چندی پیش با خبر شدم که یکی از دلاوران و فداییان ایران را از دست دادیمحکومت جنایتکار اسلامی او را ب…
انتشار: 2026/08/05 17:55 UTCدریافت: 2026/08/07 20:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/07 20:50 UTC
چندی پیش با خبر شدم که یکی از دلاوران و فداییان ایران را از دست دادیمحکومت جنایتکار اسلامی او را به قتل رساندامروز به قسمتی از پیامهای آسلان این دلاور مرد میپردازمیادت همیشه با ما خواهد ماند فرمانده من آسلان از سال ۹۵ به عنوان سرباز فداییان ایران در خدمت بوده و هستمدرود بر شما فرمانده عزیز ❤️ من یکی از سربازان فداییان ایران هستم و تا به امروز وفادار به کشورم و ملت ایران در کنار دیگر همرزمان به فرماندهی مردی خردمند چون جناب شمیرانی به مبارزه و آگاهی مردم پرداختیم 🦁🌞ما ادامه داریمدرود فرمانده ۲۶ اردیبهشت سالی که فراخوان دادید بهترین برگ برنده برای ملت ایران در مقابل دیکتاتور ظالم بود!پس ملت ایران این بار نباید بار دیگر اشتباهات گذشته را تکرار کنند و در خانه شعار پوچ دهند باید از این موقعیت به نفع آزادی ایران و خودمان از دست دژخیمان استفاده کنیم .#من_رای_نمیدهماین بار این شعار را در کف خیابان فریاد خواهیم زد.درود بر شما جناب شمیرانی فرمانده گرانقدر فدایان ایران عزیز 🩵🦁🌞من یک خاطره را برای شما ارسال میکنم امیدوارم آن را درون کانال قرار دهید سپاسعنوان: ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۲، ساعت ۵ عصر – فریادی در فلکه مرکزیتاریخ: دوشنبه، ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت: ۱۷:۰۰مکان: فلکه مرکزی، میدان اصلی شهرمیدان شلوغ بود. مردم در رفتوآمد. مثل همیشه بیخبر، درگیر روزمرگی.اما آن روز، لحظهای از حقیقت رخ داد—لحظهای که دیگر نمیشد چشم بست و عبور کرد.مأمورهای امنیتی، با بیرحمی، یک جوان را گرفته بودند و با ضرب و شتم میبردندش.مردم فقط نگاه میکردند. اما من نمیتوانستم فقط تماشاچی باشم.گوشیام را درآوردم و چند عکس گرفتم. این صحنه باید ثبت میشد.اما غرق در همان لحظه شدم و اطراف را ندیدم.مخبرها دیده بودند. گزارش داده بودند.مأمورها آمدند جلو.گفتند: «چرا عکس میگیری؟»و من جواب دادم: «درون شهر هستم؛ اینجا که پادگان نظامی نیست!»در همین شلوغی، همان جوان توانست فرار کند.اما گوشیام را از دستم گرفتند.و من دیگر سکوت نکردم.با صدایی بلند فریاد زدم:«از جان مردم چه میخواهید؟ چرا حتی کمترین حق آزادی را بستهاید؟»آنها با شوکر برقی به کلیهام زدند، با اسپری فلفل چشمم را سوزاندند، با باتوم به بدنم کوبیدند.اما صدایم را نتوانستند بزنند.مردم فقط نگاه میکردند.من اما، در اولین فرصت، زخمی ولی بیدار، فرار کردم.نه برای نجات خودم—برای حفظ صدا.برای ثبت حقیقت.برای رساندن این روایت به آن روزی که حکومت دموکراتیک و سکولار در این سرزمین برپا شود.من آن روز را با جزئیات در دفترم نوشتم:دوشنبه، ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۲، ساعت پنج عصر، فلکه مرکزی.نه فراموش میکنم.نه میبخشم.نه عقب مینشینم.پاینده باد ایران و جاوید باد شاه 💙❤️🦁تماس های زیادی از اطلاعات شهرضا بهم میدند و میگوید که زهرا موسوی از شما شکایت کرده زهرا موسوی خواهر زن من است ولی من بیشتر به یک افسر اطلاعات که پسر عمه من است مشکوک هستم و چند روز پیش بهم زنگ زد و گفت ک..ت را پاره میکنم این مزدور قبلاً هم در شهرضا شناسایی شده است به اسم سروان شهرام همتی!!