داستان شب 🌙مردی هر روز از دست آدمهای اطرافش ناراحت میشد؛ یکی جوابش را بد میداد، یکی قدرش را نمی…
انتشار: 2026/08/17 20:22 UTCدریافت: 2026/08/18 04:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 04:50 UTC
داستان شب 🌙مردی هر روز از دست آدمهای اطرافش ناراحت میشد؛ یکی جوابش را بد میداد، یکی قدرش را نمیدانست و یکی پشت سرش حرف میزد.یک روز پیرمردی به او گفت:«هر بار کسی ناراحتت کرد، یک سنگ کوچک در جیبت بگذار.»مرد چند روز همین کار را کرد. بعد از مدتی جیبش پر از سنگ شد و راه رفتن برایش سخت شد.پیرمرد گفت:«دیدی؟ ناراحتیهای کوچک هم اگر نگهشان داری، کمکم باری سنگین میشوند.»مرد سنگها را بیرون ریخت و گفت:«پس باید یاد بگیرم همهچیز را با خودم حمل نکنم.»گاهی بخشیدن دیگران، بیشتر از اینکه لطفی به آنها باشد، نجات خودمان است. ❌آخرین اخبار و اطلاعیه ها در کانال رستمکلانیوز👇👇t.me/joinchat/AAAAAD4b4Z2doHw2M2MSFw




