مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان پایین · 25 نمونه پست · پوشش داده: 2026/08/19 تا 2026/08/25
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
هنوز مشاهدهٔ کافی برای امتیازدهی به این کانال وجود ندارد. هر امتیاز دستکم به ۱۴ روز پوشش و ۵ پست مشاهدهشده نیاز دارد؛ کمتر از آن حدس است، نه اندازهگیری.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-20 تا 2026-08-26
خدا به سر شاهده من امروز رفتم اداره بیمه، یه خانوم مسن اومد، با استفاده از پیر بودن نوبت خودش رو دوتا انداخت جلو.بندهی خدا کمر خمی داشت و داشتم فکر میکردم این چه زندگیهایه باید ۳ ساعت تو صف بیمه تکمیلی باشیم.اما چون پدر من هم همچون بسیاری از پدران ایرانی خط قرمزش بیمه و انجام امور بیمه است، صبوری کردم، غرهای پیرزن رو شنیدم که حاضر نشدم جام رو بدم بهش. و در عین حال سه بار به این فکر کردم که این چه زندگی نکبتباری است که دارم؟ که چرا نمیمیرم؟ که حالا که همچون هر زنی ویتامین دی و آهنم کمه بهتره یه فکری بکنم!و درنهایت وقتی نوبتم شد، خانومه اومد ۳۵ دقیقه صورت به صورت من وایساد دم گیشه، که چرا جام رو ندادم بهش! و رسما هم سوال کرد که چرا حاضر نیستم جام رو بدم بهش؟هر چند دقیقه، تاکید میکنم هر چند دقیقه با تعجب نگاهش میکردم که وایساده پیشم، نمیره بشینه و بعد زل میزدم به دوربین.اداره= پیشخوان دولت
چندسال پیشا، شبکهی معاند بیبیسیفارسی، یه مستند میداد که ورداشته بودن ۶_۷ تا بچه رو برده بودن خانهی سالمندان.جزییات ماجرا یادم نیست،اما اینطوری بود که روزهای زیادی بچهها و پیرزن پیرمردا با هم وقت گذروندن.تا جایی که یه پیرزن از رو ویلچرش بلند شد.یه ماجرای تحقیقاتی بود درواقع، که این معاشرت چه تاثیرایی روی هردو طرف میذاره.والدین بچهها بعد از اتمام این طرح در فیلم حرف زدن، و خب ما به عنوان مخاطب تغییرات کهنسالان رو با چشم میدیدیم.تموم این ماهها و روزها اونچه باعث شده چنگ بزنم به زندگی، بچههای دوستانم بودن، که هیچکدوم نمیدونن چه معجزهای هستند در زندگیم.امروز...امروز وقتی یهو به این فکر کردم که راجع به فلان موضوع داستان بنویسم یا نه؟ به این فکر کردم عجب! همچنان نوشتن داستان برای خردسال و کودک یه درصد به جون نداشتهم اضافه میکنه.
مبحث:زیباترین گل دنیا!
سیستم خدمات در ایران اینطوریه که تو به عنوان مشتری یه چیزی هم بدهکاری، مثلا راننده اسنپ در ازای لطف تو که میدونی جیپیاس ها دچار مشکله و پیغام دادی کجا وایسادی، داد میزنه که تو باید زنگ میزدی،من مسیج نمیخونم. :)وی در ادامه سر سایر رانندگان داد کشید و به همه گفت خر و گاو.:)
سیستم خدمات در ایران اینطوریه که تو به عنوان مشتری یه چیزی هم بدهکاری، مثلا راننده اسنپ در ازای لطف تو که میدونی جیپیاس ها دچار مشکله و پیغام دادی کجا وایسادی، داد میزنه که تو باید زنگ میزدی،من مسیج نمیخونم.:)
Channel photo updated
Channel photo removed
یهباری با حال بد رفتم پیش تراپیستم، گفتم تمام مدتی که این مدیرم داشت جلوم حرف میزد داشتم به این فکر می کردم چاقو از کدوم زاویه بهتره وارد بدنش شه که دیگه سکوت کنه و دل من هم خنک شه؟ نگاهم کرد و گفت متاسفم. گفتم تا حالا اینطوری نبودم. یه جور دیگه بودم. حالا…وسط کرونا رفته بودیم فیلمبرداری توی یه مدرسه.قرار ضبط ۹ بود،خودش ۱۰ و نیم اومد.قرار بود ۱۲ تموم شه، ۲ و نیم تموم شد.نشسته بود روبروم و من همینطور درحال بررسی زوایا و احتمالات بودم.:))))
یهباری با حال بد رفتم پیش تراپیستم، گفتم تمام مدتی که این مدیرم داشت جلوم حرف میزد داشتم به این فکر می کردم چاقو از کدوم زاویه بهتره وارد بدنش شه که دیگه سکوت کنه و دل من هم خنک شه؟نگاهم کرد و گفت متاسفم.گفتم تا حالا اینطوری نبودم. یه جور دیگه بودم.حالا چندسالی هست که اوضاع همینه.:))))و هیچوقت فکر نمیکردم لو برم.:)))))
شهر محبوب من دایناسور هم داره.
خواهران و برادران عزیز،بیاید غیبت کنیم.
مبحث امشب:لباس نخی vs لباسی که مواد داره!
شب بود بیابان بود، زمستان بود.
من باید سونوی داخلی، و سونوی سینه بدم.این روندیه که هرسال باید طی کنم. که پارسال انجام نشد و حالا اولین سالیه که باید ماموگرافی هم بدم.سه تا دکتر عوض کردم که مامو ننویسن. ولی خب به زور و کتک تا میگی سابقه سرطان در نزدیکان داشتم برات مینویسن.و تو حق نداری بگی نه، نمیخوام.بگذریم که دکتر سوم متلک پشت متلک و برچسب پشت برچسب که نه تو باید مامو بدی.که درنهایت تصمیم گرفتم بیخیال این مبارزه مدنی بشم.شد مرحله انتخاب مرکز تصویربرداری. تصویربرداری به چه صورته؟ تو باید سه روز بعد از پریود انجام بدی. لذا شما تصور کنید میشه پونزدهم برج.از تیر تا الان روند زندگی من اینطوری بوده:*ببخشید میشه ۱۵ ماه وقت بدید؟مرکز ۱: تا ۲۹ اسفند وقتامون پره* ببخشید میشه پونزدهم ماه بعد وقت بدید؟مركز ۲:بله عزیزم، فقط اینکه خانم اینجا نیستا، آقا انجام میده.* نه پس هیچی....* ببخشید میشه ۱۵ شهریور وقت بدید؟ خانوم انجام میده دیگه؟مرکز ۳: بله، ولی الان تا ۱۵ مرداد وا شده، شما شونزده مرداد زنگ بزن.۱۶ مرداد: ببخشید من دیروز تما....مرکز ۳: خانومم تا ۱۱ مهر پر شد. ....* ببخشید به بنده گفتن اونجا هزینهش آزاده و خانم هم هست و ... میشه تو رو سر جدتون یه وقت به من بدید؟مرکز ۴: بله. در خدمتیم. هزینههاتون چون خانم انجام میده دوبرابر میشه.....*ببخشید میشه ۱۵ شهریور به من وقت بدید؟مرکز ۵: بله ولی آقاست. میخوای ۱۱ بیای خانم باشه؟ *نه مرسی!....🔴 من پزشک زنانم سالها یه آقا بوده، اشارهم به نداشتن حق انتخابه که بابت چنین چیز درمانیای هم باید تراپی بشی!
کاش والد ایرانی ( پدر یا مادری که مسئول تربیت بچه و... اند.) بدونه که بچهش یهو بیادب و پرخاشگر نشده، چون از ۸ ماهگی گوشی دادید دست بچه و قبل دوسالگی شکر خورده و سوسیس میخوره و چیپس و شکلات، اینطوری شده.مرسی،اه!
بمیرم براتون که کنکور داشتید.
مبحث امشب:شکلات تلخ/ شکلات شیری/ شکلات شیرین
امروز زنگ زد به من و گفت: ممنون که اون روز بغلم کردی! ممنون که بیدلیل در حال بد بغلم کردی، چقدر بهش احتیاج داشتم. چقدر حالم رو خوب کرد.پریروزها، بعد از یکماه و نیم دیده بودمش. عصبانی و غمگین بود. هی داد کشید، هی از سرخوردگیاش گفت و گفت.وقتی وسط اتاق اداره ایستاده بود رفتم سمتش که: خانم فلانی بیا بغلم. کشیدمش توی بغلم.امروز زنگ زد که چطور فهمیدی راه خوب کردن حال بدم یک بغل است؟در دلم گفتم:" متاسفانه بیماری اونچه خودم لازم دارم رو به دیگری بدم شروع شده."اما خب، از پشت تلفن تعجب کردم که : واااا! جدا! ایشالله همینطور باشه.
مبحث امشب:قضاوت کردن یا قضاوت نکردن؟ مساله این است!
اختلال خودشیفتگی واقعا چیز عجیبیه. واقعا!:/
تو آرایشگاه، ناخنکارها داشتند درمورد نوجوونیشون و اولین رابطههاشون حرف میزدن. اینکه یکیشون یه دوست پسری داشت که ۴ سال فقط میومد دم در مدرسه تا ببینن هم رو. یا اون یکی با یکی دوست شده بود در قزوین، پسره اومده با اتوبوس تهران پارک شهر، اینم کوبیده از شرق…خیلی عجیبه یه خاطره بعد ۲۵ سال ناگهان یادت بیفته. :/
تو آرایشگاه، ناخنکارها داشتند درمورد نوجوونیشون و اولین رابطههاشون حرف میزدن.اینکه یکیشون یه دوست پسری داشت که ۴ سال فقط میومد دم در مدرسه تا ببینن هم رو.یا اون یکی با یکی دوست شده بود در قزوین، پسره اومده با اتوبوس تهران پارک شهر، اینم کوبیده از شرق تهران رفته پارک شهر. ده دقیقه با هم راه رفتن و چون دخترگلمون باید ۵ عصر خونه میبوده اومده خونه، پسره هم سوار اتوبوس شده رفته.منم یادم افتاد آدرس خونهمون رو در یاهومسنجر داده بودم یه جوانکی که اصلا نمیدونستم چه شکلیه، اونم ورداشته بود کادو فرستاده بود ( لباس)، طبعا که مادرم پاکت پستی رو وا کرده بود، نامه رو خونده بود و اون لباس رفته بود تو سطل آشغال.
من از ۲۲ سالگی تا ۲۹ سالگی مجلات رشد کار میکردم، یه آقای مومن محترمی مدیر مجلات بودن و چون بچه مسجدی و بچهی جنگ بودن و ... آقایونی که اونجا همکار بودن مدیرعامل رو صدا میکردن حاج آقا.این حاج آقا افتاد تو دهن من و موند،کسی هم مشکلی نداشت. بعدتر که کانون کار میکردم یه بار زنگ زدم دفتر مدیرعامل، مدیر دفتر برداشت و گفتم: ببخشید حاج آقا امروز هستن؟دیدم ۱۰ نفر با چشم گرد نگاهم میکنن.و تلاش کردم "حاجآقا" از دهنم بیفته و رفیق گرمابه گلستان مدیران ارشد نباشم.تا اینکه چندروز پیشا فهمیدم یه ساعته دارم سر کتابم دعوا میکنم و بلند میگم حاجآقا، حاج آقا. درحالیکه طرف مقابل داره میگه آقای فلانی. :/کاش درست کنم رفتارم رو.:)
خدا رو شاکرم که شما جوانان در دورهی موی خروسی پسران و شال روی مقنعه جهت زیباترشدن زنان نبودید.لذا همین دومورد را هم بررسی بفرمایید دیگر از خود سوال نمیپرسید چرا دهه شصتیها دچار تروما و درامان و این مدلیاند!
یه قشر از افرادی که چندساله باهاشون میرم و میام " مروجهای کتاب" هستند که اکثرا ترویج خواندن رو مجانی انجام میدن، یا از یه جا به بعد که شد شغلشون حسابی آدم حسابیاند. کلی کتاب میخونن و تلاش میکنن بچهها رو با کتابها آشنا کنند.انقدر خوشم میاد از این قشر که. همگی هم جزو روتینشون تامین کتاب برای مناطق محرومه.