
«که ما را بند بر پای رحیل است»-مستغرقِ خیال, مستأنس به غم •ادامه دهنده •(این کانال یک سفرنامه است.)۹۹.۹.۹-ارتباطات:{ @rrahiilbot }در بهخوان:{ staha }.ملحقات:@sahba_candle 🕯️@aaramgaah 🎧.[ #سیدطه_ربیعی ]
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تلاش دوباره برای گردآوری · اطمینان متوسط · 14 نمونه پست · پوشش داده: 2026/08/01 تا 2026/08/21
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
هنوز مشاهدهٔ کافی برای امتیازدهی به این کانال وجود ندارد. هر امتیاز دستکم به ۱۴ روز پوشش و ۵ پست مشاهدهشده نیاز دارد؛ کمتر از آن حدس است، نه اندازهگیری.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-18 تا 2026-08-24
(خاکِ کوی تو به صحرای قیامت فرداهمه بر فرقِ سر از بهرِ مباهات بَریم)با اندکی تأخیر،سفرنامه مصور اربعین ۱۴۴۸؛
-«قوم نحرق هالمدينة ونعمر واحدة أشرف»- بیا این شهر را بسوزانیم و شهری بهتر و شریفتر بسازیم.«قوم ننسى هالزمان ونحلم زمن ألطف»- بیا این دوران را فراموش کنیم و رویای زمانی مهربانتر و بهتر را داشته باشیم.«ما زالك بلا شي، ما فيك تخسر شي»- تو چیزی نداری پس چیزی هم برای از دست دادن نداری.«وأنا مليت من عشرة نفسي»- و من از بودن با خودم، خسته شدهام.«كان بدي غير العالم، مش عارف كيف العالم غيرني»- میخواستم دنیا را تغییر بدهم، اما نمیدانم چطور دنیا مرا تغییر داد.«كان بدي أحمل السما، وهلأ أنجق حامل نفسي»- میخواستم آسمان را به دوش بکشم، اما حالا بهسختی میتوانم خودم را تحمل کنم.«قول إني منيح...»@rrahiil ,
پریشب یکی از فوق العادهترین تجربههای من در دنیای #نجوم_آماتور رقم خورد. این دو سه شب، آسمان شب میزبان بارش شهابی برساوشی بود و من از قبل به بچههای کلاس نجومم هم گفته بودم که آماده باشند براش و سعی کنن توی شرایط مساعدی باشن تا بتونن این رویداد رو ببینن. خداروشکر خودمون هم این چند شب رو روستا بودیم و پریشب که اوج این بارش شهابی بود شاهد این شگفتی و عظمت هیجان انگیز بودیم. حداقل ۱۵. ۱۶ تا شهاب دیدیم که یکی دوتاشون بسیار پرفروغ بودن. انگار که یه ستاره از آسمون شب سقوط کنه و خاموش بشه.خلاصه که به قول جناب منزوی بزرگ:«...با آسمان مفاخره کردیم تا سحراو از ستاره دم زد و من از تو دم زدماو با شهاب بر شب تب کرده خط کشیدمن برق چشم ملتهبات را رقم زدم»
مصطفیٰ ﷺ نمرده است!نصیب چشم تو از مصطفیٰ ﷺ مرده است.تذکرة الأولیاء؛ في ذکر شیخ ابوالعباس آملی
شبهای ربیعی شروع شدند 🌛
«بیدل» به هرکجا رگ ابری نشان دهنددر ماتم حسین و حسنگریه میکند /
«سلیم» نامه سیاه است یا رسول اللهتو روز حشر شفاعت کن این سیه رو را /
تمامِ طولِ طریق؛نجف تا کربلا -@rrahiil ,
صبح در کوچهپسکوچههای کربلا سردرگم شدیم. اما تمامی کوچهها پر از موکب بود و آدمهایی که دستشان آب و شربت و غذا و... بود. یک موکب عراقی پیدا کردیم و تا حوالی ساعت ۵ همانجا بودیم. حمام هم رفتم و ناهار را هم خورش بامیه مورد علاقه عراقیها را دادند. زهر آفتاب کمی کمتر شده بود که راهی حرم شدیم. اولین نگاه به حرم حضرت ابوفاضل(ع) بود. دستهها به سمت حرم میرفتند و ما هم میان جمعیت بودیم. یکی از هزاران. بعد وارد بین الحرمین شدیم. غایة آمالمان در تمام طول سال. فقط میتوانستم نگاه کنم و حتی نه باور. نماز مغرب و عشا را خواندیم همانجا میان بین الحرمین و مثل هربار باز هم همان احساس را داشتم که حتی اینجا هم این درد، این داغ دوری، این زخم مشتاقی و مهجوری، مداوا و برطرف نمیشود. هنوز در قلبم چیزی میخواست خودش را به او برساند. حتی در خود کربلا هم دل آدم آرام نمیگیرد انگار. «زخم هجران دوا نخواهد شد...» و همین است. شاید مگر در آن سوی حیات اگر بشود... زیاد نماندیم. همان گوشه بینالحرمین زیارت عاشورایی و چند عکس و... برگشتیم. جمعیت خیلی زیاد بود و چندباری میان جمعیت فشرده شدیم تا رسیدیم به شارع قبله و بعد هم شارع محمد امین. هیچ موکبی جا نداشت و ما شب را همان گوشه کناری از شارع محمد امین نشستیم تا حوالی ساعت ۲ که زمان حرکت ماشینهای عتبه بود به سمت مرز. کربلا حتی خیابان نشینیاش هم میچسبد. جمعیت زیادی همان شب از عراق میرفت و ما هم جزوی از آن بودیم. آنها که یکسال به امید همچین شبی ادامه داده بودند و حالا آن شب برایشان تمام میشد. در ماشین چشم بستم و تقریبا تا مرز را یکسر خوابیدم. مادرم میگوید موقع رفتن از کربلا، امام حسین(ع) خودش دل آدم را سرد میکند تا بتوانی دل بکنی و به شهرت بروی و گرنه این کار ساده نیست. به گمانم همینطور است. اما این سرما هرچه هست در آن آتش و حرارت همیشگی گمانم اثری ندارد. روز اربعین را حرم حضرت معصومه(س) بودیم و دیگر تمام شد. تمام شد اما بار دیگر چه زمانیست؟ دل آرام ندارد به هرحال. و تمام.#روایت_اربعین / ۷
از روز سوم و چهارم سفر به بعد، یعنی از جایی که آخرین روایت را از آن گذاشته بودم به بعد، حالم چندان خوش نبود. این موضوع و البته فشردگی سفرمان باعث شد که چندان دقیق نتوانم بنویسم. یا میتوانستم بنویسم و یا کمی بخوابم که قطعا نیازم به خواب در همان بازههای کوتاه ۲، ۳ ساعته برای ادامه دادن به مسیر ضروری بود.صبح روز دوم از پیادهروی را با دل درد بیدار شدم و در ادامه مشکلات گوارشی و وضعیت بدی که معدهام داشت باعث شد بدنم آب زیادی از دست بدهد. سربسته بگویم، به زور در برابر رفتن به درمانگاه و سرم و... مقاومت کردم که فقط راه را جلو ببریم و معطل نشویم. همان روز دوم هم بود که ظهر نتوانستیم موکب خالی پیدا کنیم و جایی هم که اول به زور گرما به آن پناه بردیم چیزی کم از یک تنور آدمپزی نداشت. کولرش تنها بادِ - نه گرم - بلکه داغ را به داخل میفرستاد و وضعیت را بدتر میکرد. بارها چفیهام را آب زدم و روی سر و صورت و سینهام انداختم اما دمای بدنم پایین نمیآمد و خیلی زود چفیه خشک خشک میشد. تا آنکه دیگر حالم به سیاهی رفتن چشم رسید و آنقدری میدانستم که گرمازدگی میتواند خونرسانی به مغز را دچار اختلال کند و به مرگ مغزی برسد. آن هم در شرایط منی که همینطورش هم بدنم آب زیادی از دست داده بود. پس فقط هرطور بود از آنجا بیرون زدیم. البته بیرون هم خودش مرحلهای دیگر بود. من طبیعتاً آفتاب روز محشر را نچشیدهام. آن روز حشر و حسابی که میگویند مردم صف به صف زیر آفتاب میایستند برای حسابرسی و هرکس به چیزی متمسک میشود که فقط خودش را از این هول و حرارت نجات بدهد را فقط شنیدهام و تجربهای از آن ندارم. اما دیگر میتوانم بگویم اگر آن روز را میشد به حالتی دنیایی در آورد، احتمالا همین لحظه و این زمان و همچین تجربهای میشد. حتی سایهای نبود تا به زیر آن برویم. اگر تا به حال رفته باشید احتمالا میدانید که در این ساعت یعنی حدودا از ۱ ظهر تا ۴ دیگر حتی موکبها هم جمع میشوند و همه فقط داخل میروند. بیش از این نمیتوانم بگویم و توصیف کنم چه بود و چه گذشت اما نهایتا از عرض جاده دوباره گذشتیم و خودمان را به موکبی رساندیم که فضای بیرونش زیر سایبانش هنوز جای خالی داشت. نماز را که به زحمت خواندم و ناهار را که به سختی خوردم کمی حالم بهتر شد. داخل حسینیه موکب خنک بود اما جا فقط به اندازهای بود که دو زانو نشست. مدتی همانجا نشستم و بهتر شدم. هرچند باقی مسیر را باز هم چندان حال مساعدی نداشتم. تا نهایتا روز بعد از عمود ۷۱۱ ماشین گرفتیم و با جسمی خسته و دلی مشتاق و البته نفری ۲ دینار، تا کربلا رفتیم.#روایت_اربعین / ۶
حوالی غروب بود که دیگر در موکب ایرانیای که پشت میکروفن اعلام میکرد شامشان قرمه سبزی است متوقف شدیم. نماز را آنجا خواندیم و بعد از شام مجددا مسیر را پیش گرفتیم. هوا تاریک شده بود و جمعیتی که پیش میرفتند رفته رفته کمتر شد. دوجا به دو راهی برخوردیم که اولین بار بعدتر متوجه شدیم که خود عراقیها طرف دیگر را به عنوان مسیر فلش زدهاند تا آن خانهها و موکبها که آن سمت دیگر هستند هم بتوانند از مهمانان امام حسین(ع) پذیرایی کنند و لذت کنار راه زائران سیدالشهدا بودن را بچشند. دومین دوراهی هم مربوط میشد به راهی که زودتر به مسیر اصلی میرسید. از بیراهه رفتن اما همه حسنش در همین سکوت و تاریکی و تنهایی و خلوت با خود بود. چیزی که اصلا در مسیر اصلی اتفاق نمیافتاد. قدم زدن در مسیر خاکی که از دو طرفش نخلها احاطهاش کردهاند و فقط نور ماه آن را روشن کرده و خبری از سر و صدای باندها نیست تجربه شیرینی است. با خود به علما فکر میکردم که در این سکوت و تنهایی شب وقتی با به جان خریدن هزاران خطر در این راه میوفتادند، چه احوالاتی داشتند و چه میکردند. کجای این مسیر حضرت صاحب الزمان(عج) را و با چه حال و احوالاتی زیارت میکردند؟ داشتیم با این احوالات خو میگرفتیم که ناگهان در آخر مسیر به یکباره وارد هیاهو و شلوغی شدیم. از عمود ۱۷۴ مسیر اصلی سر در آوردیم و به آن پیوستیم.تا حوالی ساعت ۱۲ شب راه را ادامه دادیم. مسیر اصلی خیلی شلوغ بود آنطور که یک جاهایی باید سرعتت را کم میکردی تا از تراکم جمعیت عبور کنی. اساسا هم نمیتوانستی با سرعت چندان بالایی راه بروی. این آدم را خستهتر میکرد.عمود ۲۰۰ و خورده ای بود که دیگر وارد موکبی شدیم و ساعت گذاشتم برای ساعت ۳ و تا نزدیک اذان صبح خوابیدیم.#روایت_اربعین / ۵