من پذیرفتم ما بر باد رفتیم؛ جوونی، آینده، زندگی عملا هیچی نداریم و با این غم مداوم دارم زندگی میکنم اما گاهی بازم شوکه میشم.نمیخوام قبول کنم انگار که جهان انقدر پوچ و بی مقداره که باید به دنیا میومدیم اینقدر زجر میکشیدیم، هرگز زندگی نمیکردیم و میمردیم.
آیا بهتر نبود که میرفت و در قبرِ خود میخوابید و میگذاشت رویش خاک بریزند؟بدون وحشت، از خدا میپرسید که آیا واقعاً خیال میکند مخلوقاتش از آهن درست شدهاند که بتوانند این همه درد و بدبختی را تاب بیاورند؟!گابریل گارسیا مارکز