گویند : دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت. پیرمرد شادمان گوشه های دامن را گره زده و…
انتشار: 2026/08/04 14:40 UTCدریافت: 2026/08/10 11:06 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/10 11:06 UTC
گویند : دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت. پیرمرد شادمان گوشه های دامن را گره زده و میرفت و در راه با پرودرگار خود سخن میگفت : ای گشاینده گره های ناگشوده ، گره از گره های زندگی ما بگشای . . . در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و…تو مبین که بر درختی یا به چاهتو مرا بین که منم مفتاح راه

