متن کامل نامه دیومانده به خوهرش(قسمت دوم و پایانی)بالاخره جواب داد.هیچ مقدمهای هم در کار نبود. خود…
انتشار: 2026/08/13 10:44 UTCدریافت: 2026/08/16 04:57 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 04:57 UTC
متن کامل نامه دیومانده به خوهرش(قسمت دوم و پایانی)بالاخره جواب داد.هیچ مقدمهای هم در کار نبود. خودت که میدانی آنجا چطور است؛ احساسات را بروز نمیدهند.فقط گفتند:«خواهرت رفت.»گفتم:«چی؟»گفتند:«فوت کرد.»گفتم:«داری از چی حرف میزنی؟»گفتند:«یکی در مهمانی چیزی داخل نوشیدنیاش ریخت. دیگر هیچوقت بیدار نشد. رفت.»تو فقط پانزده سال داشتی.پانزده سال...هیچوقت نفهمیدم چرا این اتفاق افتاد.نمیدانم اصلاً دلم میخواهد حقیقت را بدانم یا نه.شاید از روی حسادت بود.شاید فقط یکی از آن اتفاقهایی است که در کشور ما میافتد.شاید هم اگر کنار تو بودم، میتوانستم از تو محافظت کنم.نمیدانم.فقط سعی میکنم به نقشه خدا اعتماد کنم.همین تنها کاری است که از دستم برمیآید.تلاش نمیکنم فراموشت کنم، چون میدانم هرگز فراموشت نخواهم کرد.تنها کاری که میتوانم بکنم این است که از این درد، نیروی بیشتری برای تلاش کردن بسازم و همه رؤیاهایی را که با هم داشتیم، به حقیقت تبدیل کنم.این نامه را نوشتم چون نمیتوانم دربارهاش حرف بزنم.نوشتم تا بدانی نمیگذارم نامت از یادها برود.کاری میکنم همه دنیا تو را بشناسند.هر کاری که در زمین فوتبال انجام میدهم، برای توست.از آخرین باری که دیدمت، اتفاقهای زیادی افتاده...اگر بودی، شاید حتی خودت هم باور نمیکردی.راستی، میدانی چه چیز عجیبی است؟بعد از بازی با رئال مادرید، پیراهنم را با امباپه عوض کردم.یادت هست وقتی بازیهایش را از تلویزیون میدیدیم، تو میگفتی:«امباپه؟ آره، بازیکن خوبیه... ولی داداش من از اون هم بهتره.»فقط در یک چیز اشتباه میکردم.دیگر نمیخواهم ثروتمند باشم.دیدهام پول با آدمها چه میکند؛ حتی با اعضای خانواده.وقتی در لگانس بودم، هر چه درآمد داشتم برای خانه میفرستادم.کار به جایی رسید که دیگر اصلاً پول نمیخواستم.پول فقط باری روی دوشم شده بود.درخواستها هیچوقت تمام نمیشد.انگار همه فکر میکردند از قبل میلیونر شدهام.در حالی که حتی خانهای نداشتم.در کمپ تمرینی، داخل اتاقی بدون تلویزیون زندگی میکردم.فقط فوتبال و خواب.فوتبال و خواب.نه خانهای بزرگ میخواستم، نه ماشینهای لوکس.فقط میخواستم همه وجودم را وقف فوتبال کنم.تا به دنیا ثابت کنم که خواهرم درست میگفت...ها... این قسمت را حتماً خندهدار میدانی.وقتی به لایپزیگ رفتم، همیشه دیر میرسیدم.البته نه واقعاً دیر.فقط سرِ وقت میرسیدم، و در آلمان «سرِ وقت» یعنی خیلی دیر!پس خودت میدانی بعدش چه کردم.شروع کردم به اینکه برای هر کاری نود دقیقه زودتر برسم.آنقدر زود میرسیدم که بچههای تیم به من لقب «آلمانی» داده بودند.من همیشه در همه چیز افراط میکنم.اصلاً بلد نیستم معمولی باشم.همیشه این را به من میگفتی.زمین فوتبال تنها جایی است که هنوز احساس میکنم خانه من است.تنها جایی که آرامش دارم.تنها جایی که میتوانم با تو حرف بزنم.فقط ای کاش هنوز اینجا بودی تا به تو بگویم...ما موفق شدیم.همه چیزهایی که گفته بودی، حقیقت پیدا کرد.فردا راهی جام جهانی میشویم.واقعاً.برادرت قرار است برای ساحل عاج بازی کند؛ مثل دروگبا، مثل یحیی توره، مثل ژروینیو.من دیگر فوتبال را فقط یک بازی نمیبینم.برای من، این صحنهای است که باید روی آن به دنیا نشان بدهم تو چه چیزی در وجود من دیده بودی.هر بار که گل بزنم، کاری میکنم همه نام تو را بشنوند.اجازه نمیدهم کسی تو را فراموش کند.تو همیشه میگفتی من حتی از کریستیانو هم بهتر خواهم شد.اگر او را آنجا ببینم، سلام تو را هم به او میرسانم.قسم میخورم همان کسی میشوم که تو پیشبینی کرده بودی.حتی قبل از آنکه یک جفت کفش فوتبال واقعی داشته باشم، تو به همه میگفتی:«برادر من بهترین بازیکن دنیا میشود.»من ثابت میکنم که حق با تو بود...یا در راه اثباتش جانم را میگذارم.برادرت،یان🆔 @varzesh3_site🆔 @Sayehsokhan


