آنها در همهچیز شباهت داشتند. در خلق و خو و ادبورزی و باور و مرام و مسلک. تفاوتهایشان بسیار جزیی…
انتشار: 2025/11/09 05:01 UTCدریافت: 2026/08/22 01:26 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 01:26 UTC
آنها در همهچیز شباهت داشتند. در خلق و خو و ادبورزی و باور و مرام و مسلک. تفاوتهایشان بسیار جزیی و برآمده از ویژگیهای جسمی و بعضی کنشهای فردی بود. حاج محمد کمی قدکوتاهتر بود و حاجمحمود کمیسبزهروتر. حاج محمد همیشه چهارزانو مینشست و چهارزانو نشستنش هم شیوهای خاص داشت.در اینگونه نشستن او پاشنهی پای راستش را روی ران چپش میگذاشت و در تمام مدتی که در مجلس مینشست، این شیوه نشستن را تغییر نمیداد. وقتی هم بدین حالت نشسته بود سرش رو به پایین بود و غالبا با تسبیحی که در دست داشت، ورد میانداخت و گاه نیز که جو مجلس بر او تأثیر میگذاشت، تسبیح را دور دستش میچرخاند. حاج محمود اما به یک حالت نمینشست او گاه در حالتی که تکیه داده بود، یکزانو را خمیده بر زمین میگذاشت و زانوی دیگر را تکیهگاه آرنجش میکرد. گاه نیز که مجلس خودمانیتر بود، پایش را دراز میکرد. حاج محمد کمحرفتر بود و بهندرت سخن میگفت اما هرگاه لب به سخن میگشود، سخنش متل یا حکایتی بود که خنده بر لب حضار میآورد در چنین مواقعی خودش زودتر از دیگران میخندید. وقت خندیدن جوهرهی صدایش را بیرون میداد و در خنده سبک خاص خود را داشت. خنده حاج محمود هنوز سبکی خاصتر داشت. او قاهقاه نمیزد بلکه شدت خنده را با نفسی تند از دهان بیرون میداد در این حالت شکمش منقبض و چشمانش بسته میشد. 🍀هر دو برادر سواد مدرسهای نداشتند. حاج محمود سواد مکتبی داشت ولی نهچنان که متنی فارسی را بخواند یا بنویسد اما قرآن خواندن را بلد بود و شبهای رمضان که در منزلشان یا در مسجد قرآنخوانی داشتند، پای ثابت «مقابله» بود. او با وجود درس نخواندگی مردی زیرک و تیزفهم بود و فراستی خاص داشت. حرفها و رفتارها را زود میگرفت و تحلیل میکرد. در مجالس شبنشینی در بحثها که غالبا در باره باغ و کشت و زرع بود یا نکتهای اجتماعی و خانوادگی نظر میداد و در این مواقع نگاهش نافذ و جدی بود. او نکتهسنجیهای خاصی داشت و بسیاری اوقات بهویژه وقتی که سر دماغ بود، طنزی خاص را چاشنی کلامش میکرد. رفتارش در مباحثهها غافلگیرکننده بود گاه در همان حالی که انتظار داشتی با جمع در مخالفت با موضوعی همراهی کند، موضع موافق میگرفت و استقلالش را نشان میداد. نهیبهای گاهبهگاهش هم اثرگذار بود و تکاندهنده. با این حال هرگز ندیدم که او در هیچ مجلسی روی حرف برادر حرفی بیاورد یا با او جدلی کند. همواره تحت نفوذ کلام برادر بود و در برابر او هرگز علم مخالفت برنمیافراشت و گمان نمیکنم هیچ چشمی اخم و قهر این دو برادر را با هم دیده باشد.هر دو برادر در هیچ مدرسهای درس نخوانده بودند اما تجارب زندگی و اصالت خانوادگی و آمیختگی آن با دینداری، کمال عقلی و شخصیتی خاصی بهآنها داده بود. 🍀هر دو در غایت دینداری بودند. در زمانهای که دینداری در ذهن بسیاری کاسبکاری و تزویر و ریا تداعی میشود، گفتن از غایت دینداری این دو برادر سخت است. اما آنها در غایت دینداری از جنس واقعی و اصیلش بودند. با اینحال هرگز دینفروشی نکردند بلکه دینداری با قدم بهقدم زندگیشان عجین شده بود. تقید به واجبات و انجام مستحبات و پرهیز از دروغ و ستم و حقکشی و دوری از گناه و شبهه با وجودشان آمیخته بود و کوشیده بودند همینها را به فرزندانشان نیز سرایت دهند.آنها دنیا را پلی بر گذر راه آخرت میدیدند و آنقدر اهل تمیز بودند که بر این پل خانه نگیرند. برای همین هرگز پا از دایرهی درویشی بیرون ننهادند، از خصلت درویشیشان همین بس که آنچه را داشتند، تنها از آن خود نمیدانستند. هیچگاه رفتار فخرفروشانه نداشتند و از جایگاهی بالا به کسی ننگریستند. در نشست و برخاست با انسانهای گمنام و فرودست نهایت ادب و احترام را داشتند.خانهی آنها هرچندگاه میزبان غریب یا درویشی بود. 🍀آنها از دو سوی با مادر من پیوند داشتند. هم با او پسر عمو بودند و هم پسرخالههایش. چنین قرابتی به من و دیگر برادران و خواهرانم این فرصت را داد که همنشین و همراه زندگیشان باشیم و فریم فریم تصویر زندگیشان را از کودکی تا روز مرگشان بهخاطر بسپاریم. وقتی من کودکی ده ساله بودم آنها دهههای چهل و پنجاه زندگیشان را میگذراندند که نقطه کمال و اوج شادابی زندگیست. دیدن پیری و سپس خاموشی ستارهی وجود آنهایی که تو جوانی و شادابیشان را دیدهای، غمبار است بهخصوص وقتی که تأمل میکنی و در مییابی که تو نیز سالهاست که از آن کودکی و جوانی و حتی میانسالی فاصله گرفتهای. هر بار که به قبرستان دالکی میروم، حس میکنم که رفتگان آشنا دارند بر ماندگان ناآشنا چیره میشوند. و این حرف شاعر بیشتر برایم معنا مییابد که:
