میپرسی چه شد؟غم تمام شد؟ شادی برگشت؟ زخمها التیام یافتند؟نمیدانم.رهایشان کردم و به گور پدر همهشان خندیدم.بهجای آنکه یک گوشه غمباد بگیرم تا خبر مرگم،زندگی از این رو به آن رو شود،تصمیم گرفتم میان گریههایم بخندم.میخواهم دروغ یک روز خوب را با همه تقسیم کنم؛و اگر قرار است غمگین باشم، ترجیح میدهم با غم رها باشم،نه در حصار چهاردیواری یک خانه.
بعضی از آدمها باعث میشن دلت بخواد ادم بهتری باشی. مهربونتر باشی. شجاعتر باشی وریسک کنی. اجتماعی تر باشی و بگی بخندی. به خودت برسی و خوشگلتر باشی. به آیندت و پیشرفتت اهمیت بدی. خواستم بگم تو برای من از همین آدمایی.