ما بیشرفها!✍ رحیم قمیشیناصر دانشفر، دوست بسیار عزیز و جانبازم خبر داده بزودی برای چند سالی میرود زندان. به جرم نقد کردن.مهدی محمودیان، رفیق خوبم نیز، خبر داده بهزودی باید برود زندان.برادر رزمندهام، اکبر دانشسرارودی خبر داده بالاخره قبول کردهاند با پابند الکترونیکی بیاید خانه، شاید خانوادهاش کمتر صدمه ببینند. او باید تحتالحفظ باشد. خطرناک است!استاد عزیزم دکتر علیرضا بهشتی شیرازی هم، حکم محکومیتش را گرفته، شاید همین روزها ساک کوچکش را بردارد، برود زندان.دوست عزیزم جواد دردکشان همینطور.و چقدر بینام و نشانها که بیصدا میروند زندان و هیچکس خبردار نمیشود.از خانواده آقای تاجزاده خجالت میکشم سراغی بگیرم، یا حالشان را بپرسم. از بس حبس مصطفی و بسیاری همبندهای بیگناهش طولانی شد. و هیچکدام به فکرش نبودیم.همه یادمان رفت حصر پیرمردی بیمار شد ۱۶ سال و ۱۷ سال.ما بیشرفها ماندهایم...وقتی گفتند ماشینی به رگبار بسته شده و کودکی زیبا جانش را از دست داده، ما خیلی کار داشتیم.وقتی خبر دادند کولبری هدف قرار گرفته، ما فرصت فکر کردن نداشتیم.خبر دادند جوانهایی بدون آنکه اتهام قتلی در پروندهشان باشد، حکم اعدام گرفتهاند، ما اصلاً وقت نداشتیم. ما لال شده بودیم!وقتی شنیدیم چند هزار نفر در یکی دو شب جان باختند، فکر کردیم این تنها یک خبر است! هزار یک عدد است، آدمها آسان میمیرند.وقتی گفتند همسر یکی از کشته شدهها، به زندگیاش خاتمه داد، ککمان هم نگزید.ما حتی نپرسیدیم کمیته حقیقتیابی اصلاً تشکیل شد. خانواده هایشان الان چه میکشند.خانواده قربانیان هواپیمای اکراینی زندهاند!خانوادههای جوان از دست داده.ما بیشرف شده بودیم!دوستم، پسرش سالها کار کرده بود، به هزار دردسر و شب نخوابی، و دو سه شیفت کار کردن، سه میلیارد تومان جمع کرده بود. پدر به او گفته بود من هم تمام پس اندازم را در اختیارت میگذارم، یک سر پناه کوچک برای خودت تهیه کنی، شاید انگیزهای برای تشکیل زندگی پیدا کند. میگفت چند هفته است به هر بنگاهی سپرده شش میلیارد توانسته فراهم کند، دریغ از یک پیشنهاد!میگوید گفتهاند خودتان را خسته نکنید، با این مبالغ اندک خانه پیدا نخواهید کرد!مردم از کجا بیاورند ، همه دزد شوند، مثل شما؟ما نشستیم تماشا کردیم، جوانها ذره ذره آب شدند. ما تماشا کردیم استعدادها، همه ساک بستند و رفتند، که ایران نمیشود زندگی کرد.اشکهای ما دیگر خشکیده بود.ما فقط نگاه کردیم همه چیز گران شد و گرانتر، آنقدری که سیر کردن شکم ها هم شد یک آرزو، ما نگاه کردیم چطور شخصیت پدرها و مادرها له میشود، همان وقتی که در تأمین نیازهای اولیه زندگی فرزندانشان در میمانند...ما بیشرف بودیم. ما ساکت ماندیم.ما به فکر آن بودیم، دردسری برایمان درست نشود.ما به فکر آن بودیم، هنوز زندهایم!وقتی دیدیم سرزمینمان آرام آرام میسوزد.وقتی دیدیم ظلم توجیه میشود با بهانه حفظ حکومت.این شرف ما بود که میسوخت و محو میشد.ما گمشده بودیمدر توهم زندگیفکر کردیم نفسکشیدن معنایش زندگی است!فکر کردیم زنده ماندن بدون شرف، افتخار است.ما بیشرفها ماندیم!ما که سکوت مرگ، بر زندگیمان سایه انداختهما که مُردهایم، فقط نمیدانیم!و فکر کردیم خوش شانسیم زنده ماندهایم!ما آن وقتی که شرفمان را کنار گذاشتیمدیگر زندگی نکردیم.همان وقتی که ترسیدیم از حق هم دفاع کنیمدروغ شنیدیم و ساکت ماندیمترسیدیم صدمهای ببینیمترسیدیم چشمهایمان را باز کنیممبادا کتک بخوریمما شرفمان را جا گذاشتیمهمان وقتی که تصمیم گرفتیم فقط به آسایش خودمان فکر کنیم!ما بیشرفی را زندگیای معمولی دیدیمو ندانستیم این نه مرگی تدریجیکه خود مرگ است...شرمگین، ما بیشرفها ماندهایم...@su_ghot