حذف میلور تارگرین و بررسی فاجعهی قتل او در کتاب «بخش اول» «مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال است.»…
انتشار: 2026/08/16 14:31 UTCدریافت: 2026/08/17 00:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 00:50 UTC
حذف میلور تارگرین و بررسی فاجعهی قتل او در کتاب «بخش اول» «مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال است.» اگر به خاطر داشته باشید رایان کندال بارها در مصاحبههایش تایید کرده بود که میلور تارگرین حذف نشده است و فقط در این برههی زمانی حضور ندارد و برای او برنامه…حذف میلور تارگرین و بررسی فاجعهی قتل او در کتاب«بخش دوم»«مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال است.» با محاصرهی لانگتیبل توسط اورموند هایتاور، حدود سی فرسخ به سوی جنوب غرب، بیتربریج از زنان و مردان گریزان از ارتش هایتاور پر بود. بانو کسول، پس از بیوه شدن زمام قلعه را در دست داشت، زیرا همسر لردش به فرمان اگان دوم در کینگز لندینگ گردن زده شده بود، چون او حاضر نشده بود از ملکه روی برگرداند. او دروازههای قلعه را بسته بود، و حتی شوالیهها و لردهایی که به دنبال سرپناه برای خود بودند را پس میزد. جنوب رودخانه آتش غذای، افرادی که همهچیز خود را از دست داده بودند، در شب و از میان درختان قابل مشاهده بود. در حالی که سپت شهر صدها زخمی را در خود پناه داده بود. هر مهمانخانهای نیز پر بود، حتی هاگزهد، خوکدانی ملالانگیزی که مهمانسرا نام داشت. بنابراین وقتی مردی از شمال با عصا در یک دست و پسری بر پشتش ظاهر شد، صاحب مهمانخانه گفت جایی برای او ندارد... تا اینکه مسافر یک گوزن نقرهای از کیسهی پولش بیرون آورد. سپس صاحب مهمانخانه اجازه داد که او و پسرش شاید بتوانند در طویله شب را سپری کنند، اگر او ابتدا آنجا را تمیز کند. مسافر پذیرفت، شنل و توشهاش را کنار گذاشت و مشغول کار با تیشه و بیل در میان اسبها شد.آزمندی صاحبان مسافرخانهها، لردهای زمیندار و جماعتی از این دست، زبانزد خاص و عام است. مالک هاگزهد که مردی رذل به نام بن باتر کیکز بود، با خود فکر کرد که شاید گوزنهای نقرهای بیشتری در کار باشد. در همان حال که مسافر عرق میریخت، باتر کیکز به او پیشنهاد کرد تا عطشش را با پیالهای آبجو برطرف کند. مرد پذیرفت و مهمانخانهدار را به اتاق اصلی هاگزهد همراهی کرد، بیخبر از آنکه میزبان به اصطبلدارش که ما او را تنها با نام اسلای (ناقلا) میشناسیم، دستور داده بود تا وسایلش را به دنبال نقرهی بیشتر بگردد. اسلای سکهی دیگری پیدا نکرد، اما چیزی که یافت ارزشش بسیار بیشتر بود. ردایی از پشم سفید مرغوب دور دوزی شده با ساتن سفید مانند برف که درون آن تخم اژدهایی به رنگ سبز روشن و خطوط مارپیچی نقرهای پیچیده شده بود. چرا که پسر آن مسافر، میلور تارگرین، پسر کوچک شاه اگان دوم بود و آن مسافر نیز کسی نبود جز سر ریکارد تورن از گاردشاهی، سپر سوگندخورده و محافظ او. زمانی که اسلای با ردا و تخماژدها در دستش به داخل اتاق شتافت و از اکتشافش فریاد سر داد، مسافر باقیماندهی آبجو را به صورت مهمانخانه دار پاشید، شمشیر بلندش را از غلاف بیرون کشید و باتر کیکز را از گلو تا زیر شکم با شمشیر پاره کرد. تعداد اندکی از سایر مسافرین شمشیرها و خنجرهایشان را بیرون کشیدند، اما هیچکدامشان شوالیه نبودند و سر ریکارد راهش را با شمشیر از میانشان باز کرد. با رها کردن گنجینههای دزدیده شده، او «پسرش» را برداشت و به اصطبل فرار کرد، اسبی را دزدید و از مهمانخانه گریخت و به سوی پل قدیمی سنگی و بخش جنوبی مندر تاخت. او تا آنجا خود را رسانده بود و به یقین میدانست که امنیت تنها سی فرسخ (۱۸۰ کیلومتر) با او فاصله دارد، جایی که لرد اورموند هایتاور در زیر دیوارهای لانگتیبل اردو زده بود.سی فرسخ مانند سی هزار فرسخ به نظر میرسید، چرا که جادهای که از مندر میگذشت، مسدود بود و بیتربریج به ملکه رینیرا تعلق داشت. صدای فریادی به گوش رسید، مردانی که در تعقیب سر ریکارد تورن بودند، فریاد میزدند: « قتل، خیانت، قتل».کتاب آتش و خونادامه دارد...#خاندان_اژدها#کتاب#سریال #HOTD @westerosir


