دختر کنار پنجره تنها نشست و گفتای دختر بهار حسد میبرم به توعطر و گل و ترانه و سرمستی ترابا هر چه طالبی بخدا میخرم ز توبر شاخ نوجوان درختی شکوفهایبا ناز میگشود دو چشمان بسته رامیشست کاکلی به لب آب نقرهفامآن بالهای نازک زیبای خسته راخورشید خنده کرد و ز امواج خندهاشبر چهر روز روشنی دلکشی دویدموجی سبک خزید و نسیمی به گوش اورازی سرود و موج بنرمی از او رمیدخندید باغبان که سرانجام شد بهاردیگر شکوفه کرده درختی که کاشتمدختر شنید و گفت چه حاصل از این بهارای بس بهارها که بهاری نداشتمخورشید تشنهکام در آنسوی آسمانگوئی میان مجمری از خون نشسته بودمیرفت روز و خیره در اندیشهئی غریبدختر کنار پنجره محزون نشسته بود#فروغ_فرخزاددختر و بهار (مجموعهی اسیر)Join🔜👇@sherOzendagi