اسطــوره_ قسمت_470 که جبران نداشته هام رو بکنه. هم درس می خونم، هم درآمد دارم، هم ... خواستم بگویم"…
انتشار: 2026/08/27 18:55 UTCدریافت: 2026/08/27 21:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/27 21:20 UTC
اسطــوره_ قسمت_470 که جبران نداشته هام رو بکنه. هم درس می خونم، هم درآمد دارم، هم ... خواستم بگویم"هم دانیار را دارم."قانع نشده بود. من این چشمان ناباور را می شناختم. دندان هایم را روي هم فشار دادم. سعی کردم با صداقت نظرش را جلب کنم. - اگه بگم دیگه هیچ حسی بهشون ندارم دروغه. هیچ آدمی نمی تونه عشق اولش رو فراموش کنه، حتی اگه اشتباه باشه. اما منم مثل همه مردم این دنیا حق اشتباه دارم. حق به خطا رفتن، حق رویایی بودن، احساساتی شدن. خب اون موقع خیلی سنم کمتر بود. خیلی خیالاتی بودم، اما الان یاد گرفتم با واقعیات کنار بیام. تکان نامحسوسی به سرش داد و گفت: - اینایی که گفتی همه واسه قانع کردن خودته. یه دلیل بیار که منو قانع کنه. چرا با دیاکویی که اون قدر واست عزیز و محترمه ازدواج نمی کنی؟ چرا نمی خواي اون اسطوره رو واسه خود خودت داشته باشی؟ به حرف این و اون استناد نکن. شکستن بت و احتمالات رو فراموش کن. حرف خودت رو بزن. دلیلت واسه جواب رد به دیاکو چیه؟ توي چه مخصمه اي گیر کرده بودم! انگار حال خرابم را درك کرد، چون با مهربانی ادامه داد: - ببین دخترم، به جاي این که همش خودت رو با این فکر عذاب بدي که من پدر زن دیاکوام و دشمن خونی تو، فقط به این فکر کن که الان موقعیت ازدواج با دیاکو رو داري. دیاکو رو تجسم کن. فکر کن رو به روت نشسته. همون مرد رویاهات، همون نهایت آرزوهات اینجا نشسته، رو به روي تو. یه دلیل واسه جواب ردت بیار. یه دلیل منطقی، یه دلیل درست و حسابی. چیزي که اون قدر بزرگ و مهمه که حتی علاقه سابق و شدیدت نمی تونه بهش غلبه کنه. چیزي که باعث می شه اسطوره ت رو از خودت برونی. فکر کن، همچین دلیلی داري؟ یا فقط داري بهونه میاري؟ فکر کردم. - دلیل دارم. داشتم. دلیلی که هرگز اجازه نمی داد دوباره به دیاکو فکر کنم. دلیلی که از احترامم نمی کاست اما از عشقم چرا. - می شنوم. توي چشمان مشتاقش نگاه کردم. با این مرد هم باید رك بود مثل دانیار. گفتنش سخت بود اما براي نجاتم از آن محکمه محکم گفتم: - من نمی تونم با مردي که یک بار منو پس زده ازدواج کنم. حتی اگه اون مرد آقاي حاتمی باشه. بالاخره لبخندش حقیقی شد. نفس راحتی کشید و تکیه زد و گفت: - خوبه. پس دیگه با خیال راحت می تونم دست دانیار رو هم بگیرم و با خودم ببرم و واسه همیشه این دو تا برادر رو از این خاك و خاطرات تلخش جدا کنم. ترك خوردن گوشه لبم را حس کردم. دانیار را ببرد؟ براي همیشه؟ قسم می خورم صداي قدم هاي عزرائیل را شنیدم.


