#سعدیمردی را دردِ چشم پدید آمد. نزد بیطار (دامپزشک) رفت و از او خواست که درمانش کند. بیطار نیز همان…
انتشار: 2026/08/11 02:31 UTCدریافت: 2026/08/13 08:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 08:30 UTC
#سعدیمردی را دردِ چشم پدید آمد. نزد بیطار (دامپزشک) رفت و از او خواست که درمانش کند. بیطار نیز همان دارویی را که برای چشمِ چارپایان به کار میبرد، در چشمِ آن مرد کشید و مرد نابینا شد.کار را نزد داور بردند. داور گفت: «بر بیطار هیچ تاوانی نیست؛ زیرا اگر این مرد خر نمیبود، برای درمانِ چشم خود نزد بیطار نمیرفت.»مقصود از این حکایت آن است که بدانی هر کس کاری بزرگ را به دستِ ناآزمودهای بسپارد، هرچند از آن پشیمان شود، نزد خردمندان به سستیِ رأی و نادانی شناخته خواهد شد.ندهد هوشمندِ روشنرایبه فرومایه کارهای خطیربوریاباف اگر چه بافندهستنَبَرَندَش به کارگاهِ حریر#گلستان_سعدی@short_and_useful






