فصل سوم👋 خب، بعد از روی هم ۵۰ پستِ تحلیلی و نزدیکِ ۳۷ هزار کلمه (چیزی حدودِ یه کتابِ صد و بیست صفحهای) در مورد یک فصل هشت قسمتی از سریال، توی این پست میخوام این فصل رو ببندم. البته هنوز حس میکنم کلی حرفِ نگفته مونده! اول از همه ممنون که این چند ماه پای این متنها موندید، آدمایی که همهی تحلیلها رو خوندید! شما هیچوقت آدم سابق نمیشید! بریم پکیجمون رو بستهبندی کنیم!#️⃣ اول از همه بریم سراغِ نمره، چون خیلیاتون پرسیدید. من از یه جایی به بعد به هیچ قسمتی نمره ندادم. چون از یه جایی به یه نتیجهی مهم رسیدم و الان هم قرار نیست به این فصل نمره بدم! 🤷 ما یه فصل کامل نشستیم دربارهی این حرف زدیم که چرا اُلف انتخاب کرد، چرا دیرون به سوگندش عمل کرد، چرا سریال آلیس گذشتهی جدیدی از الیس برای ما رو کرد. حالا آخرش بیام بگم «۷ از ۱۰»؟ اون عدد هیچکدوم از این حرفها رو توی خودش نگه نمیداره. بعد از اینکه قسمت سوم تحلیل رو نوشتم دیدم که من برای هر قسمت معیارها وتحلیلهایی دارم، که ارزششون در یک عدد ساده قابل بیان نیست.📉 خب حالا بدونِ عدد: این فصل چطور بود؟⌛️ قبل از هر قضاوتی، باید یه چیزی رو بدونید که نصفِ ایرادهای این فصل و فصل دو رو توضیح میده. فصلِ دو قرار بود ده قسمت باشه و شد هشت قسمت. اون دو قسمتِ حذفشده کجا رفتن؟ شدن قسمتِ یک و دوی همین فصل سه. یعنی فصلِ سه عملاً با شش قسمت باید یه فصلِ کامل رو تعریف میکرد.😬 حالا بیشتر منطقی به نظر میآد که چرا این فصل انقدر شلوغ بود و چرا فینال فصل حس یه قسمتِ وسط (مثلا قسمت ۴) رو میداد؟ چون واقعاً بود. و بدترش اینه که فصلِ چهار قراره فصلِ آخر باشه؛ یعنی همین بدهیِ داستانی داره منتقل میشه به فصلی که باید همهچی رو تموم کنه.🎬 یه نکتهی دیگه هم دربارهی فصلِ دو هست! اون فصل وسطِ اعتصابِ نویسندهها ساخته شد و اجازه نداشتن سرِ صحنه فیلمنامه رو تغییر بدن. برای همین بعضی دیالوگهاش خشک بود. فصلِ سه این محدودیت رو نداشت و این کاملاً معلومه که بازیگرها این فصل دستشون بازتر بود. گفتم بازیگرا، اینو بگم که تیم بازیگری این سریال توی این فصل بینظیر بودن! به شخصه نه تنها بازی بد ندیدم، که یکی از یکی دیگه بهتر بود! تام، اما، مت، الیویا، جیمز نورتون، همه خوب بودن! 🥇 و اما رتبهبندی. بهنظرِ من (و خیلیهای دیگه) فصلِ یک هنوز بهترین فصلِ این سریاله. دلیلش هم جاهطلبیشه، یه فصل نشست و چند دهه و چند نسل رو، با تعویضِ بازیگر و همهی دردسرهاش، به شکلِ فشرده تعریف کرد و از پسش براومد. هرچند همون فصل هم اشتباههای خودش رو داشت (مرگِ الکیِ لینور، هنوز هم برام قابلِ هضم نیست).📈 ولی بینِ فصلِ دو و سه، فصلِ سه سر و گردن بالاتره. فصلِ دو دو تا قسمتِ واقعاً ضعیف داشت (پنج و شش) که صحنههاش خوب بود ولی خودِ قسمتها جمع نمیشدن، و فینالش هم اصلاً فینال نبود. از اون طرف این فصل کاملتر و منسجمتر بود.🏷 یه صحبت کوچیک در مورد اسمِ قسمتها داشته باشم.😤 «مردانِ بیچهره» برای قسمتِ ششم، صادقانه بگم، یه شوخیِ بیمزه با ما بود. کلِ فصل داشتیم دنبالِ قاتلِ ردا طلاییها میگشتیم، اسمِ یه قسمت رو گذاشتن اسمِ فرقهی آدمکشهای جادویی، و هیچکس هم نیومد.👏 ولی بقیهشون واقعاً خوب بودن. «رینیرای پیروزمند» اسمِ یکی از فصلهای خودِ کتابه. حالا توی کتاب واقعاً یهکم حسِ پیروزی داره ولی توی سریال یه ذره هم نداشت. «فرودِ ملکه» یا کویینزلندینگ هم که شاهکار بود: هم بازیِ کلمه با کینگزلندینگ (فرودِ پادشاه)، هم اشاره به اگانِ فاتح، هم کلِ بحثِ جنسیت توی یه اسم.🧩 «خمنشده و شکستهنشده»، که شعارِ خاندانِ مارتله: خم نمیشویم، نمیشکنیم، از پا درنمیآییم. اون تیکهی حذفشده رو هم علتش رو توی پست توضیح دادم.❓ حالا بریم سراغِ چیزهایی که این فصل جواب نداد و مونده برای فصلِ بعد:۱. قاتلِ ردا طلاییها کی بود و اون مردِ دوچشمرنگی چی میگفت؟ ۲. دیرون زندهست یا نه، و تساریون بالاخره کِی پرواز میکنه؟ ۳. ویگار کجاست و چرا ایموند رو ول کرد؟ ۴. مردمِ کینگزلندینگ رینیرا رو قبول میکنن یا نه، و ولاریونها چی کار میکنن؟ ۵. تایلند لنیستر اصلاً کجاست؟ (این چرا یهو غیبش زد) ۶. رینا و شیپاستیلر چی میشن؟🖤💚 اگه واقعگرا باشیم، چه خوشمون بیاد چه خوشمون نیاد، یه کارهایی این سریال کرد که «بازی تاج و تخت» هیچوقت نکرد.🛡 اول: بهمون نشون داد هر منطقهی وستروس فرهنگِ خودش رو داره. شمالیها با طبل و سپر میآن، ریورلندیها جور دیگهای میجنگن، اولدتاون یه جورِ دیگه حرف میزنه. توی گات همهشون یهجور بودن.🏳 دوم: پرچمها. توی همین قسمتِ آخر روی دژکوبِ اسکار تالی نشانِ ونس و براکن و پایپر بود. یادتونه فصلِ آخرِ گات، ارتشِ دنریس کینگزلندینگ رو فتح کرد و حتی یه پرچمِ تارگرین هم توش نبود؟👑 سوم: تاج. توی گات معمولاً کسی تاج سرش نبود، در حالی که تاج مهمترین نمادِ این دنیاست. اینجا تاجِ جیهیریس یه شخصیتِ مستقله، تاج اگان فاتح، یه نشانهی بارز برای مردمه که اگان پادشاه باید باشه! 🔗 و چهارم، که برای من از همه مهمتره اینه که سریال تارگرینها رو توی تاریخِ خودشون نشونده، داره به معنای واقعی تاریخ رو میبافه. ویسنیا، میگور، جیهیریس، دنیسِ رویابین، نابودیِ والریا، تخمهای ملکه رینا. توی گات انگار تارگرینها از آسمون افتاده بودن! ✍️ و حالا سوالِ اصلی: این هنوز داستانِ جورج مارتینه؟📚 مارتین توی وبلاگش از سه تا تغییر شکایت کرده بود: شرایطِ مرگِ هلینا، حذفِ میلور، و اینکه رینا شیپاستیلر رو گرفت. و راستش حق با اونه. این فصل، فصلِ جورج نبود. ماجرای اُرموند و دیرون و بچههای روی بارو توی کتاب نیست. سفرِ الیسنت به هرنهال برای کشتنِ پسرش توی کتاب نیست. اینا نقشهی جورج نیستن.🦋 ولی یه چیزی هست. استدلالِ مارتین این بود که چون میلور رو حذف کردید، مرگِ هلینا دیگه دلیل نداره. ولی این فصل، بهنظرِ من، جوابِ اون حرف رو داد؛ ما دقیقاً دیدیم چرا هلینا اون تصمیم رو گرفت، و به نظرم یکی از محکمترین خطوط روایی رو هلینا داشت. اسمِ اون یادداشتِ مارتین «پروانههای سمی» بود، و فصل با الیسنت وسطِ یه مشت پروانهی آروم تموم میشه. انگار سریال داره یواشکی جواب میده: تغییراتِ ما سمی نیست.📚 حرفِ آخرم که مهمترین چیزیه که این فصل بهم یادآوری کرد. «شوالیهی هفت پادشاهی» یه داستانِ کوتاهِ سیهزار کلمهای رو برداشت و بازش کرد؛ کارِ سختی نبود، چون متن سرِ جاش بود. ولی «آتش و خون» یه رمان نیست. یه کتابِ تاریخِ خشکه که صد سال بعد از ماجرا نوشته شده، و بیشترش از جای خالی ساخته شده.📚 همین نکتهی اصلیه. هر بار که من نوشتم «کتاب میگه»، دقیقترش اینه که «یکی از این سه نفر میگه». آرکمیستر گیلداین (که نویسندهی کتاب آتش و خون هست و خودش شاهدِ هیچکدومِ این اتفاقات نبوده و سالها پس از اتفاقات اون رو نوشته) داره سه تا روایتِ متناقض رو کنار هم میذاره:🔖 یک، ماشروم؛ دلقکِ رینیرا، که روایتش پر از سکس و اغراقه و گیلداین مدام میگه این یکی بوی چرندیات میده.🔖 دو، سپتون یوستاس؛ که توی رد کیپ بوده ولی گیلداین صریح مینویسه که از رینیرا خوشش نمیاومد و همین اون رو منبع ناموثقی میکنه.🔖 سه، گرندمیستر مانکن و کتابِ «روایتِ راستین»، که معتبرترین منبعِ این جنگ حساب میشه. جالب کجاست؟ «روایتِ راستین» عمدتاً بر اساسِ نوشتههای گرندمیستر اوروایل نوشته شده. همون اوروایلی که سالها به دستور رینیرا توی سیاهچال بوده!😯 این یعنی معتبرترین تاریخِ رقصِ اژدهایان، بازنویسیِ یه میسترِ متأخر از خاطراتِ یه زندانیه. و همون زندانی خودش خیلی از اطلاعاتش رو از دهنِ لریسِ لنگ شنیده بود. ماشروم دربارهی لریس میگه کلمات مثلِ عسل از دهنش میچکید، و هیچ زهری به این شیرینی نبود.🎯 برای همینه که کتاب مدام میگه «حقیقت را احتمالاً هرگز نخواهیم دانست». سپتونِ اعظمی که شبانه مُرد و پنج تا مظنون داشت. آلیس ریورز که «ظاهراً» حرامزادهی استرانگهاست. و هلینا، که سه تا نظریه و یه شایعه دربارش هست.💡 و این جوابِ نهاییِ منه به سوالِ «سریال به کتاب وفادار بوده یا نه؟» — کتاب یه متنِ ثابت نیست که بشه بهش وفادار بود. کتاب دعوای سه تا آدمِ مُردهست که یه نفرِ چهارم داره داوریشون میکنه و مدام میگه نمیدونم. سریال هم دقیقاً همون کاری رو کرده که کتاب از خوانندش میخواد: جای خالیها رو پر کرده. فقط با نسخهای که لزوماً نسخهی ما نیست، و حق داریم غر بزنیم.🙏 و حرفِ آخر: امسال بهترین سالِ وستروس بود. «شوالیهی هفت پادشاهی»، فصلِ سومِ «خاندان اژدها»، و نمایشِ «پادشاهِ دیوانه»، همه توی یک سال. تا حالا هیچوقت سه تا اثرِ بزرگ توی یه سال نداشتیم. هرچند هیچکدومشون کتاب نیستن، و ته دلمون همه یه چیز میخوایم: «بادهای زمستان».✍️ فصلِ چهارم فصلِ آخره. هرچی این فصل قرض گرفت، اونجا باید پس داده بشه؛ و هرچی من این فصل گفتم «بذارید برای بعد»، اونجا میآد. تا اونموقع، هوای همدیگه رو داشته باشید.#بررسی_فصل #خاندان_اژدها #کتاب_در_برابر_سریال #HOTD @westerosir