میخواهم قلمم را ب جوهره غم اغشته کنمغمی ک از دل مردم سرزمینم جوانه میکشدغم مردمی ک امروز نگران اینند بتواند گوشت و مرغ بخرندو فردای ان روز نگران این هستند ک نکند نتوانند حتی تکه ای نان برای خانواده اشان بر سر سفره بیاورندجوانان سرزمینم مملو از ارزوهایی هستند ک هر چقدر بدوند بازهم رسیدن ب ان ها برایشان سخت استپدران سرزمینم کمرشان از زیر بار اقتصاد داغان و تورم شدید و غم اینکه نمیتوانند خواسته های کودکانشان را اجابت کنند خم شدهخمیدگی ای از جنس درد از جنس زخمی ک دولتش مسبب ان استبه راستی مردم این کشور صورتشان را با سیلی سرخ میکننداشک میریزند غصه میخورندفریاد میزنندو اما فردای همان روز میخندندسرکار میروندحرف های نگفته اشان را قایم میکنندو صرفا ادامه میدهنداسمان این کشور هم غمباد داردتوانایی باریدن را ازش گرفته اندابر هایش را فروخته اندو او هم از این دولت خشمگین استباشد روزی برسد که ابر و مه و باران و ادمی بتوانند از ته دل بخندند و مجبور نباشند زندگی ای را ادامه بدهند ک زنده نیستتنها بوی مرگ این کشور را پوشاندهتنها بوی خون این کشور را زینت دادهباشد روزی برسد ک این کشور بوی زندگی و بوی پاکی بدهد..«ب امید ازادی ایران»