✅قسمت دویست و هفتاد و دوم #شاهنامه_خوانی_به_نثر ▪️بازگشتن رستم به درگاه شاهسپاهیان از توران زمین رخت بربستند و سلاح ها و گنج و تخت را برداشتند. رستم گنج های بسیاری به دست آورد و آنگاه خودش با سپاهیان به سوی ایران زمین شتافت. آن قدر شتر و گله ی اسب یافت که از زیادی اسب ها دیگر سپاهیان شکایتی نداشتند. فریاد کرنا و زنگ های هندی را برآوردند و سپاهی با آنهمه آرایش به سوی ایران زمین روی آوردند. وقتی از رستم برای شاه خبر آوردند، فریاد از شهر و از بارگاه شاه برخاست و صدای طبل ها به آسمان رسید که صاحب یال و کوپال و ببر بیان آمده است. از بزرگ و کوچک همه به شادمانی پرداختند؛ دل شاه همچون بهشت برین شد و بر خداوند جهان آفرین ستایش گرفت. همه جا را آذین بستند و می و رود و رامشگران را فراخواندند. از هرجا صدای طبل و کرنا برخاست و وقتی شاه جهان از جای خود به حرکت درآمد، روی پیل ها از کران تا کران پر از مشک و می و زعفران شد. سر پیلبانان از تاجی پرنگار آذین یافته و از گوشهای شان گوشوار آویزان بود. همه جا می و زعفران و درم می ریختند و بر بالای آنها مشک و عنبر می پاشیدند. تمام شهر و در هر سو از کران تا کران رامشگران نشسته بودند. وقتی تهمتن تاج سرافراز پادشاه را دید و دنیا را پر از آواز یافت، از اسب پایین آمد و جلوی شاه سجده کرد و خسرو از رنج راه دراز پرسید. شاه او را به تنگی در آغوش گرفت و مدتی به همین حال باقی ماند. آنگاه شروع به ستایش رستم آن شیردل نام آور و پهلوان کرد. بعد از آن امر کرد تا پیلتن سوار شد و در تمام راه دستش را در دست گرفت. شاه گفت: "چرا این همه در آنجا ماندی و بر ما از نگرانی آتش می افشاندی؟"رستم گفت: "ما حتی لحظه ای بی وجود تو شادمان نبودیم." پهلوانانی همچون توس و فریبرز و گیو و گودرز و رهام و شیدوش و گرگین، پشت شاه می رفتند و مردم بر روی آنها گوهر می افشاندند. همگی از همان گرد راه به سوی کاخ شاه و به بارگاه نام آور او آمدند. شاه بر تخت و رستم نامدار نیز کنار او نشست. فریبرز و گودرز و رهام و گیو و دیگر پهلوانان بزرگ هم نشستند. کیخسرو از میدان جنگ و از رنج هایی که در جنگ با سپاه توران بر آنها آمده بود، پرسید. گودرز گفت: "ای شهریار! حکایت های این جنگ بسیار دراز است. ابتدا باید کمی به بزم نشست و آرامش یافت و بعد از این کار پرسید."شاه خندید و آنگاه سفره نهادند؛ زیرا وقتی از راه رسیدند، هنگام ظهر بود. بعد از سفره و مجلس بزم شروع به پرسش از هم کردند. از افراسیاب و پولادوند و از کشتی و کمندهای تاب داده و خاقان و کاموس و اشکبوس و آن لشكر عظیم با پیل و طبل ها پرسیدند. گودرز به شاه گفت: "ای شهریار هرگز سواری مانند رستم از مادر زاده نشده است. اگر دیو و شیر و اژدها به جنگش بیایند، از چنگال قدرتمند او رهایی نمی یابند. هزاران آفرین بر شهریار و بر این پهلوان نامدار باد!"پادشاه از این حرف او چنان شاد شد که گویی سرش از افتخار به کیوان رسیده است. پس پاسخ داد: "ای پهلوان! تو شیری بیدار و روشن روان هستی. هر کسی که دانش بیاموزد، گردش روزگار از او حفاظت می کند. چشم بد از این پهلوان دور باد و سراسر زندگی اش پر از شادمانی باد!"همی بود یک ماه با می به دستازو شادمان تخت و جای نشستسخن های رستم به نای و به رودبگفتند بر پهلوانی سرودبرگردان به نثر: سیدعلی شاهری@tahtemahal
✅قسمت دویست و هفتاد و ششم #شاهنامه_خوانی_به_نثر ▪️افکندن اکوان دیو رستم را به دریاوقتی اکوان دیو از دور رستم را خفته دید، مانند باد دوید تا به کنار او رسید. زمینی را که رستم بر آن خوابیده بود به شکل گرد برید و او را بلند کرد و از روی خاک او را به آسمان برافراخت. وقتی رستم بیدار شد، غمگین شد و تکانی خورد و به فکر فرو رفت و با خود گفت: "این دیو پلید دامی خونین برایم پهن کرد. افسوس بر دل و زور و این یال و کوپال و ضربه ی شمشیر و گرز من؛ از این کار دنیا خراب و همه چیز به کام افراسیاب خواهد شد. نه گودرز می ماند و نه خسرو و نه توس؛ نه تخت و تاج باقی می ماند و نه پیل و نه طبل پادشاهی. از سرانجام کار من بلا بر دنیا می بارد و سرانجام بخت من چنین تیره شده است. چه کسی از این دیو وارونه کین مرا خواهد خواست؟ کسی با او نمی تواند برابری کند."وقتی رستم تکان خورد، اکوان دیو گفت: "ای پیلتن! آرزویی بکن و بگو که از هوا اکنون تو را به کجا بیندازم؟ تو را به سوی آب بیندازم یا کوه؟ بگو که می خواهی کجا بیفتی و از سپاهت دور باشی؟ وقتی رستم به حرف او گوش داد، فهمید که کار دیو وارونه است. پس با خود گفت: "اگر مرا به کوه بزند، جسم و استخوانی برایم نمی ماند. حال هر چه بگویم خلاف آن می کند؛ زیرا او نه سوگند می شناسد و نه پیمان. اگر بگویم مرا در آب بینداز و دهان نهنگان را برایم کفن کن، این دیو وارونه مرا به کوه می افکند تا ریز ریز شوم. باید اکنون چاره ای ساخت تا تصمیم بگیرد که مرا به آب بیندازد."پس به دیو پاسخ داد: "دانایان چین در این کار حکایتی می گویند که هر کس در آب بمیرد، در دنیای دیگر آرامش نمی باید پس مرا به کوه بینداز تا ببرها و شیرها چنگال مرد دلاور را ببینند."اکوان دیو وقتی حرف رستم را شنید، مانند موج دریا فریادی برآورد و گفت: "تو را به جایی می اندازم که در دو جهان نامت گم شود. هم در اینجا به زاری بمانی و هم در دنیای دیگر آرامش نیابی. "آنگاه او را به درون دریای ژرف انداخت و شکم ماهیان را برایش کفن کرد.وقتی رستم از هوا به دریا رسید، بی درنگ شمشیر تیزش را از نیام بیرون کشید. نهنگان دریا وقتی عزم او را دیدند، از جنگیدن با او حیران شدند. رستم با دست چپ و پا شنا کرد و با دست دیگر راهی از میان درندگان دریا بازکرد. مدتی از کارش نگذشت که رهایی یافت. آری هرکس مرد جنگی باشد، کارش این چنین می شود. اگر کسی با مردانگی در کاری ایستادگی کند، زمانه او را از جا به در نمی برد؛ ولی سرشت روزگار گردنده چنین است که گاهی نوش می آورد و گاهی نیش دارد. رستم با مردانگی خودش را به یک طرف دریا کشید و به خشکی آمد و آن دشت را دید. شروع به ستایش آفریننده کرد؛ زیرا او را از بلا نجات داده بود. مدتی استراحت کرد و کمربندش را باز کرد و ببر بیان را بیرون آورد و کنار چشمه گذاشت. کمند و سلاحش را از نم زدود و زره اش را پوشید. به کنار چشمه ای که در آنجا خوابیده و دیو بر او آشفته بود، آمد. رخش در آن مرغزار نبود. و این باعث شد که مرد جهانجو با روزگار تند شود. خشمگین شد و زین و لگام را برداشت و تا بامداد به دنبال رد پای رخش رفت. همچنان پیاده در جست و جوی شکار بود تا اینکه مرغزاری در مقابلش ظاهر شد. آبهای روان فراوانی در آنجا بود و همه جا بلبل ها و قناری ها مشغول نغمه سرایی بودند. چوپان اسب های افراسیاب در آن بیشه به خواب رفته بود. رخش مانند دیوی در میان مادیان های گله افتاده، فریاد می کشید. وقتی رستم او را دید، کمند پادشاهی خود را انداخت و سرش را به بند آورد. گرد از روی رخش پاک کرد و زین بر پشتش گذاشت و نام خداوند نیکی دهنده را بر زبان آورد. لگام بر سر رخش گذاشت و سوار شد و دست بر شمشیر تیزش گذاشت. با شمشیر به سوی گله ی اسب ها تاخت و نام خداوند را بر زبان آورد. چوپان وقتی فریاد اسب ها را شنید، سرآسیمه از خواب بیدار شد. سوارانی که با او در خواب بودند، سوار اسب ها شدند و هر کدام کمند و کمانی به دست گرفتند تا ببینند کیست که قصد اسب ها را کرده است؟ ببینند که چه کسی جرأت آمدن به آن مرغزار و نزدیک شدن به آن همه سوار را می کند؟ سواران تاختند تا شاید بتوانند آن پوست شیر را بدرند. وقتی رستم شتاب سواران را دید، به تندی شمشیر تیزش را از نیام بیرون آورد و مانند شیر غرید و نامش را گفت: "من رستم پسر دستان سام هستم." آنگاه با شمشیر دوسوم سواران را کشت. چوپان که چنین دید، گریزان شد و رستم در حالی که زه کمان را به بازو گرفته بود، به دنبالش افتاد.برگردان به نثر: سیدعلی شاهری@tahtemahal
🔴🔴🔴 عکسدار کردن شناسنامه کنکوریها در روزهای ٢٧ و ٢٨ مرداد ماه انجام می شود👤سازمان ثبت احوال کشور:🔹با هدف تسهیل امور داوطلبان کنکور سراسری و رفع دغدغههای آنان، ارائه خدمات مرتبط با تعویض و عکسدار شدن شناسنامه داوطلبان در این ایام با اولویت رسیدگی و فرآیند صدور و تحویل شناسنامه در کوتاه ترین زمان انجام شده است.🔸آن دسته از داوطلبان آزمون سراسری که شناسنامه خود را عکسدار نکردهاند، میتوانند در روزهای سهشنبه و چهارشنبه، ۲۷ و ۲۸ مردادماه، با در دست داشتن اصل شناسنامه، کارت ورود به جلسه و دو قطعه عکس، به نزدیکترین اداره ثبت احوال مراجعه کنند، مراجعه پدر دانشآموزان نیز بلامانع است.@tahtemahal
🔴🔴🔴 بوشهر و مهران هم منطقه آزاد شدند/ امکان تردد خودروهای خارجی با پلاک گذر موقت ۱۰ ساله در مناطق آزاد👤 حسینی، رئیس پلیس راهور فراجا:🔸 بوشهر و مهران دیگر به مناطق آزاد اضافه شده و مجوز تردد خودروهای مناطق آزاد با گذر موقت ۲ ساله و امکان تمدید تا ۱۰ سال فراهم شده است.🔹گذر موقت مناطق تا ۵ دوره و هر دوره به مدت دو سال قابل تمدید است. یعنی هر پلاک گذر موقت یا هر خودرویی که از پلاک گذر موقت مناطق استفاده میکند، میتواند تا ۱۰ سال در واقع در محدوده و شعاع تعیین شده در هر منطقه آزاد؛ تردد و رانندگی کند.🔸شماره گذاری خودروهای وارداتی تا پنج سال زیر مدل است که ما این را از مناطق شروع کردیم در اغلب مناطق آزاد کشور در واقع قابلیت ایجاد شده است.@tahtemahal
🔴🔴🔴 هشدار هواشناسی: تداوم ۴۸ ساعته گرمای غیرمعمول در سراسر کشور🔸 کارشناس هواشناسی، از تداوم حداقل ۴۸ ساعته گرمای غیرمعمول در کشور خبر داد. طبق نقشهها، دمای جنوب به ۵۰ و شمال شرق به ۴۰ درجه میرسد؛ همچنین رگبار در شمال و وزش باد و گردوخاک در نیمه شرقی پیشبینی شده است.@tahtemahal