اسطــوره_ قسمت_452اگر یک سانتی متر جلوتر می آمد دماغش به دماغ من می خورد.- خب؟ بقیه ش؟ رویم را برگر…
انتشار: 2026/08/21 19:39 UTCدریافت: 2026/08/21 21:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 21:45 UTC
اسطــوره_ قسمت_452اگر یک سانتی متر جلوتر می آمد دماغش به دماغ من می خورد.- خب؟ بقیه ش؟ رویم را برگرداندم و گفتم: - همین دیگه. - یعنی واسه عروسی منم میاي رو به روي خونه و یه گوشه می شینی و گریه می کنی؟ از این که خودش را با دیاکو مقایسه کرده بود بدم آمد. من رفتن دیاکو را با وجود او تاب آوردم، اما رفتن او تحمل نمی کردم. دیاکو فقط عشق بود، اما دانیار تمام ابعاد زندگی ام بود. - خیلی بدجنسی. دارم جدي حرف می زنم. یعنی اگه من شوهر کنم تو غصه نمی خوري؟ قیافه متفکري به خودش گرفت و گفت: - نه. غصه نمی خورم. غصه ام شد. چشمک زد و ادامه داد: - شوهرت رو می خورم. از شیطنت کلام و نگاهش تمام دلتنگی هایم فراموشم شد و از تصور حرفی که زده بود خنده ام گرفت. چند ثانیه به تماشاي خنده هایم نشست و بعد گفت: - پاشو بریم. چایی که بهمون ندادي حداقل کپه مرگمونو بذاریم. صبح باید زود بیدار شیم. تا کنار کانکس شانه به شانه رفتیم. موقع خداحافظی گفت: - نمی ترسی که؟ می خواي بیاي پیش من بخوابی؟ هواي خنک را به انتهایی ترین نقاط ریه ام فرستادم و گفتم: - نه. نمی ترسم. اگه ترسیدم مشت می زنم. لبخندي زد و گفت: - باشه. چیزي لازم داشتی خبرم کن. خودت راه نیفتی تو سایت. من اگر می مردم هم محال بود بی اطلاع او جایی بروم. دیگر طاقت فریادهایش را نداشتم. دستم را روي چشمم گذاشتم و گفتم: - چشم پسرم. - آفرین. حالا دیگه برو. شب بخیر. رفتم. صدایش را از پشت سرم شنیدم. - قفل در یادت نره. در را قفل کردم و روي تخت نشستم و فکر کردم "یعنی پیشنهاد خوابیدن در کانکسش را به مهتا هم می دهد؟"


