سال ۱۴۰۱ تو یه جمع دوستانه بهم گفتن تو چرا مهاجرت نکردی؟ این همه زبان خوندی و هزینه کردی و نرفتی پس دیوونهای. بهشون گفتم من به آینده این کشور و صنعت این کشور امیدوارم، به اون روزی که خیلی از عزیزهای مهاجرت کرده برگردن و با علم و دانشی که یاد گرفتن همینجا کار و زندگیشون رو بسازن و شاید اون روز خیلی دور نباشه. همشون باهام مخالفت کردن و گفتن غیر ممکنه.هنوز هم وقتی این دوستان رو میبینم بهم طعنه میزنن چطوری آقای خوش باور.ولی من هنوز امیدوارم، حتی تو اوج سختیها که روزمو به زور شب میکنم و با قرض کردن هزینه تعمیر ماشین و اجاره خونهام رو میدم. حتی وقتی دیروز تو داروخونه چند میلیون پول بابت داروهای مادرم دادم امیدوار بودم به آیندهای شاید وضعم بهتر شه.نمیدونم شاید یه روز برگردم و به خودم بگم پسر تو چه احمقی بودی که موندی تا به هر سختیای شده همینجا بیزنس کنی و بتونی یه روزی کارخونه و تولیدی خودت رو داشته باشی. در نهایت خواهیم دید چه میشود.@TweetyChannel | Al